bg
1 -
محمد رضا گلی احمدگورابی ( 1001 شعر )
1404/10/13
2 -
فريدون نوروززاده ( 482 شعر )
1400/02/16
3 -
رضا کریمی ( 437 شعر )
1396/08/17
4 -
عباس حاکی ( 307 شعر )
1399/03/28
انواع قالب های شعری به زبان ساده
اکبر شیرازی

خلاصه انواع قالب های شعری به زبان ساده بیت : کمترین مقدار شعر یک بیت است. مصراع : هر بیت شامل دو

آموزش قافیه به زبان ساده
اکبر شیرازی

بخش اول آموزش قافیه به زبان ساده تقدیم می گردد

اضافه شدن لینک غزلسرا در "سایت پیوندها"

باسلام واحترام نام و نشانی تارنمای شما بر اساس رتبه بندی در نشانی ذیل اضافه گردید. غزل سرا ghazalsara.ir صفحه اصلی/علمی و آموزشی/علوم انسانی/مجم...

افتتاح سایت جدید

سلام خدمت اعضای محترم سایت غزلسرا و بازدیدکنندگان عزیز ضمن تبریک آغاز دهه مبارکه فجر ؛ سایت غزلسرا با ساختاری جدید و قابلیتهایی بیشتر بعد از یکماه ت...

اشعار برگزیده
آخرین اشعار ارسالی
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/13
6

ای چراغ عالم و خورشید ایمان، یا علی (ع)
ای بهار جان و دل، سرچشمه‌ی احسان، علی (ع)

عدل و حق از نام تو معنا گرفت اندر جهان
ای امام عاشقان، ای قبله‌ی جانان، علی (ع)

ذوالفقار حق به دستت فتح‌ها آورد و بس
ای شکوه بی‌کران، ای حیدر میدان، علی (ع)

هر نفس با یاد تو دل می‌شود آرام و شاد
ای پناه مؤمنان، ای مظهر قرآن، علی (ع)

عید میلادت رسد، عالم شود غرق سرور
ای تمام عیدها، ای شادی انسان، علی (ع)
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/12
4

شعری عاشقانه و کلاسیک با تصویرهای چشم، زلف و مهر یار؛ سرشار از شوق، امید و زیبایی در ادبیات فارسی.

چشم از روی توام سیر نگردد هرگز
دل ز زلف تو رها نیست نگردد هرگز

باد سرگشته به کوی تو پناه آورده
غیر عشقت به دلم نیز نگرددهرگز

برق چشمِ تو جهان را به تماشا دارد
گل ز شوق رخ تو هیچ نگردد هرگز

سایه افتاده به دیوارِ غزل‌های زمین
روشنی از تو و من نیز نگردد هرگز

دستِ من سوی توام خسته ولی مشتاق است
این دل سوخته از مهر تو پاییز نگردد هرگز
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/12
5

شعری عاشقانه و عارفانه با تصویرهای باران، صبح روشن و زمزمه‌ی عشق؛ سرشار از امید و رهایی دل. محمدرضا گلی احمد گورابی

ای باد، ز هر گوشه‌ی این دشت گذر کن
در سایه‌ی باران غمم آه به در کن

خورشید به آیینه‌ی شب خیره نمانده
ای روشنی صبح، به دل، نغمه‌ی تر کن

هر لحظه چو موجی، به هوایِ تو اسیرم
در عمق غزل، از دل خاموش سفر کن

آواز شب دور، پریشان خیال است
ای چشم نظر، زین همه رؤیا، حذر کن

بر دامن اندوه، دلی مانده که شیداست
با زمزمه‌ی عشق، غم قصه به در کن
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/12
4

در این شب‌های خاموشی، امیدی در دلم جاریست
تو آن مهتاب روشن در میان چشم بیداریست

صدای گام‌های شب، حدیث عشق می‌خواند
نوای دل، به گوش تو، رساند شعرو اسراری

تو دریایی، که موجت را، غزل بر سینه می کوبد
من آن عاشق، که بی‌تابم، به دیدار رخ یاری

