bg
1 -
محمد رضا گلی احمدگورابی ( 941 شعر )
1404/09/08
2 -
فريدون نوروززاده ( 482 شعر )
1400/02/16
3 -
رضا کریمی ( 437 شعر )
1396/08/17
4 -
عباس حاکی ( 307 شعر )
1399/03/28
انواع قالب های شعری به زبان ساده
اکبر شیرازی

خلاصه انواع قالب های شعری به زبان ساده بیت : کمترین مقدار شعر یک بیت است. مصراع : هر بیت شامل دو

آموزش قافیه به زبان ساده
اکبر شیرازی

بخش اول آموزش قافیه به زبان ساده تقدیم می گردد

اضافه شدن لینک غزلسرا در "سایت پیوندها"

باسلام واحترام نام و نشانی تارنمای شما بر اساس رتبه بندی در نشانی ذیل اضافه گردید. غزل سرا ghazalsara.ir صفحه اصلی/علمی و آموزشی/علوم انسانی/مجم...

افتتاح سایت جدید

سلام خدمت اعضای محترم سایت غزلسرا و بازدیدکنندگان عزیز ضمن تبریک آغاز دهه مبارکه فجر ؛ سایت غزلسرا با ساختاری جدید و قابلیتهایی بیشتر بعد از یکماه ت...

اشعار برگزیده
آخرین اشعار ارسالی
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/09/08
6

شعر سپید «لبه‌ی سکوت» با تصویرسازی نمادین پرندگان، موسیقی درونی لطیف، و اندیشه‌ای فلسفی ،تجربه‌ای شاعرانه از مرز میان ماندن و رفتن را به مخاطب ارائه می‌دهد. مناسب برای علاقه‌مندان به شعر سپید، نقد ادبی، و زیبایی‌شناسی مدرن.

«لبه‌ی سکوت»

لبه‌ای از بتن

که جهان را

به پرهیز از تکرار می‌خواند.

گنجشک‌ها

صف کشیده‌اند

در مرز میان

ماندن و رفتن،

و یکی

با جرأت وبی تاب

به هوا می‌پرد،

نه برای رسیدن،

بلکه برای شکستن

هندسه‌ی ایستادن.

باد

در پرهایش

نه پیام دارد

نه مقصد،

تنها

پاره‌ای از سکوت را

به پرواز درمی‌آورد.

و آن‌ها که مانده‌اند

با چشم‌هایی

که هنوز

جرأت دیدن سقوط را ندارند،

به نقطه‌ای خیره‌اند

که دیگر

پرنده نیست،

فقط

امکان پرواز است.
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/09/08
6

«زندگی و آثار ناصر مسعودی: نگاهی به زندگی هنری و موسیقی گیلانی او"
در این یادداشت به بررسی زندگی، آثار و تأثیرات ناصر مسعودی، خواننده محبوب گیلانی، پرداخته‌ایم. آثار او همچنان در دل موسیقی ایران جایگاهی ویژه دارند. ناصر مسعودی، ملقب به بلبل گیلان، یکی از بزرگ‌ترین صداهای موسیقی محلی ایران بود که با بیش از نیم‌قرن فعالیت هنری، میراثی ماندگار در موسیقی گیلکی و ایرانی برجای گذاشت. او در ۶ آذر ۱۴۰۴ در سن ۸۹ سالگی در رشت درگذشت.

زندگی‌نامه

تولد و کودکی: ناصر مسعودی در ۵ فروردین ۱۳۱۴ در محله صیقلان رشت چشم به جهان گشود. کودکی‌اش در فضای سنتی و فرهنگی گیلان گذشت؛ جایی که موسیقی محلی بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره بود.

مهاجرت به تهران: در سال ۱۳۲۸ همراه خانواده به تهران رفت و نزد استاد علی‌اکبرخان شهنازی، از بزرگان موسیقی سنتی ایران، به شاگردی پرداخت. این دوره، پایه‌های علمی و فنی موسیقی او را استوار کرد.

بازگشت به گیلان: در سال ۱۳۳۴ به رشت بازگشت و فعالیت‌های هنری خود را در تئاتر آغاز کرد. هم‌زمان با تأسیس رادیو گیلان در سال ۱۳۳۶، به‌عنوان یکی از نخستین خوانندگان این رادیو شناخته شد.

