bg
1 -
محمد رضا گلی احمدگورابی ( 1007 شعر )
1404/10/18
2 -
فريدون نوروززاده ( 482 شعر )
1400/02/16
3 -
رضا کریمی ( 437 شعر )
1396/08/17
4 -
عباس حاکی ( 307 شعر )
1399/03/28
انواع قالب های شعری به زبان ساده
اکبر شیرازی

خلاصه انواع قالب های شعری به زبان ساده بیت : کمترین مقدار شعر یک بیت است. مصراع : هر بیت شامل دو

آموزش قافیه به زبان ساده
اکبر شیرازی

بخش اول آموزش قافیه به زبان ساده تقدیم می گردد

اضافه شدن لینک غزلسرا در "سایت پیوندها"

باسلام واحترام نام و نشانی تارنمای شما بر اساس رتبه بندی در نشانی ذیل اضافه گردید. غزل سرا ghazalsara.ir صفحه اصلی/علمی و آموزشی/علوم انسانی/مجم...

افتتاح سایت جدید

سلام خدمت اعضای محترم سایت غزلسرا و بازدیدکنندگان عزیز ضمن تبریک آغاز دهه مبارکه فجر ؛ سایت غزلسرا با ساختاری جدید و قابلیتهایی بیشتر بعد از یکماه ت...

اشعار برگزیده
آخرین اشعار ارسالی
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/18
5

فصل دوم: تری ایگلتون؛ زندگی و مسیر فکری، بخش ۱: زندگی‌نامه و مسیر روشنفکری ایگلتون،در این فصل با زندگی‌نامه و مسیر روشنفکری تری ایگلتون آشنا شوید؛ از نقد ادبی مارکسیستی تا گفت‌وگوی دین و سکولاریسم، و از نظریه ادبی تا زیبایی‌شناسی تراژدی. این متن راهنمایی جامع برای پژوهشگران، دانشجویان و علاقه‌مندان فرهنگ و فلسفه است.محمدرضا گلی احمدگورابی،دکتر زهرا روحی فر

فصل دوم: تری ایگلتون؛ زندگی و مسیر فکری
چکیده بخش ۱: زندگی‌نامه و مسیر روشنفکری ایگلتون

ایگلتون، زاده‌ی خانواده‌ای ایرلندی–کاتولیک در لانکاشر، از دل تجربه زیسته‌ی طبقه کارگر به دانشگاه کمبریج راه یافت و زیر سایه‌ی آموزگاران چپ‌گرایی چون ریموند ویلیامز، مسیرش را میان الهیات رادیکال و نقد ادبی مارکسیستی ساخت. او در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ با گرایش آلتوسری به ساختارگرایی و ایدئولوژی، نقد ادبی را از ذوق‌ورزی به ساحت نظریه و سیاست کشاند، سپس در دهه‌های ۸۰ و ۹۰ با کتاب‌هایی همچون «نظریه ادبی: درآمدی» و «ایده‌ی فرهنگ»، چشم‌انداز علوم انسانی را برای مخاطب عام و دانشگاهی بازتر کرد. از آغاز هزاره سوم، ایگلتون وارد گفت‌وگوی دشوار دین و سکولاریسم شد و در کنار آن، به زیبایی‌شناسی تراژدی، امید و طنز پرداخت تا نشان دهد نقد ادبی، بی‌پیوند با اخلاق، سیاست و معنویت نیست. این بخش با روایت زیسته‌ی او و گره‌زدن مرحله‌های فکری‌اش، چشم‌اندازی منسجم از فراز و فرودهای روشنفکری ارائه می‌کند تا خواننده بفهمد چرا ایگلتون هنوز برای جهان و برای ما در ایران، مسئله‌مند و الهام‌بخش است.