به هر جایی نظر کردم، هوایت در نفس پیچید
نسیم از نام زیبایت، به دل آشوب عیاریست

چراغی از غزل داری، که شب را نور می‌بخشد
که هر لحظه به جان شب، رها از شوق بیداریست

تو بارانی، که هر قطره، تبسم در گلـو دارد
که از لبخند نامت شب، طلوع تازه ی ماهیست

تو می آیی به چشم من، دلم آشوب و طوفانیست
ولی از نور چشمانت، هوای عشق هم جاریست

کنار تو، دل شب‌ها، غزل از سوز می‌گوید
به هر قطره، سرشک من امیدی در بر زاریست

تو آن آوای بارانی، که عشق از بوسه‌ات جوشد
که در آشوب این دنیا، همیشه خون من جاریست

در این شب‌های بی‌پایان، نگاهت نور می‌بخشد
تو روشـن کن دل شب را، که این آغاز هر راهیست
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/11
7

خندیدم،
چون گریه را گران می‌فروختند،
و اشک‌هایم را
به قهقهه بدل کردم، تا ارزان بمانم.

صحنه،
زندان نبود،
اما خروجی نداشت،
تماشاگران،
آزاد بودند،
اما راهی جز نگاه کردن نداشتند.

دست زدم،
برای سقوط خودم،
و کف زدن‌ها بوی اندوه می‌دادند.

چهره‌ام نقاشی شد،
اما رنگ‌ها واقعی نبودند،
کسی صورتم را ندید،
جز آینه‌ی ترک‌خورده‌ی پشت صحنه.

دیروز را به شوخی گفتم،
و فردا از من انتقام گرفت.

حقیقت،
همیشه در مشت من بود،
اما دست‌هایم برای گرفتن آن زیادی لرزان بودند.

عاشق که شدم،
جهان برایم کوچکتر شد،
و دلقک،
نقش خودش را گم کرد.

شادی را فروختم،
اما افسوس،
هیچ‌کس آن را نخرید جز خودم..
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/11
4

فصل اول: درآمدی بر طنز و فلسفه ،بخش ۳: طنز در قرون وسطی و رنسانس «طنز در قرون وسطی و رنسانس نه تنها ابزار سرگرمی، بلکه سلاحی برای نقد قدرت و مقاومت فرهنگی بود. از کارناوال‌های خنده‌آور تا آثار رابله و سروانتس، طنز به فلسفه‌ای برای زندگی بدل شد. این بازخوانی، با مقایسه سنت طنز ایرانی و غربی، چشم‌اندازی تازه برای نقد اجتماعی و امید می‌گشاید».

فصل اول: درآمدی بر طنز و فلسفه

چکیده بخش ۳: طنز در قرون وسطی و رنسانس

طنز در قرون وسطی و رنسانس، برخلاف تصور رایج که این دوران را عصر سکوت و جدیت می‌پندارد، حضوری پررنگ و چندلایه داشت. خنده و شوخی در این دوره نه تنها ابزار سرگرمی، بلکه سلاحی برای نقد قدرت، مقاومت فرهنگی و بازاندیشی در نظم اجتماعی بود. در آیین‌های کارناوالی، مردم با خنده، سلسله‌مراتب رسمی را وارونه می‌کردند و برای لحظاتی آزادی را تجربه می‌نمودند. نویسندگانی چون رابله و سروانتس، با زبان طنز، تناقض‌های دینی و اجتماعی را به چالش کشیدند و نشان دادند که طنز می‌تواند هم فلسفه‌ای برای زندگی باشد و هم ابزاری برای نقد قدرت. این بخش می‌کوشد نشان دهد که طنز در قرون وسطی و رنسانس چگونه به‌عنوان نیرویی ضدقانون و ضدنظم مطرح شد و چگونه می‌تواند در گفت‌وگو با سنت طنز ایرانی، چشم‌اندازی تازه برای نقد و اندیشه فراهم آورد.