ورود به برنامه گلها: در سال ۱۳۳۹ با معرفی احمد عبادی و ملوک ضرابی وارد رادیو ملی ایران و برنامه «گلها» شد؛ نقطه عطفی که او را به سطح ملی رساند.

آثار و میراث هنری

ترانه‌های ماندگار: او بیش از ۵۰۰ ترانه در سبک‌های مختلف اجرا کرد. برخی از مشهورترین آثارش شامل «نم نم باران»، «بنفشه گل»، «الا تاتی»، «گل پامچال» و «میرزا کوچک خان» هستند.

حفظ موسیقی گیلکی: مسعودی نه تنها خواننده‌ای محبوب بود، بلکه با آثارش نقش مهمی در حفظ و گسترش موسیقی فولکلور گیلان ایفا کرد. او زبان و فرهنگ گیلکی را در قالب موسیقی به نسل‌های بعدی منتقل کرد.

همکاری با بزرگان: همکاری با استادان موسیقی همچون احمد عبادی، ملوک ضرابی و حضور در محافل هنری تهران، جایگاه او را در موسیقی سنتی ایران تثبیت کرد.

میراث فرهنگی: صدای او به‌عنوان صدای مردم گیلان شناخته می‌شود؛ صدایی که طبیعت شمال ایران، باران‌های رشت و فرهنگ بومی را در خود بازتاب می‌داد.

شخصیت و جایگاه اجتماعی

ناصر مسعودی به دلیل صدای گرم و مردمی‌اش، لقب بلبل گیلان گرفت.

او نه تنها هنرمندی محبوب بود، بلکه به‌عنوان نماد فرهنگی گیلان شناخته می‌شد؛ کسی که موسیقی را با هویت اجتماعی و تاریخی مردم پیوند زد.

فرزند او، علی مسعودی‌نیا، نویسنده و منتقد ادبی، خبر درگذشت پدرش را اعلام کرد و از میراث هنری او به‌عنوان سرمایه‌ای ملی یاد کرد.

مرگ و بدرقه

ناصر مسعودی پس از ماه‌ها مبارزه با بیماری و کهولت سن، در ۶ آذر ۱۴۰۴ در بیمارستان آریای رشت درگذشت.

درگذشت او موجی از اندوه در میان مردم گیلان و دوستداران موسیقی ایران برانگیخت. بسیاری او را آخرین بازمانده نسل طلایی موسیقی محلی ایران می‌دانند.

مراسم تشییع او در رشت، به نمادی از پیوند مردم با هنرمندشان بدل شد؛ بدرقه‌ای که نشان داد موسیقی او همچنان زنده است.

محمدرضا گلی احمد گورابی ،زهرا روحی فر
«دنده‌عقب به خاطره‌ها داستانی نوستالژیک است که ماشین‌ها را فراتر از وسیله‌ی رفت‌وآمد نشان می‌دهد؛ از بوق‌های عروسی و سفرهای شمال با پیکان تا سرویس‌های مدرسه و تاکسی‌های زرد شهری. این روایت، حافظه‌ی جمعی ایرانیان را زنده می‌کند و نشان می‌دهد چگونه خودروها قصه‌های زندگی ما را ساخته‌اند به همراه یک شعر کوتاه هایکوی ژاپنی.»

دنده عقب به خاطره‌ها

شب عروسی برادرم، خیابان محله‌مان مثل رودی از نور و صدا جریان داشت. پیکان سفید پدر در صف جلو، با روبان‌های قرمز که باد آن‌ها را تکان می‌داد، راه را باز می‌کرد. بوق‌ها به تریبونی عمومی تبدیل شده بودند؛ هر «بوق» جواب «بوق» دیگری را می‌داد، مثل گفت‌وگوی قدیمی همسایه‌ها از پشت پنجره‌ها. من، کودک ده‌ساله‌ای که روی صندلی عقب ژیان عموی بزرگ نشسته بودم، دست به روکش ترک‌خورده‌ی چرم کشیدم؛ بوی چرمِ کهنه، نمِ رطوبت و اندکی دود، می‌آمد و می‌رفت. صدای ژیان زیر پاهایم می‌لرزید؛ لرزشی که شوق را به عضلات ساقم می‌رساند.

