bg
1 -
محمد رضا گلی احمدگورابی ( 1113 شعر )
1405/03/01
2 -
فريدون نوروززاده ( 482 شعر )
1400/02/16
3 -
رضا کریمی ( 437 شعر )
1396/08/17
4 -
عباس حاکی ( 307 شعر )
1399/03/28
انواع قالب های شعری به زبان ساده
اکبر شیرازی

خلاصه انواع قالب های شعری به زبان ساده بیت : کمترین مقدار شعر یک بیت است. مصراع : هر بیت شامل دو

آموزش قافیه به زبان ساده
اکبر شیرازی

بخش اول آموزش قافیه به زبان ساده تقدیم می گردد

اضافه شدن لینک غزلسرا در "سایت پیوندها"

باسلام واحترام نام و نشانی تارنمای شما بر اساس رتبه بندی در نشانی ذیل اضافه گردید. غزل سرا ghazalsara.ir صفحه اصلی/علمی و آموزشی/علوم انسانی/مجم...

افتتاح سایت جدید

سلام خدمت اعضای محترم سایت غزلسرا و بازدیدکنندگان عزیز ضمن تبریک آغاز دهه مبارکه فجر ؛ سایت غزلسرا با ساختاری جدید و قابلیتهایی بیشتر بعد از یکماه ت...

اشعار برگزیده
آخرین اشعار ارسالی
ابراهیم حاج محمدی
1405/04/08

راحله‌تاز دیده‌ام قامتِ سروِ ناز را
باخته‌ام به عشوه‌اش این دلِ پُر گداز را

تا به ابد فراق را دل نشکیبد از ازل
کی به نشیب افکند غمزه‌ات این فراز را؟

آینه‌دارِ حیرتم  شوخ نگاه کن که با
حوصله طی کنم مگر راهِ درازِ باز را

چشم بر انتظارمش تا به کرشمه چشمه‌ کی؟
آب دهد به جلوه‌اش سروِ چمن طراز را

طُرفه نگاهِ ژرف تو ، غمزه‌ی بس شگرفِ تو
چاشنیِ نیازِ من کرده چگونه ناز را؟

شعله کشیده در دلم عشق جمالِ دلکشت
بُو نَبَرَد چو من کسی منزلتِ نیاز را

رام، مرامت آنچنان کرده‌ای‌ام که گشته‌ام
زبده‌تر از غزنویان چاکریِ ایاز را

باده‌پرست و مستِ مُل،  پر نفشانده چون تو گل 
بیرقِ حُسنِ دلکشش شوکت اهتزاز را

نغمه که سر نمی‌کنی، لابُد و لا محاله کی
رشک بَرَد به ناله نی، زخمه به تار ساز را؟

پرده برافکن از رخت تا که نبوید اینچنین
دیده در انتظار تو دغدغه‌ی جواز را

عشوه کنی چو بالعیان دفع کند چه ناگهان
چشمِ حقیقت آشیان شائبه‌ی مجاز را

فاش کن این سریره را با چه کرشمه کرده‌ای
خلسه‌خُمار خاص خود خلوتیان راز را؟

تشنه‌ی خون خویشتن گشتم و می‌کنم طلب
چون تو فقط فرشته‌ای دست به دشنه‌یاز را

آه شده‌ست پرده‌در،  در دل خسته‌ی قمر
کرده به جلوه شعله‌ور، جربزه توشِ آز را
محمد رضا گلی احمدگورابی
1405/03/01
8

باد آمد،
نام‌ها را برد
خانه‌ها،
روی خاطره‌ی دیروز ایستادند

چشم‌های شهر،
به قاب‌های شکسته نگاه کرد
اما هیچ تصویری،
گذشته را پس نداد

پرچم‌ها،
در میانه‌ی میدان لرزیدند
اما صدایی،
سرنوشت را صدا نزد

باران،
روی سقف‌های خاموش کوبید
اما هیچ دستی،
چتر را نبست

دیروز،
در سایه‌ی یک نامه جا مانده بود
و فردا،
در انتهای داستان گم شد

رودخانه،
نام‌ها را با خود برد
اما هیچ واژه‌ای،
بازنگشت

جاده‌ها،
پاییز را عبور دادند
اما هیچ مسافری،
بهار را ندید

ساعت‌ها،
زمان را ورق زدند
اما هیچ عقربه‌ای،
گذشته را لمس نکرد

خورشید،
بر دیوارهای سوخته ایستاد
و باد،
داستان‌ها را به سمت غروب برد
زهرا روحی فر
1405/02/21
24