بخش ۱: زندگی‌نامه و مسیر روشنفکری ایگلتون

تصور کنید نوجوانی در کوچه‌پس‌کوچه‌های لانکاشر، میان بوی زغال و صدای کارخانه، در خانواده‌ای ایرلندی–کاتولیک رشد می‌کند؛ خانواده‌ای با ایمان پرشور، اخلاق سخت‌گیر و خاطرات مهاجرت. این نوجوان همان تری ایگلتون است. تجربه‌ی طبقه‌ی کارگر، زبانی که به جای آدابِ بورژوایی به صراحت و عدالت میل دارد، و ایمان کاتولیکی که هم‌زمان گرمای جمعی و سایه‌ی اقتدار را بر زندگی می‌افکند، نخستین عناصر جهان‌بینی او را می‌سازند. همین عناصر، او را بعدها در دانشگاه کمبریج در برابر فرم‌های اشراف‌منشانه‌ی نقد ادبی قرار می‌دهند: آیا ادبیات فقط بازی ذوق و سبک است یا میدان سیاست، اخلاق و حقیقت؟

در کمبریج، ایگلتون با ریموند ویلیامز ـ نماینده سنت چپ فرهنگی بریتانیا ـ آشنا شد: کسی که فرهنگ را نه مجموعه‌ای از شاهکارهای زیبایی‌شناختی، بلکه عرصه‌ی ملموس زندگی و منازعه‌ی اجتماعی می‌دانست. این آشنایی، در کنار موج ساختارگرایی فرانسوی و نظریه‌ی ایدئولوژی نزد لویی آلتوسر، ایگلتون را از نقد اخلاق‌گرایانه‌ی کلاسیک به نقدِ ایدئولوژیکِ متن کشاند. او در آثار آغازینش، از «نقد و ایدئولوژی» تا «مارکسیسم و نقد ادبی»، نشان داد چگونه متن ادبی برساخته‌ی نیروهای تاریخی و طبقاتی است و چگونه خوانش، اگر به طبقات، جنسیت، دین و نژاد بی‌اعتنا باشد، به‌ناگزیر به بی‌طرفی موهوم و محافظه‌کاری می‌افتد. این حرکت، نقد ادبی را در بریتانیا از حاشیه‌ی باشگاه‌های دانشگاهی به قلب بحث‌های سیاسی و اجتماعی کشاند؛ و ایگلتون به چهره‌ای تبدیل شد که می‌گفت «زیبایی‌شناسی بدون عدالت، خیال‌پردازیِ مطبوعِ فرادستان است.»

دهه‌ی ۸۰ برای ایگلتون دوران تثبیت و عمومی‌سازی نظریه بود. «نظریه ادبی: درآمدی» کتابی است که مانند پلی میان دانشگاه و جامعه ساخته شد. به‌جای ترساندن خواننده با واژگان تخصصی، ایگلتون تاریخِ نظریه را به داستانی زنده بدل کرد: از فرمالیست‌های روس تا روانکاوی فرویدی، از ساختارگرایی تا پساساختارگرایی و فمینیسم. او نشان داد هر نظریه نه صرفاً دستگاهی انتزاعی، بلکه پاسخی به مسئله‌ای اجتماعی و تاریخی است. همین متن، به زبان‌های بسیار ترجمه شد و برای نسل‌ها در سراسر جهان، از جمله ایران، راهنمایی شد برای ورود به نظریه بدون «نخبه‌گرایی» تهی و بدون سوءتفاهم‌های رایج. ایگلتون در همین دوره، با نقد‌ی گزنده بر پسامدرنیسم، هشدارداد که بازی‌های زبان نمی‌توانند رنج و نابرابری را پنهان کنند؛ جهانِ واقعی، فراتر از متن، سیاست و اقتصاد دارد.

اما ایگلتون فقط «نظریه‌پردازِ ادبیات» نماند. او در «ایده‌ی فرهنگ» و سپس «پس از نظریه»، به خودِ وضعیتِ علوم انسانی تاخت: آیا نظریه، پس از دهه‌های شور و شوق، به آکادمی‌گرایی بی‌خطر بدل شده؟ آیا به‌جای مواجهه با دردهای جهان، در بازی‌های ظریف نشانه‌ها آرام گرفته‌ایم؟ ایگلتون در پاسخش، هم رادیکال بود و هم واقع‌گرا: نظریه باید به اخلاق و سیاست گره بخورد؛ و فرهنگ، اگر از زیستِ روزمره‌ی مردم جدا شود، به موزه‌ای شیک ولی بی‌روح تبدیل می‌شود. او فرهنگ را میدانِ کشمکشِ معنا و قدرت می‌دید؛ جایی که امید و رهایی نیز امکان دارد، اگر نقد، صادق و شجاع بماند.