عموی بزرگ گفت: «آروم‌تر بشین پسر، ژیان دل‌نازکه... ولی خاطره داره.»

پدر از پنجره‌ی پیکان دست تکان داد: «حواست به بچه باشه داداش!»

زن‌ها از پنجره‌ها گل‌برگ می‌پاشیدند، مردها با کف دستشان روی سقف ماشین ضرب گرفتند. تاکسی زردی که همیشه در گوشه‌ی میدان می‌ایستاد، امروز آینه‌هایش راگل اندود کرده بود. راننده‌اش، همان مردی که هر صبح بچه‌ها را تا مدرسه می‌برد، با صدایی که به بوق‌ها می‌خورد گفت: «امشب شهر از خودش جلو زده!»

قافله پیچید. در پیچ دوم، آن اتفاق افتاد. پیکان پدر یک‌باره تق‌تق کرد و خاموش شد؛ چراغ‌هایش نفس آخر زدند و ایستادند. سکوت، نه کامل، اما چنان که بوق‌ها را عقب راند. صدای پاها روی آسفالت، زمزمه‌ی نگرانی، و بوی تند بنزین تازه وارد صحنه شد.

پدر درِ کاپوت را بالا زد. بخار باریکی چون نفس زمستانی بال زد و محو شد. عموی بزرگ ترمز ژیان را کشید: «خفه کرده... کثیف‌کاری بنزینه.»

برادرم، با کتِ آبی براق و لبخندی که سعی می‌کرد محو نشود، جلو آمد: «بچه‌ها، آروم باشین. نفس نگه دارین... اینم جزو مراسمه.»

مادر از پنجره‌ی ماشین همسایه دعایی را زیر لب گفت: «اینم می‌گذره...»

من نزدیک‌تر رفتم. چفت کاپوت پهن بود و در روشنایی چراغ‌های دیگر، مثل استخوانی زیر پوست برق می‌زد. پدر با آستینش دستمالی ساخت ونمی دانم چه کرد که ناگهان بوی تیز ی، چشمم را سوزاند. عموی بزرگ نیم‌خیز شد و پیچ‌گوشتی را به دست پدر رساند. تاکسی زرد عقب قافله چراغ‌هایش را نگه داشت تا نور، به کاپوت پیکان پدر برسد. همسایه‌ها بالای سر ماشین جمع شدند؛ یکی گفت: «یادتونه سرویس مدرسه که خراب می‌شد، راننده چه دعایی می‌خوند؟» دیگری خندید: «دعاش کار نمی‌کرد، فقط ما رو به خاطره‌ی مشابه وصل می‌کرد!»

پدر از زیر کاپوت بیرون آمد: «استارت بزن.»

برادرم دست روی شانه‌ی من گذاشت. انگشتانش گرم بود: «نترس... حتی اگه نرفته باشیم، این شهر خودش می‌چرخه.»

استارت اول، تنها یک ناله. استارت دوم، لرزش به دنده‌ها رسید. استارت سوم، پیکان تکان خورد و چراغ‌ها از پشت پلک‌های بسته‌شان دوباره چشم باز کردند. بوق‌ها برگشتند، اما این‌بار ساز دیگری را آغاز کردند؛ هم‌صدا، نه مسابقه.

قافله دوباره به راه افتاد. اما من دیگر همان کودک شاد بی‌دغدغه نبودم. چیزی در من حرکت کرده بود؛ مثل عقربه‌ای که بعد از سال‌ها ایستادن، از نو روی خط دقیقه می‌لغزد. فهمیدم که ماشین‌ها فقط مسیر را نمی‌سازند؛ موقعیت‌ها را هم می‌سازند. خرابی‌شان، توقفشان، دست‌های همسایه‌ها در تاریکی، چشم‌هایی که از پشت شیشه‌ها نگران و امیدوار نگاه می‌کنند؛ این‌ها همه‌ی مراسم‌اند. این‌ها همه‌ی ما هستیم.