شده از داغی آهت جگرت  گرم شود
شده آیا ز غمت سنگ دلش نرم شود
شده در جان و دلت شاهد طوفان باشی
همه ی روز و شبت زار و پریشان باشی
شده بر ساحل دریا نفست تنگ شود
دل ویران شده ات تکه ای از سنگ شود
شده موی سر تو فرش شود روی زمین
شده بی رحم شود آنکه بود خوبترین
شده هرگز که بخواهی بروی، پا نرود
یا که طوفان بوزد، سوی هوا کاه نرود
شده فریاد شود، آه درون دل تو
متلاشی بشود جوهر و آب و گل تو
شده آیا که بخوابی نفست ناله شود
بغض خود را بخوری آلت قتاله شود
ش
شده راهی بشوی نیمه ی ره خسته شوی
شده پرواز کنی مرغک پابسته شوی
شده از روی خودت پاک خجالت بکشی
دشمنت شاد شود رنج ملالت بکشی
شده پاهای تو لنگان بشود از گل و لای
یا شوی خسته و درمانده بیفتی از پای
آبرویت، شده زنجیر دوپایت باشد
کنج یک گوشه ی خلوتکده جایت باشد
شده یک روز ببینی که دگر بی وقت است
آدمی بغض کند چشم نبارد سخت است
نعمت طرهانی
1405/02/14
2

خفته‌گانی
به وسعت دشتی بی‌صدا

باد می‌آید
برگ‌ها
چون نامه‌های نانوشته
بر سینه‌مان فرو می‌ریزند
و ما
به پشت می‌غلتیم
بی‌آنکه
چشم بر هم بزنیم.

ناگهان
سنگی از دور دست
حوض کهنه را می‌شکافد
انگار که مگسی را
از پیشانی زخمیِ حقیقت
دور می‌کند.

و ما
هراسان
برای یک دم
بیدار می‌شویم

اما بیداری
چیزی جز خوابی روشن‌تر نیست

دوباره
پلک‌ها فرو می‌افتند

شاید مرگ
نام دیگرِ گشودنِ چشم باشد
وقتی که می‌بینی
حقیقت
پشت آینه‌ای‌ست
و ما را خواب می‌بیند.

در خواب
لبخند می‌زنیم
بیداری
خوابی‌ست
که دیرتر تمام می‌شود

زندگی
سَیری‌ست در مه
با فانوسی خاموش در دست

تا آنگاه
که تکه‌ای از مه
چون پرنده‌ای خسته
بر خاک می‌نشیند
و به زمین بدل می‌شود.

و ما
برای اولین بار
سایه‌های خود را
کنار پاهایمان می‌بینیم

سایه‌ها
که از ما بیدارترند

و باز—
خاموشی

در خواب می‌گرییم
در خواب می‌خندیم
و گمان می‌کنیم
بیداریم

تا مرگ
در را آهسته بگشاید

و خورشید
از پشت پلک‌های بسته‌مان
طلوع کند.

شاید این نگاه
آینه‌ای‌ست
رو به هیچ
و پشت آن
حقیقت
خیره مانده است
و ما
در هیاهوی خویش
خفته‌ایم.
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

در سکوت بی‌پایانِ کیهان
در تاریکیِ میان کهکشان‌ها
تقدیر نامه‌ای می‌نویسد
با مرکبِ غبار قرون
و ورق‌هایش را باد می‌گرداند...

زمان، شمعِ سوخته‌ای ست
که بر سنگْ لحد می‌چکد.
من، تنها سطرِ گمشده‌ام
در حاشیهٔ این اوراقِ بی‌عدد.