با آغاز هزاره‌ی سوم، ایگلتون وارد گفت‌وگویی شد که در جهان انگلیسی‌زبان حساس و پرچالش است: نسبت دین، سکولاریسم و رادیکالیسم اخلاقی. در کتاب‌هایی چون «عقل، ایمان و انقلاب»، او هم با بی‌خداییِ بی‌تأمل درافتاد و هم با ایمانِ بی‌عقل؛ و کوشید سنت‌های رادیکالِ مسیحی ـ به‌ویژه عدالت‌طلبی و همدلی با فرودستان ـ را از احیاگری محافظه‌کارانه جدا کند. نکته‌ی مهم در این دوره، بازگشت ایگلتون به ریشه‌های کاتولیکی‌اش، اما این‌بار با چشم‌اندازی رهایی‌بخش و نقدمحور بود: ایمان، اگر به عدالت و آزادی بی‌اعتنا باشد، توجیه‌گر سلطه است؛ و بی‌خدایی، اگر اخلاقی رادیکال نسازد، بازی انتزاعی ذهن است. این نگاه، بعدها در بحث‌های او درباره‌ی امید و تراژدی نیز نقش‌آفرین شد.

ایگلتون در «خشونت شیرین: ایده‌ی تراژدی» به سراغ مسئله‌ای رفت که از یونان باستان تا مدرنیته، جانِ هنر و سیاست را لرزانده است: تراژدی به‌مثابه رویاروییِ انسان با ضرورت، سرنوشت و شکست‌های ناگزیر. تحلیل او نشان داد زیبایی‌شناسی، اگر از رنج و شکست جدا شود، بی‌معنا و سطحی است. هنری که از شکست سخن نمی‌گوید، امید قلابی می‌فروشد. همین توجه به شکست و ضرورت، او را به ایده‌ی «امید» کشاند: در «امید بدون خوش‌بینی»، ایگلتون میان خوش‌بینی سبک، که چشم بر رنج می‌بندد، و امیدِ ریشه‌دار، که چشم در چشم تراژدی می‌دوزد، تفاوت گذاشت. امید، نزد او، نه احساسِ مثبتِ زودگذر، که اخلاقی است معطوف به عمل و همبستگی.

در سال‌های اخیر، ایگلتون به طنز پرداخت؛ و این برای نویسنده‌ای که عمرش را صرف نقدِ جدی کرده، به ظاهر تناقض‌آمیز است. اما در منطق ایگلتون، طنز همان جایی است که جدیت دوباره به زندگیِ واقعی متصل می‌شود: خنده، اگر علیه ایدئولوژی باشد، حقیقتی تکان‌دهنده را بی‌واسطه آشکار می‌کند. او نشان می‌دهد طنز، نیرویی فلسفی است: در طنز، ناسازگاری‌ها و تناقض‌های جهان عریان می‌شوند، و زبان، با شکستنِ قاعده، از اسارتِ جدیتِ قلابی رها می‌شود. برای کسی که تراژدی را جدی گرفته، طنز نه بی‌اعتنایی به رنج، بلکه راهی برای دیدنِ دوباره‌ی آن است، بدون تسلیم‌شدن به نومیدی.

در کارنامه‌ی دانشگاهی، ایگلتون سال‌ها استاد ادبیات در آکسفورد بود و کرسی «توماس وارتون» را بر عهده داشت؛ اما همواره بیرون از اشرافیتِ آکادمیک ایستاد: سبک نوشتارش روشن، طنزآلود و اغلب بی‌پرواست. به‌جای محافظه‌کاریِ مؤدبانه، نقدی صریح را ترجیح می‌دهد؛ و در مصاحبه‌ها و مقالاتش بارها از وضعیت دانشگاهیان انتقاد کرده است: اینکه چگونه زبانِ تخصصی می‌تواند به سدّی میان دانشگاه و جامعه بدل شود. از نظر او، وظیفه‌ی علوم انسانی، ساختنِ «پل معنا» میان تجربه‌ی زیسته و نقدِ نظری است؛ نه افزودن دیوارهای شیشه‌ای به برج‌های عاج.