سال‌ها بعد، همان پیکان سفید ما را تا شمال برد. جاده‌ی کناره، بوی نم دریای دور و رطوبت برنج تازه برداشت‌شده را به هم می‌آمیخت. باران روی شیشه‌ی جلو می‌رقصید؛ برف‌پاک‌کن‌ها ریتمی قدیمی و مطمئن می‌زدند. در پیچِ قبل از لشت‌نشاء، پدر گفت: «دست این ماشینا رو باید خوند... یه صدا از جایی میاد که خودتو بهش بستی.»

مادر دست کشید روی داشبورد: «همه‌مون به چیزی بستیم... بزن بوق، تا بدونه هنوز هستیم.»

بوق کوتاهی زدیم. از دور، تاکسی زردی که از بار بازارهای محلی را حمل می کرد، پاسخ داد. من چشم‌هایم را بستم و رایحه‌هایی که سال‌ها در ژیان مانده بود، دوباره رو آمدند: چرم ترک‌خورده، عطر بنزین، کمی دود اگزوز، دست عموی بزرگ که روی زانوهایم می‌نشست تا تکان‌های راه را به رگ‌هایم منتقل کند. آن بوی‌ها، آن صداها، آن لمس‌ها، مثل کلمات یک زبان خصوصی بودند؛ زبانی که خانواده‌ها با ماشین‌هایشان حرف می‌زنند.

گاهی به سرویس مدرسه فکر می‌کنم؛ مینی بوس سفید قدیمی که هر صبح، با بوق سه‌تایی، ما را از خواب می‌کشید. راننده‌ای که با آینه‌ی پهن، صورت‌ها را می‌شمرد و اسم‌ها را دوبار می‌گفت. بوی پلاستیکِ نرمِ صندلی‌ها، برچسبِ رنگ‌پریده‌ی «سیگار ممنوع»، و خنده‌ی بچه‌ها که در هر ترمز ناگهانی، روی هم می‌ریختند. آن سرویس‌ها فقط ما را به مدرسه نمی‌رساندند؛ ما را به هم می‌رساندند. به جمعی که بعدها، در تاکسی‌های زرد و اتوبوس‌های جاده‌ای، همدیگر را دوباره پیدا می‌کرد.

گاهی فکر می‌کنم اگر آن شب عروسی، پیکان پدر روشن نمی‌شد، روایت من چه می‌شد؟ شاید قافله بدون ما می‌رفت، شاید شادی از دست می‌رفت، شاید بوق‌ها به جای طبل جشن، سوت قطاری می‌شدند که از کنارمان رد می‌شود و نمی‌ایستد. اما آن توقف کوتاه، آن هم‌صدایی دست‌ها، آن نور نگه‌داشته‌ی تاکسی زرد، قصه را کامل کرد. ماشین‌ها، همان‌ طور که ما را جابه‌جا می‌کنند، ما را کنار هم نگه می‌دارند؛ در لحظه‌هایی که قطعاتشان کم می‌آورد، ما اضافه می‌شویم. وقتی موتور از نفس می‌افتد، دست‌ها و نگاه‌ها جان تازه‌ای می‌دهند. وقتی چراغ خاموش می‌شود، نور همسایه‌ها راه را ادامه می‌دهد.

و حالا، هر بار که بوقی در خیابان می‌پیچد، می‌دانم که قصه‌ای تازه شروع شده؛ قصه‌ای که دیر یا زود، به خاطره‌ای بدل می‌شود و در حافظه‌ی جمعی ما جا می‌گیرد. ماشین‌ها همان پل‌های کوچک‌اند، میان امروز و دیروز، میان فرد و جمع، میان حرکت و توقف.

هایکو:

پیکان خاموش

نور همسایه ادامه داد

راه هنوز زنده‌ست
«قطار فراموشی داستان کوتاهی فلسفی و وهم‌آلود است که نادر را در سفری میان فراموشی و خاطره‌ها دنبال می‌کند. تنها راه نجات، چنگ زدن به حقیقتی زنده از گذشته است؛ حقیقتی که می‌تواند او را از مه زمان بیرون بکشد و دوباره به زندگی بازگرداند.»

صدای قطار همچون ضربان قلبی عظیم در تاریکی می‌پیچید. واگن‌ها لرزیدند و بوی فلز سرد و کهنه در هوا پخش شد. زن چشمانش را بست، انگار می‌خواست خود را از این صدا جدا کند.