تو اگر می‌رسی،
از زبانِ سکوت بخوان
که چگونه در این خلأِ بی‌کران
یک اشاره، یک آه،
تمامِ قصّه را ورق می‌زند…

پیش از آمدنت
جهان نیمکت‌ها را تقسیم کرده بود:
برخی برای باد
برخی برای خاک

بر بادها جایی خالی‌ست —
ولی خاک،
آغوشِ گرمِ سکوت است
و ریشه در آن جستن،
خود اوج گرفتن است.

در ازدحامِ نیایش و مناجات
در کشاکشِ نام‌ها و نشان‌ها
مشت‌های گره‌کرده به آسمانِ بی‌در
را تنها باد پاسخ می‌دهد —
دیرگاهی ست که آسمان
ترازوی خویش آویخته —
و کفه‌ها از خاطر رفته‌اند…

پس باید
نقشِ کفِ دست‌ها را
شعله به شعله
خواند —

تقدیرْ
واژۀ «برابر» را
تنها در کتاب لغتِ مردگان
معنی کرده است.

ولی زندگی
هنوز نخستین درسِ الفباست —
هر حرفی را
با دندانِ زمان می‌آموزیم،
و برابری
درختی ست که ریشه‌اش
در گورستانِ واژه‌ها نمی‌روید.

برابری
درختی ست که ریشه‌اش را
از خاکِ حرف می‌رویاند —
و خاک‌ها همه
از گِلِ رنج و آبِ امیدند…

ما —
زندگانِ این قاموسِ ناتمام —
تعریفِ خود را
با گِلِ رنج و آجرِ امید
بر دیوارِ بیکرانِ امکان می‌نویسیم:
عدالت، نه معنای کهنه‌ای ست، نه آرزو —
خشتِ خامی ست که هر روز
در کوره‌ی دست‌هایمان پخته می‌شود.
نعمت طرهانی
1405/02/14
2

با باد می‌رقصند
استخوان‌هایی
که روزی
صدا زده می‌شدند.

سایه‌ها
از دیوار بالا می‌روند
رقصی را تکرار می‌کنند
که حافظه‌ی خاک
دیگر به یاد ندارد.

نی
در گلوی باد
می‌لرزد.

پاها
بی‌فرمان
بر پوست زمین
خطی می‌کشند
که سحر
پاکش می‌کند.

دست‌ها
گرمای تن را
سال‌هاست
زمین گذاشته‌اند—
هوا را می‌شکافند
بی‌آنکه
چیزی بلرزد.

در سینه‌ها
سکوتی می‌زند
به جای نبض.

لاشخور
بر شانه‌ی باد
می‌شمارد
چند استخوان
هنوز
خود را
نام صدا می‌زند.

این رقص
پایان ندارد.
هر رونده‌ای
روزی
در حلقه‌اش
حل می‌شود—

و باد
تماشا می‌کند
چگونه نام‌ها
از تن جدا می‌شوند.
نعمت طرهانی
1405/02/14

وطن‌دار یعنی همان نانِ تنورِ مادربزرگ
که هنوز
خرده‌های خمیرش
زیر ناخن‌های صبح جمعه جا مانده.

یعنی از کوچه‌ای می‌گذری
و خانه‌ات را
پشت چندین پیچِ بی‌علامت
گم می‌کنی.

و دستت خالی‌ست
از کلید خانه‌هایی
که دیگر نیست.

---

وطن‌دار یعنی شاعری بی‌دفتر
که هر غروب
پشت پنجره می‌ایستد
تا برای گنجشک‌های مهاجر
با لهجهٔ شیراز
ترانه بخواند.

---

یعنی هنوز
وقتی باد از سمت جنوب می‌وزد
چشمانت را نمی‌بندی
تا خرمشهر را
پشت پلک‌هایت
مهمان کنی.

---

وطن‌دار یعنی کولی‌ای
با کوله‌ای از خاکِ تبریز
که هر شب
زیر مهتاب
برای غریبه‌ها
از نرگس‌های جهرم می‌گوید.

یعنی وقتی پرچمی در باد می‌تپد
بی‌اختیار
از جا بلند شوی.

---

وطن‌دار یعنی زخمی تازه
که هر صبح
با دست‌های خالی
آب می‌خواهد.

یعنی شعری در غربت
که آب طلای مادربزرگ را
بر زخم‌های ترس امروز
می‌چکاند.