برای خواننده‌ی ایرانی، زندگی و مسیر ایگلتون فقط «اطلاعاتِ زندگی‌نامه‌ای» نیست؛ بلکه تذکره‌ای برای نسبتِ اندیشه و زیست است. او از طبقه‌ی کارگر آمده، ایمانِ کاتولیکی را تجربه کرده، به رادیکالیسمِ مارکسیستی رسیده، و سپس از دین تا طنز، از تراژدی تا امید، همه را به گفت‌وگویی زنده و اخلاقی گره زده است. این صیرورت، مهم‌تر از هر فهرستِ آثار است؛ زیرا نشان می‌دهد نظریه، اگر به زندگی متصل شود، می‌تواند از کتابخانه به خیابان برود و دوباره به شعر و رمان بازگردد. ایگلتون نظریه‌پردازی است که می‌خواهد نقد ادبی، «رویدادِ زندگی» باشد: تربیتی برای دیدن و فهمیدن، نه ابزارِ نمایشِ فضل.

مسیر فکری ایگلتون را می‌توان به چند لحظه‌ی محوری تقسیم کرد. نخست، لحظه‌ی آلتوسری و ساختارگرایی: در این دوره، متن به‌مثابه شبکه‌ای از روابطِ ایدئولوژیک فهم می‌شود؛ مؤلف، سوژه‌ی مرکز نیست؛ و نقد، کشفِ سازوکارهای قدرت در زبان و روایت است. این لحظه، برای نقد ادبی ایران نیز آموزنده بود و هنوز هست: خواندنِ عبید، حافظ، هدایت و شاملو، بی‌اعتنا به سازوکارهای قدرت و ایدئولوژی، خواندنی ناقص است. دوم، لحظه‌ی عمومی‌سازیِ نظریه: ایگلتون نظریه را از بازی‌های نخبه‌گرایانه به میدان عمومی آورد و نشان داد می‌توان عمیق بود و روشن نوشت؛ می‌توان پیچیده اندیشید و ساده گفت. سوم، لحظه‌ی اخلاق و دین: او نشان داد نقد ادبی بدون اخلاق، نقدی فنی و بی‌روح است؛ و اخلاق، اگر به عدالت و آزادی بی‌اعتنا باشد، ریاکاری است. چهارم، لحظه‌ی تراژدی و امید: پذیرش شکست‌های جهان و ساختن امیدی که خوش‌بینی نیست؛ امیدی که به عمل و همبستگی گره می‌خورد. پنجم، لحظه‌ی طنز: خنده به‌مثابه فلسفه‌ی افشاکننده؛ راهی برای دیدنِ ناسازگاری‌ها و شکستنِ بت‌های ایدئولوژیک.

ایگلتون در همه‌ی این لحظه‌ها، یک چیز را ثابت نگه داشته: پیوندِ ناگسستنی نقد با عدالت. او هر جا که نقد ادبی به تشریفاتِ زیبایی‌شناسی تنزل یافته، یادآور شده است که ادبیات میدانِ نزاعِ معناست؛ و معنا، اگر از زندگی مردم جدا شود، به بازی لوکسِ طبقات فرادست تبدیل می‌شود. همین پافشاری، او را به چهره‌ای بحث‌انگیز بدل کرده: عده‌ای او را «آخرین مدافعِ نظریه‌ی بزرگ» می‌دانند و عده‌ای «منتقدِ سرسختِ پست‌مدرنیسم». اما برای خواننده‌ای که در پیِ پیوندِ نقد با زندگی است، ایگلتون بیش از یک برچسب است: او تمرینی برای دیدنِ چندلایه‌ی جهان است.

در نسبت با ایران، ایگلتون به ما می‌آموزد چگونه «از متن به جامعه» و «از جامعه به متن» رفت‌وآمد کنیم. وقتی از طنز ایرانی سخن می‌گوییم ـ از عبید زاکانی تا دهخدا و گل‌آقا، از هدایت تا طنز اینترنتی امروز ـ نقدِ ایگلتون بر ایدئولوژی کمک می‌کند بفهمیم خنده‌ها کجا علیه قدرت‌اند و کجا بی‌خطرسازیِ اعتراض؛ کجا امید می‌سازند و کجا نومیدی را می‌پوشانند. وقتی از تراژدی سخن می‌گوییم ـ از سوگ‌های شاهنامه تا شکست‌های رمان معاصر ـ نگاهِ ایگلتون به «ضرورت و شکست» راهی است برای فهم اینکه زیبایی‌شناسی، اگر از رنج جدا شود، دروغ می‌گوید. وقتی از دین و اخلاق می‌نویسیم ـ از عرفان تا زهد فروشی ـ بحث‌های او درباره‌ی ایمان، عقل و عدالت، ما را از دو دام نجات می‌دهد: تقدسِ بی‌نقد و نقدِ بی‌اخلاق.