این قطار مسافران را نمی‌برد، نادر. این قطار خاطره‌ها را می‌بلعد.

نادر به اطراف نگاه کرد. مسافران بی‌حرکت بودند؛ چهره‌هایی بی‌رنگ، چشم‌هایی خالی، دست‌هایی که روی زانوها افتاده بود. تنها صدای نفس‌های آرامشان شنیده می‌شد، مثل کسانی که در خوابی بی‌پایان فرو رفته‌اند.

اگر حقیقت داشته باشد، پس این سفر هیچ مقصدی ندارد، نه پایان، فقط تکرار بی‌پایانی از گم شدن در زمان.

زن لبخند تلخی زد.

هر کسی که هنوز خاطره‌ای دارد، می‌تواند راهی برای برگشتن پیدا کند. اما فقط یک بار. اگر اشتباه کنیم، برای همیشه جزئی از این سفر خواهیم شد.

نادر به فکر فرو رفت. در ذهنش خیابانی شکل گرفت؛ خیابانی که شب‌ها در آن قدم می‌زد، چراغ‌های زردی که سایه‌ها را کش می‌دادند، صدای روزنامه‌فروش که تیترهایی می‌خواند از زمان‌هایی که هرگز نرسیده بودند. بوی نان تازه از نانوایی گوشه‌ی خیابان، و ساعتی که دیگر حرکت نمی‌کرد.

خاطرات شاید کلید خروج باشند.

زن آرام گفت:

اما باید چیزی باشد که هنوز زنده است، چیزی که به زمان وصل مانده.

نادر حس کرد چیزی درونش تغییر کرده است. خاطره‌ی ساعت قدیمی خانه‌ی مادری‌اش در ذهنش زنده شد. صدای تیک‌تاک آن، مثل ضربه‌ای آرام، در اعماق حافظه‌اش می‌تپید.

من باید به چیزی واقعی چنگ بزنم، چیزی که هرگز محو نشده باشد.

او در میان واگن‌ها قدم زد. کف واگن سرد بود، بوی زنگ‌زدگی در هوا پیچیده بود. بیشتر مسافران بی‌حرکت بودند؛ غرق در فراموشی، بی‌آنکه حتی متوجه عبور لحظه‌ها شوند. زن کنارش حرکت کرد، نگاهش پر از امیدی تازه.

تو باید حقیقتی را پیدا کنی که از این مه عبور کند.

نادر دست در جیبش برد. انگشتانش کاغذی کهنه را لمس کردند. آن را بیرون کشید؛ نوشته‌ای محو روی آن باقی مانده بود:

«ساعت خانه‌ی مادری، تنها چیزی که از گذشته باقی مانده است.»

نادر زیر لب زمزمه کرد: این کافیست.

زن کاغذ را گرفت، انگشتانش لرزیدند.

اگر این قطار خاطرات را می‌بلعد، پس باید چیزی را که هنوز به زمان متصل است، نگه داریم.

صدای قطار تغییر کرد. دیگر آن ضربان سنگین نبود؛ انگار در خودش فرو ریخته بود. مه بیرون واگن‌ها شروع به جابه‌جایی کرد. اولین نشانه‌های شهر در آن پدیدار شدند؛ چراغی دور، سایه‌ی ساختمانی، صدای زنگی که از دور می‌آمد.

نادر نفسش را نگه داشت.

ما داریم برمی‌گردیم؟

زن لبخند زد، اما چهره‌اش آرام‌آرام در نور کمرنگ واگن محو شد.

تنها کسانی که هنوز چیزی برای به یاد آوردن دارند، می‌توانند از این سفر خارج شوند.

سکوت. سپس صدای ضربه‌ی آرامی. نادر چشمانش را باز کرد.

روی سکوی ایستگاه ایستاده بود. هوا سرد بود، بوی باران تازه در سنگفرش‌ها پیچیده بود. چراغ‌های شهر روشن بودند، و در دوردست، همان ساعتی را دید که سال‌ها پیش از حرکت ایستاده بود.

اما این‌بار، عقربه‌ها دوباره در حرکت بودند. صدای تیک‌تاکشان در گوشش پیچید، مثل قلبی که دوباره شروع به تپیدن کرده باشد.