بخش ۳: طنز در قرون وسطی و رنسانس

طنز در قرون وسطی و رنسانس، برخلاف تصور رایج که این دوران را عصر سکوت و جدیت می‌پندارد، حضوری پررنگ و چندلایه داشت. خنده و شوخی در این دوره نه تنها ابزار سرگرمی، بلکه سلاحی برای نقد قدرت، مقاومت فرهنگی و بازاندیشی در نظم اجتماعی بود. در آیین‌های کارناوالی، مردم با خنده، سلسله‌مراتب رسمی را وارونه می‌کردند و برای لحظاتی آزادی را تجربه می‌نمودند. این خنده کارناوالی، همان چیزی است که میخائیل باختین در کتاب «رابله و دنیای او» به‌عنوان نیرویی رهایی‌بخش معرفی می‌کند؛ نیرویی که می‌تواند نظم رسمی کلیسا و قدرت سیاسی را به چالش بکشد.

در این آیین‌ها، پادشاه به دلقک بدل می‌شد، کشیش به سوژه خنده تبدیل می‌گشت و همه سلسله‌مراتب اجتماعی برای مدتی کوتاه فرو می‌ریخت. طنز در این معنا، نیرویی ضدقانون بود؛ نیرویی که قواعد را می‌شکست و نظم را وارونه می‌ساخت. این طنز کارناوالی، به مردم امکان می‌داد تا از فشارهای اجتماعی و دینی رهایی یابند و برای لحظاتی آزادی را تجربه کنند.

ادبیات قرون وسطی نیز سرشار از طنز بود. «جفری چاسر» در «داستان‌های کانتربری»، با زبان طنز، تناقض‌های اجتماعی و اخلاقی زمانه خود را آشکار کرد. شخصیت‌های او، از راهبان و کشیشان گرفته تا بازرگانان و دهقانان، همگی با لحنی طنزآمیز به تصویر کشیده می‌شوند و ضعف‌ها و ریاکاری‌هایشان برملا می‌شود. طنز در این معنا، نه تنها سرگرمی، بلکه نقدی جدی بر ساختارهای اجتماعی و دینی بود.

در رنسانس، طنز وارد عرصه ادبیات کلاسیک شد. آثار «رابله» و «سروانتس» نمونه‌ای روشن از طنز رنسانسی‌اند. رابله، با زبان طنز، تناقض‌های دینی و اجتماعی را به چالش کشید و سروانتس در «دن کیشوت»، با طنز فلسفی، مرز میان واقعیت و خیال را فرو ریخت. این طنز رنسانسی، همان چیزی است که ایگلتون آن را «طنز خودویرانگر» می‌نامد؛ طنزی که قواعد روایت را می‌شکند و خود را به سخره می‌گیرد.

یکی از نکات مهم در تحلیل طنز این دوران، توجه به «پارادوکس نظریه طنز» است. طنز همواره ضدنظریه است؛ زیرا از قواعد می‌گریزد و خود را در chaos و nonsense می‌پروراند. این نگاه، طنز رنسانسی را به پدیده‌ای فلسفی بدل می‌کند؛ پدیده‌ای که نه تنها نظم اجتماعی، بلکه قواعد ادبی و نظری را نیز به چالش می‌کشد.

طنز در قرون وسطی و رنسانس همچنین پیوندی عمیق با بدن و زندگی روزمره داشت. خنده، خوردن، نوشیدن و لذت‌های مادی، در برابر معنویت رسمی کلیسا مقاومت می‌کردند. طنز، در این معنا، فلسفه‌ای برای زندگی بود؛ فلسفه‌ای که به مردم یادآوری می‌کرد زندگی نه تنها معنوی، بلکه جسمانی و مادی نیز هست.