در نگاه شخصی، شاید رازِ تأثیرگذاری ایگلتون در «صداقتِ روایی» اوست. متن‌هایش پر از شوخی‌های تند، طعنه‌های هوشمندانه و هشدارهای بی‌پرواست؛ اما پشت این سبک، جدیتی اخلاقی وجود دارد. او می‌خواهد ادبیات، دوباره به مردم برگردد؛ می‌خواهد دانشگاه، دوباره با زندگیِ واقعی گفت‌وگو کند؛ و می‌خواهد نقد، دوباره به عدالت فکر کند. در روزگاری که واژگانِ نظری گاه به شیشه‌های رنگی بدل می‌شوند، ایگلتون اصرار دارد شیشه را برداریم و به خیابان نگاه کنیم.

اگر بخواهیم مسیرِ نگارش کتاب را با الهام از زندگی ایگلتون روشن کنیم، باید سه اصل را به‌عنوان قطب‌نما در نظر بگیریم: نخست، پیوندِ نظریه با تجربه‌ی زیسته؛ دوم، صداقتِ اخلاقی در برابر قدرت و ریاکاری؛ سوم، جسارتِ زیبایی‌شناختی در روایتی که هم تراژدی را جدی بگیرد و هم طنز را بفهمد. این سه اصل، همان چیزی‌اند که ایگلتون در زیست و نوشتنِ خود نشان داده است: نقدی که از زندگی می‌آید، به زندگی برمی‌گردد و در این رفت‌وآمد، امیدی می‌سازد که ساده‌لوحانه نیست و ناامیدکننده هم نیست.

زندگی‌نامه‌ی ایگلتون، در نهایت، فقط تاریخِ یک فرد نیست؛ نقشه‌ی راهی است برای هر نویسنده و پژوهشگری که می‌خواهد از مرزهای دانشگاه به میدانِ جامعه قدم بگذارد. او با پاهای خسته‌ی طبقه کارگر، به تالارهای کمبریج رفت؛ با زبانِ روشن، نظریه را مردمی کرد؛ با دلی درگیرِ ایمان، اخلاقِ رادیکال را طرح کرد؛ و با چشمی که شکست را می‌بیند، از امید نوشت؛ سپس با لبخندی که جدی است، طنز را به فلسفه‌ی زندگی بدل ساخت. چنین مسیری، برای ما ـ در ایران امروز ـ بیش از یک الگو، یک دعوت است: دعوت به نوشتنی که جسور، اخلاقی و مردم‌نواز است؛ نوشتنی که نقد را از تریبون‌های امن به میدان‌های پرخطر می‌برد و در همان‌جا، معنا می‌سازد.

محمدرضا گلی احمد گورابی
دکتر زهرا روحی فر
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/17
5

غزلی عمیق و عاشقانه با تصویرسازی‌های فلسفی و عرفانی؛ از غم شیرین هستی تا امید پنهان در دل. شعری که با هر بیت، رازهای ناگفته‌ی عشق و رندی را آشکار می‌کند و مخاطب را به سفری در کوچه‌باغ‌های دل می‌برد.

من از غمخانه ی هستی غمی شیرین به سر دارم

هزاران راز ناگفته حبیبا من ز بر دارم

به چشمم خواب اگر آید، به دل غوغای دیگر هست

من از خون دل پاکم، نه شرحی مختصر دارم

نسیم از کوی لیلا بود و غم از جانب مجنون

به هر آوا و هر آهنگ، به روی تو نظر دارم

به جامی از شراب ناب، چو رندی مست می تازم

درون کعبه ی سینه دلی همچون حَجر دارم

چراغ دل چو تابان شد دو چشمانم چه گریان شد

که من با شعله‌ی پنهان، امیدی در جگر دارم

به راهی دور می‌پویم، به هر گامی غزل گویم

که من با هر نفس ای دوست، هوای بال و پر دارم

به سوی کوی دلدارم چه سودایی به سر دارم

به هر لحظه که می‌سوزم، نوایی ناب و تر دارم

اگر روزی گذر کردی ز کوچه باغ دلدارت

بدان با موج این دریا، به کوی توسفر دارم

به هر شب تا سحر با تو، هزاران راز می گویم

که من با بزم این سودا، میان دل شرر دارم
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/17
5