نادر لبخند زد.

پس هنوز چیزی باقی مانده است.
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/09/08
4

«غزلی عاشقانه و تلخندگونه درباره انسان و ستم او بر طبیعت؛ شعری که با زبانی تازه، از رود و کوه و درختان سخن می‌گوید و امید را در دل خاک زنده نگه می‌دارد.»
عاشقم بر سبزه‌زاران، لیک می‌سوزد دلم

زخم تیری می رسد بر خانه و کاه و گلم

رود می‌نالد به شب‌ها، کوه می‌گرید به روز

عشق فریادی شده اما چرا من غافلم

برگ‌ها را باد برد و آن پرنده بی‌پناه

می‌ کُشد این بی‌کسی روح مرا من قاتلم

آسمان از دود دنیا تیره و پژمرده شد

من به مهر ناب خورشید وجودت مایلم

عشق را دریا به من آموخت، اما خشک شد

مانده تنها موج حسرت در میان ساحلم

هر درختی یادگار بوسه‌های عاشقان

ریشه‌ها را می‌کند از باغ، روح کاملم

ای طبیعت، ای صدای جاودان و بی‌گناه

بازگویی چاره ای آمد برای مشکلم

عشق من با خاک پیوندی عمیق و سبز داشت

باز هم در عاشقی گویا که دوری باطلم

گرچه ویران شد زمین، اما امیدی زنده است

می‌دمد از عشق تو اما چرا من حائلم
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/09/08
2

فصل چهارم: زبان زخمی و فرم شعری ،بخش اول: فشردگی و ایجاز در زبان این قسمت به بررسی زبان زخمی و فرم شعری پل سلان پس از هولوکاست می‌پردازد. ایجاز، سکوت، شکستن نحو و ساختار، و مقاومت در برابر زبان تبلیغات از ویژگی‌های برجسته‌ی شعرهای متأخر اوست. خواننده در این متن درمی‌یابد که چگونه هر واژه در شعر سلان همچون سنگی تاریخی و وجودی، حامل حقیقت و حافظه است.

فصل چهارم: زبان زخمی و فرم شعری

بخش اول: فشردگی و ایجاز در زبان

۱. ضرورت ایجاز پس از فاجعه

پس از هولوکاست، زبان برای سلان دیگر نمی‌توانست همان زبان گذشته باشد. او می‌دانست که واژه‌ها، در جهان پس از آشویتس، بار سنگینی از سکوت و شکستگی را حمل می‌کنند. بنابراین، شعر او به سمت ایجاز و فشردگی رفت. هر واژه باید همچون سنگی باشد که وزنی تاریخی و وجودی را حمل می‌کند.

این ایجاز، نه انتخابی زیبایی‌شناختی، بلکه ضرورتی اخلاقی بود: شاعر نمی‌توانست با پرگویی، حقیقت را بپوشاند.

۲. واژه به‌مثابه سنگ

در شعرهای متأخر سلان، هر واژه همچون سنگی است که بر گوری بی‌نام نهاده می‌شود. او خود گفته بود: «شعر، راهی است برای رسیدن به دیگری.» اما این راه، راهی مستقیم نیست؛ بلکه از میان سنگ‌ها، سکوت‌ها و شکستگی‌ها می‌گذرد.

ایجاز در شعر او به معنای حذف زوائد است تا تنها جوهره‌ی حقیقت باقی بماند.

۳. شکستن نحو و ساختار

یکی از ویژگی‌های بارز زبان سلان، شکستن نحو سنتی است. جملات او اغلب کوتاه، ناقص و گسسته‌اند. این شکستگی، بازتابی از شکستگی جهان است. همان‌گونه که تاریخ در اردوگاه‌ها گسسته شد، زبان نیز باید این گسست را بازتاب دهد.

از منظر زبان‌شناسی، این شکستن نحو، نوعی مقاومت در برابر شفافیت زبان روزمره است؛ زبانی که در خدمت تبلیغات و خشونت قرار گرفته بود.