---

وطن‌دار یعنی برفِ سهند را که می‌بینی
ترانه‌هایت
بی‌آنکه بخواهی
به گویش مادری گره می‌خورد.

یعنی پایت را روی زاگرس بگذاری
و باد بهار
کوچ‌زادگاهت را
از استخوان‌هایت بیرون بکشد.

یعنی در مهِ سبلان
رد پای آزادی را ببینی.

یعنی راهِ
از دماوند
تا قاف
در سینه‌ات خانه کرده باشد.

و فریاد مشروطه
از قله‌ها
برگردد.

---

یعنی کوه‌هایی که در رگ‌هایت جاری‌اند:
زاگرس، سبلان، سهند، دماوند
و هزار قلهٔ بی‌نام دیگر
که نامشان در شناسنامه ما ثبت نشده
اما هر صبح
با نفس‌های ما
بیدار می‌شوند.

---

وطن‌دار یعنی
خلیج فارس
که نامش
روی زبان دشمن
زخم کهنه‌ای است.

یعنی نفس‌های اروند
یعنی موج‌های دریای خزر
که نام مادران را صدا می‌زنند.

یعنی لوت
یعنی کویر نمک
یعنی لاک‌پشتی
که در شن‌های داغ
فردا را دفن می‌کند
تا زندگی
از دل هیچستان
بتازد.

---

وطن‌دار یعنی آمیخته‌ای
از نمک دریا و شن کویر،
از خنکای خزر
و گرمای خلیج،
زمزمه کارون
و سکوت ریگ‌زرین.

یعنی در دل کویر
چشمه‌ای کور شود
اما ناگهان
در جای دیگری از زمین
بجوشد.

---

وطن‌دار یعنی نفس کشیدن
حتی وقتی هوا
بوی باروت می‌دهد.

یعنی هنوز
با ریه‌های پر از دود
برای سحر
آواز خواندن.

یعنی در میان مین‌ها
گلی را
از خاک بیرون کشیدن.

وطن‌دار یعنی نبستن پنجره‌ها
حتی اگر ترس
کوچه را پر کرده باشد.

---

اما نفس کشیدن در بوی باروت
کار هر کسی نیست.

ماندن
وقتی رفتن آسان‌تر است.

ایستادن
وقتی افتادن
کم‌دردتر است.

وطن‌دار یعنی کسی
که می‌فهمد
گاهی
زنده ماندن
خودِ میدان جنگ است.

---

وطن‌دار یعنی در جلفا
کنار پل آهنی ارس
سه سرباز
که دستور تسلیم را
به باد سپردند.

یعنی دو برادر
یکی در آفتاب خرمشهر
یکی در مه انزلی
هر دو در یک روز
هر دو رو به یک قبله.

---

یعنی غلامعلی
که از آبادان برمی‌گشت
با مسلسل‌های انگلیسی
در میدان بیسیم
از نفس ایستاد
اما وطن در سینه‌اش
هنوز نفس می‌کشید.

یعنی یدالله
بر فراز خزر
به آسمان شلیک کرد
با آخرین نگاهش
به موج‌هایی که می‌گفتند:
«تو ناخدای این ساحلی
حتی اگر کشتی‌ات غرق شود.»

---

وطن‌دار یعنی سرهنگی
که می‌داند
زنده ماندن
از مردن
سخت‌تر است.

---

وطن‌دار یعنی تو

یک وجب از این خاک

با تمام خون‌هایی
که در رگ‌هایت دویده‌اند

یعنی همین که صبح
چشمانت را باز می‌کنی
و نفس می‌کشی

یعنی ایران
هنوز
هوا دارد.
نعمت طرهانی
1405/02/14
2

ای رود،
اشک‌های مرا
به دریا سپردی —
اما ندانستی
که من خود
از همان آغاز
نه قلب بودم،
نه سبوی ترک‌خورده

همان باران بودم
که در تو ریختم
تا مرا به دریا برسانی
و من
دریا را
از خود پر کنم.

---

آن‌روز
که از توقف قلبت گفتی
من پیش‌تر
در عمیق‌ترین جای تو
به سنگ
صبر می‌آموختم.