شعری عاشقانه و پرشور درباره بی‌وفایی، عهد شکسته و زخم‌های جان؛ غزلی که با زبان استعاره و موسیقی درونی، روایتگر عشق، درد و پایبندی به عهد است. این شعر با تصویرسازی‌های عاطفی و فلسفی، مخاطب را به عمق تجربه‌های انسانی و عاشقانه می‌برد

با من ای دل، بد نمودی، زخم‌ها کردی به جانم

بی‌وفا بودی و آخر، درد آوردی به جانم

عهد را نشکن که بی تو در جهان جایی ندارم

عشق باشد ارمغان عاشقی های زبانم

گفتمت عاشق تر هستم، آمدی سویم زمانی

بی‌خبر کردی دلم را، عاشق خود یار جانم

با وفا من عهد بستم جز به کوی تو نیایم

افکنم این جان بی جان در پی یار جوانم

در دلم چون بت نشستی از جفای دهر رستی

با وفا، ای با صلابت شاد می گردد روانم
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/17
3

بی‌پناه و خسته از زندان، دعا کن نشکنم
چون درختی خشک در طوفان، دعا کن نشکنم

هر نفس باری به دوشم می‌نهد این روزگار
سنگدل، بی‌رحم و بی‌پایان، دعا کن نشکنم

خنده‌ها در سینه‌ام پژمرده چون برگ خزان
در دل شب‌های بی‌پایان، دعا کن نشکنم

هرچه کردم عشق را پنهان، به زخم حسرتش
می‌زند بر جان من پیکان، دعا کن نشکنم

دست تقدیر است و زنجیری به پایم بسته سخت
بی‌امان، بی‌وقفه و بی‌جان، دعا کن نشکنم

چشم‌هایم خسته از دیدار دیوار سکوت
بی‌صدا، بی‌نور و بی‌پایان، دعا کن نشکنم

هرچه فریاد است در من، در گلو خاموش شد
بی‌صدا، بی‌حرف در زندان ، دعا کن نشکنم

عاشقم جانا جهان با خنده‌ می گوید که من:
بی‌امان، بی‌رحم و بی‌وجدان، دعا کن نشکنم

آخرین امید من، تنها تو هستی جان جان
در دل این شام پنهان، پس دعا کن نشکنم
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/17
3

بی‌پناه و خسته از زندان، دعا کن نشکنم
چون درختی خشک در طوفان، دعا کن نشکنم

هر نفس باری به دوشم می‌نهد این روزگار
سنگدل، بی‌رحم و بی‌پایان، دعا کن نشکنم

خنده‌ها در سینه‌ام پژمرده چون برگ خزان
در دل شب‌های بی‌پایان، دعا کن نشکنم

هرچه کردم عشق را پنهان، به زخم حسرتش
می‌زند بر جان من پیکان، دعا کن نشکنم

دست تقدیر است و زنجیری به پایم بسته سخت
بی‌امان، بی‌وقفه و بی‌جان، دعا کن نشکنم

چشم‌هایم خسته از دیدار دیوار سکوت
بی‌صدا، بی‌نور و بی‌پایان، دعا کن نشکنم

هرچه فریاد است در من، در گلو خاموش شد
بی‌صدا، بی‌حرف در زندان ، دعا کن نشکنم

عاشقم جانا جهان با خنده‌ می گوید که من:
بی‌امان، بی‌رحم و بی‌وجدان، دعا کن نشکنم

آخرین امید من، تنها تو هستی جان جان
در دل این شام پنهان، پس دعا کن نشکنم
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/15
12

غزلی عاشقانه و لطیف با تصویرسازی از گل نرگس، نگاه روشن و عطر جان‌بخش؛ شعری که با موسیقی واژه‌ها، عشق و امید را در دل خواننده می‌دمد.