۴. ایجاز و سکوت

ایجاز در شعر سلان همواره با سکوت همراه است. سکوت، بخشی از زبان اوست؛ سکوتی که نه فقدان معنا، بلکه حضور فشرده‌ی معناست. در بسیاری از شعرهای او، فاصله‌ها، مکث‌ها و شکستگی‌ها به‌اندازه‌ی واژه‌ها اهمیت دارند.

این سکوت‌ها، همان جایی هستند که خواننده باید درگیر شود؛ جایی که شعر به گفت‌وگویی میان شاعر و خواننده بدل می‌شود.

۵. تأثیر بر خواننده

ایجاز و فشردگی زبان سلان، خواننده را وادار می‌کند که فعالانه در متن مشارکت کند. شعر او به‌سادگی قابل‌فهم نیست؛ بلکه نیازمند مکث، بازخوانی و تأمل است. این دشواری، بخشی از رسالت شعر است: خواننده باید رنج را تجربه کند، همان‌گونه که شاعر تجربه کرده است.

۶. نمونه‌هایی از ایجاز

در شعرهای متأخر سلان، گاه تنها چند واژه، جهانی از معنا را حمل می‌کنند. برای مثال، ترکیب‌هایی چون «سنگ‌زمان»، «نفس‌سکوت» یا «نور-خاکستر» نشان می‌دهند که چگونه دو واژه‌ی ساده، در کنار هم، تصویری فلسفی و شاعرانه می‌سازند.

این ایجاز، حاصل حذف و تراکم است؛ حاصل جست‌وجوی بی‌پایان برای کلمه‌ای که بتواند حقیقت را بیان کند.

۷. ایجاز به‌مثابه مقاومت

از منظر فلسفی، ایجاز در شعر سلان نوعی مقاومت است: مقاومت در برابر فراموشی، در برابر زبان تبلیغات، در برابر پرگویی بی‌معنا. او می‌دانست که تنها با فشردگی و سکوت می‌توان حقیقت را حفظ کرد. شعر او، در این معنا، شعری اخلاقی است: شعری که مسئولیت دارد.

جایگاه این بخش در فصل

این بخش نشان داد که فشردگی و ایجاز در زبان سلان، نه صرفاً یک انتخاب زیبایی‌شناختی، بلکه ضرورتی تاریخی و اخلاقی بود. زبان او، پس از فاجعه، باید شکسته، فشرده و سکوت‌آمیز می‌شد تا بتواند حقیقت را حمل کند.

محمدرضا گلی احمدگورابی،دکترزهرا روحی فر
شیما رحمانی
1404/09/07
5

یک لحظه اِشارتَت مرا کافی بود
تا دفترِ شعرم زِ تو لبریز شود
لبخند زدی و اِی وایِ دلَم
من،
بوسه،
لبَت،
....
چگونه پرهیز شود؟!
✍ شیما رحمانی
۲۰/اردیبهشت/۱۴۰۴
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/09/06
12

ماه رخسارت درخشید و درخشان یاسمن
بارش باران عشقت بر سر و جان و بدن

هر نسیمی می‌ وزد از کوی تو آرام جان
می‌برد دل را به سوی کوهسار و نسترن

جور تو شیرین‌تر از شهد است در کام و زبان
نرگست دریای نور و، هم نگاهت کوه‌کن

می‌نوازد روح را آن نغمه‌های بی صدا
می شود آیینه‌ای تا من ببینم خویشتن

چون سپیدی صبحگاهان می‌دمد از چشم تو
می‌گشاید راز پنهان، در دل و جان، بی‌سخن

رود عشق از کوی جانت می‌چکد همچون شراب
می‌برد مستی به عالم، می‌نهد آتش به تن
شیما رحمانی
1404/09/05
8

بی پَر و بال شدم
رسمِ قفس این باشد
که اگر تَن بدهی؛
چاره محال است،
محال.
✍ شیما رحمانی
۱۳/خرداد/۱۴۰۴
شیما رحمانی
1404/09/04
7

آتشِ عشقَت نهایت کرد خاکستر مرا
همچو ققنوسَم ولی؛
آتش زنم حتی تو را
فکر کردی سرد گشتم؟
فکرهایَت عاطل است
سردیِ آتشفشان یک روز
حتما باطل است.
✍ شیما رحمانی
بداهه
۴/اذر/۱۴۰۴