و باران‌هایم
نه انبار شده بودند،
که خود انباری بودند
برای عطشی
که بعد از من
به سراغت خواهند آمد.

---

پس غم مخور،
ای شاعر باران‌دیده.
گمان می‌کنی
روزی باد
ردپایت را خواهد زدود —
مگر ردپایی هست
در آبی که خود
همه‌ی مسیر است؟

---

من از تو می‌پرسم:
آن پروانه‌ای
که بر شاخه‌ی باد نشست،
می‌دانست
که بال‌هایش
همان باران‌های ریخته‌اند
که شکل دیگری گرفته‌اند
تا ببینند
جهان را
از بلندای نسیم؟

---

و آن سبوی ترک‌خورده —
ای دوست —
ترک‌هایش
نقشه‌ی راه بودند
برای نوری
که نمی‌خواست
درون بماند.

---

امروز
که این پاسخ را می‌گذارم،
باد
برگ‌های شعرت را
وا می‌کند
و من
از لا به لای فصل‌ها
چیزی را می‌خوانم
که تو ننوشته‌ای:
خاموشیِ میانِ دو کلمه را.

---

و تو
که فکر می‌کنی
روزی گردی فراموش‌شده‌ای
بر دامنِ عبور —
آیا گردی هست
که خود
همان دامن نباشد؟
آیا فراموشی‌ای هست
که خود
حافظه‌ی دردی نباشد؟

---

پس باد بیاید،
ردپاها را بزداید.
ما
رهگذرانِ این شن‌زارِ بی‌پایان بودیم
و اکنون
وقتِ کوچ است —
اما نه از اینجا به نیستی،
که از این لحظه
به همه‌ی لحظه‌هایی
که نزیسته‌ایم.

---

و آن روز
که تنها بادی باشد
و من،
گردی بر دامنش —
آن روز
باد
مرا خواهد برد
به جایی
که تو
ایستاده‌ای
و می‌بینی
چگونه ذرّه‌های غبار
در مهتاب
شعر می‌شوند
برای کسی
که هنوز
نمی‌داند
غم مخور
یعنی
همه چیز
همان است که باید باشد.

---

غم مخور،
ای همسفرِ دیرینِ من.
ما
در این گذر
نه گم کرده‌ایم چیزی را،
نه یافته‌ایم.
ما
خودِ گذر بوده‌ایم
از همان آغاز.

و این
تنها چیزی‌ست
که باد
هرگز
نمی‌تواند
بزداید.
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

آن پیراهنِ مغازه‌ی دست‌دوم‌فروشی
بوی نفتالین می‌داد
و عرقِ پیشانیِ غریبه‌ها.

چین‌هایش
قامتِ دیگری را حفظ کرده بود:

انحنای شانه‌ای که زیر باران خم شد،
یقه‌ای گشاده با بوی سیگار و بی‌خوابی،
جیب‌های پاره‌ای
که دست‌هایی روزی
در آن‌ها دنبالِ گرما گشته بودند.

حالا
در سکوتِ مغازه
میان خاطره‌های بی‌صاحب
آویخته است؛
پیراهنی که روزی پوستِ کسی بود
و حالا فقط
بوی خانه‌ای غریب را می‌دهد.

پیراهن،
در آینه‌ی ویترین،
شکلِ مرا دید:
آویخته به باد،
با برچسب قیمتی که رویش نوشته بود:
«مناسب برای تمام فصولِ تنهایی».

همان پیراهن
شب‌ها از چوب‌رخت پایین می‌آمد،
کراوات می‌زد،
پشت میز می‌نشست
و قرارداد امضا می‌کرد
با خون خودش.

پیراهن از پشت ویترین زمزمه کرد:
«زنجیرها را آب کردند
و از عرق ما سکه زدند.
اسمش را گذاشتند بازار آزاد...»
بعد مکثی کرد
و آستینش را بالا زد:
«قرارداد را که امضا کنی،
خون می‌دود توی پوست قانون.»

پیراهن گفت:
برده‌داری نمرده؛
لباس عوض کرده:
کراوات زده، پشت میز نشسته،
اما هنوز
هر صبح مرا می‌پوشد
و می‌رود
به همان مغازه‌ای
که اسمش را «اداره» گذاشته‌اند.