جان نرگس، خنده‌ات چون صبح روشان می‌دمد
عطر تو در جان من ،چون راز پنهان می‌دمد

چشم تو آیینه‌ی خورشید و مه در آسمان
هر نظر بر جلوه‌ات چون موج طوفان می‌دمد

با نگاهت باغ دل پر می‌شود از نغمه‌ها
هر نفس در سینه‌ام چون نور ایمان می‌دمد

خواب شب بی‌تو مرا زندان غم گردد مدام
یاد تو چون شعله‌ای در شام هجران می‌دمد

ای بهار چشم‌هایت، ای چراغ جان من
هر غزل با نام تو در روح انسان می‌دمد
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/13
13

ای چراغ عالم و خورشید ایمان، یا علی (ع)
ای بهار جان و دل، سرچشمه‌ی احسان، علی (ع)

عدل و حق از نام تو معنا گرفت اندر جهان
ای امام عاشقان، ای قبله‌ی جانان، علی (ع)

ذوالفقار حق به دستت فتح‌ها آورد و بس
ای شکوه بی‌کران، ای حیدر میدان، علی (ع)

هر نفس با یاد تو دل می‌شود آرام و شاد
ای پناه مؤمنان، ای مظهر قرآن، علی (ع)

عید میلادت رسد، عالم شود غرق سرور
ای تمام عیدها، ای شادی انسان، علی (ع)
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/12
9

شعری عاشقانه و کلاسیک با تصویرهای چشم، زلف و مهر یار؛ سرشار از شوق، امید و زیبایی در ادبیات فارسی.

چشم از روی توام سیر نگردد هرگز
دل ز زلف تو رها نیست نگردد هرگز

باد سرگشته به کوی تو پناه آورده
غیر عشقت به دلم نیز نگرددهرگز

برق چشمِ تو جهان را به تماشا دارد
گل ز شوق رخ تو هیچ نگردد هرگز

سایه افتاده به دیوارِ غزل‌های زمین
روشنی از تو و من نیز نگردد هرگز

دستِ من سوی توام خسته ولی مشتاق است
این دل سوخته از مهر تو پاییز نگردد هرگز
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/12
10

شعری عاشقانه و عارفانه با تصویرهای باران، صبح روشن و زمزمه‌ی عشق؛ سرشار از امید و رهایی دل. محمدرضا گلی احمد گورابی

ای باد، ز هر گوشه‌ی این دشت گذر کن
در سایه‌ی باران غمم آه به در کن

خورشید به آیینه‌ی شب خیره نمانده
ای روشنی صبح، به دل، نغمه‌ی تر کن

هر لحظه چو موجی، به هوایِ تو اسیرم
در عمق غزل، از دل خاموش سفر کن

آواز شب دور، پریشان خیال است
ای چشم نظر، زین همه رؤیا، حذر کن

بر دامن اندوه، دلی مانده که شیداست
با زمزمه‌ی عشق، غم قصه به در کن
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/12
9

در این شب‌های خاموشی، امیدی در دلم جاریست
تو آن مهتاب روشن در میان چشم بیداریست

صدای گام‌های شب، حدیث عشق می‌خواند
نوای دل، به گوش تو، رساند شعرو اسراری

تو دریایی، که موجت را، غزل بر سینه می کوبد
من آن عاشق، که بی‌تابم، به دیدار رخ یاری

به هر جایی نظر کردم، هوایت در نفس پیچید
نسیم از نام زیبایت، به دل آشوب عیاریست

چراغی از غزل داری، که شب را نور می‌بخشد
که هر لحظه به جان شب، رها از شوق بیداریست

تو بارانی، که هر قطره، تبسم در گلـو دارد
که از لبخند نامت شب، طلوع تازه ی ماهیست

تو می آیی به چشم من، دلم آشوب و طوفانیست
ولی از نور چشمانت، هوای عشق هم جاریست

کنار تو، دل شب‌ها، غزل از سوز می‌گوید
به هر قطره، سرشک من امیدی در بر زاریست

تو آن آوای بارانی، که عشق از بوسه‌ات جوشد
که در آشوب این دنیا، همیشه خون من جاریست

در این شب‌های بی‌پایان، نگاهت نور می‌بخشد
تو روشـن کن دل شب را، که این آغاز هر راهیست