شرایط استخدام:
دو چشم سالم
و نداشتن هیچ آرزویی
(سابقه‌ی کار الزامی‌ست.)

و در میان این همه کاغذپاره
یک پیراهن هنوز
بوی کسی را می‌داد.
با دست‌های پینه‌بسته
و قلبی که تند می‌زند
با لهجه‌ی شهرستانی،
برای کسی
که چاره نداشت-

عشق
بوی تن داشت.

حالا
فقط پیراهن مانده
و بادی که از زیرش می‌گذرد.

دل
ندارد.

ــــ
خلاصه شعر:
این شعر درباره بدن‌هایی است که اول پوشیده می‌شوند، بعد از فروخته می‌شوند و در نهایت فراموش می‌شوند.
تقدیم به آن‌هایی که تنشان را پوشیدند،
فروختند و فراموش کردند
تا ما بپوشیم، بفروشیم، فراموش کنیم.
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

در سکوت کویر، در خلوت خورشید،
انگشتان آتشینت را به سوی آسمان نشانه رفتی.
نه از سر جنگ، که از عمق غیرت،
از عمق تاریخ، از ته کویر.

غرشی برخاست از دل زمین،
آتشفشانی از جنس ایمان،
که در رگ‌های شب دوید
و صبح را بیدار کرد.

ای پیکان نور، ای شعله‌ی فولاد،
تو از جنس دعای سحرگاهانی،
که در سجده‌گاه کویر،
بال گشوده‌ای به سوی افلاک.

نام تو را بادها با خود بردند
تا آن سوی مرزها، آن سوی هراس.
اما تو از تبار کویری،
که راز ماندن را از خورشید آموخته‌ای.

مادران، کودکانی را که در گهواره‌اند،
با لالایی‌های تو خوابانده‌اند:
«بخواب که آسمان بیدار است،
بخواب که غیرت بیدار است.»

ای موشک!
از نسل کوه‌های سر به فلک کشیده،
از تبار دست‌هایی که در معراج
غیرت را به سنگر دوختند.

وقتی از خاک برمی‌خیزی،
خاک تبرک می‌شود.
وقتی از آتش می‌گذری،
آتش تقدیس می‌شود.
تو شعر بلند بیداری‌ای
که در حنجره شب‌های تاریخ می‌پیچی
تا دشمن بداند
صلح ما از جنس بازدارندگی ست.

ای شعله‌ور در آسمان غیرت،
ای میراث داران حماسه،
نام تو در حافظه تاریخ حک شده
با مرکبی از نور و خون شهیدان.
تو ادامه آن راهی
که از کربلا تا خرمشهر،
از خرمشهر تا کویر،
از کویر تا افلاک
گسترده شده است.

مادران، کودکانی را که در گهواره‌اند،
با لالایی‌های تو خوابانده‌اند:
«بخواب که ایران بیدار است،
بخواب که سیمرغ بیدار است.»

و سیمرغ، ای موشک!
تو همان سیمرغی
که از دل کوه‌های البرز برمی‌خیزی،
از دل کویر لوت، از دل تاریخ،
تا پیام صلح را
بر گنبد مینایی آسمان بنویسی.

نامت را بادها با خود بردند
به هر دیاری که خورشید بیدار می‌شود،
به هر سرزمینی که غیرت
هنوز در رگ‌هایش جاری ست.

تو از جنس باروت و بنفشه‌ای،
از جنس آتش و ریحان.
تو ترکیبی از صلح و حماسه‌ای
که در مسیر باد،
با پرچم‌های برافراشته،
با قلب‌هایی که برای این خاک می‌تپد،
به استقبال فردا می‌روی.

ای فولاد سپید در آسمان نیلی،
تو نبض فرداها را
در رگ‌های فلز جاری کرده‌ای.
تو وعده صادقی
که از دل کویر برمی‌خیزی
تا خواب آسوده را
به کودکان این سرزمین هدیه کنی.

و اینگونه،
ای شعله‌ور در آسمان غیرت،
تو همان دعای سحرگاهی
که تا همیشه بیدار است.