در مقایسه با سنت ایرانی، طنز قرون وسطی و رنسانس شباهت‌های بسیاری دارد. عبید زاکانی، با زبان طنز، ریاکاری مذهبی و فساد اجتماعی را نقد کرد؛ مشابه طنز کارناوالی که کشیشان و راهبان را به سخره می‌گرفت. صادق هدایت در «توپ مرواری»، همانند رابله، تناقض‌های دینی و اجتماعی را با زبان طنز آشکار کرد. این شباهت‌ها نشان می‌دهند که طنز، در هر دو سنت، ابزاری برای مقاومت فرهنگی و نقد قدرت بوده است.

در نهایت، طنز در قرون وسطی و رنسانس را می‌توان به‌عنوان فلسفه‌ای برای زندگی در نظر گرفت. طنز، با خنده و شوخی، به مردم امکان می‌داد تا با دشواری‌های زندگی کنار بیایند و در برابر فشارهای اجتماعی و دینی مقاومت کنند. طنز، در این معنا، شیوه‌ای برای زیستن بود؛ شیوه‌ای که به مردم یادآوری می‌کرد زندگی نه تنها جدی، بلکه مضحک و تناقض‌آمیز نیز هست. ایگلتون در تحلیل خود، طنز را «فلسفه‌ای برای زیستن» معرفی می‌کند؛ فلسفه‌ای که به مردم یادآوری می‌کند زندگی نه تنها جدی، بلکه مضحک و تناقض‌آمیز نیز هست.

این بازخوانی طنز در قرون وسطی و رنسانس، نشان می‌دهد که طنز، فراتر از خنده، فلسفه‌ای برای زندگی است. طنز، با شکستن قواعد و برهم‌زدن نظم‌های تثبیت‌شده، امکان تازه‌ای برای آزادی و امید فراهم می‌آورد. طنز این دوران، با همه پیچیدگی‌هایش، همچنان الهام‌بخش است و می‌تواند در گفت‌وگو با سنت طنز ایرانی، چشم‌اندازی تازه برای نقد و اندیشه فراهم آورد.

محمدرضا گلی احمد گورابی،دکتر زهرا روحی فر
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/11
4

شعری سرشار از عشق الهی و رازهای آسمانی؛ ستارگان، خورشید جانان و نغمه وصل در باغ هستی، تصویری از پیوند زمین و آسمان با معنویت و ایمان
آسمان از عشق می‌بارد به دامان زمین

می‌دمد خورشید جانان در دل صبح مبین

هر ستاره می‌زند آتش به شب‌های دراز

می‌رسد از دورترها رازهایی با یقین

خاک ما آیینه ونور درخشان در دلم

از زبان و از دل است انگار پایان زمین

بادها پیغام جانان می‌برند از آسمان

می‌برندآن پرده‌های ظلمتت ز آهنگ دین

هر نفس در سینه می‌روید بهاری بی‌کران

می‌زند بر باغ هستی نغمه‌ی وصل قرین
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/11
4

شعری مدرن و اجتماعی درباره شهری بی‌رؤیا، جایی که آدم‌ها با چشم‌های باز عبور می‌کنند اما هیچ‌کس دیگری را نمی‌بیند؛ تصویری از فراموشی، تکرار و جستجوی خوابی که هنوز زنده مانده است.

در این شهر

شب‌ها روشن‌اند

اما هیچ‌کس خواب نمی‌بیند

چراغ‌ها بیدارند

اما رؤیاها

در پستوها دفن شده‌اند

آدم‌ها

با چشم‌های باز

از کنار هم عبور می‌کنند

بی‌آن‌که کسی را ببینند

در این شهر

صبح‌ها تکراری‌اند

مثل زنگ ساعت شماته دار

که هر روز

بی‌احساس‌تر

بر سر خود می‌کوبد

در صف نان

در صف مترو

در صف زندگی

کسی نمی‌پرسد

آیا هنوز رؤیایی مانده؟

دیوارها

پر از تبلیغ‌اند

اما هیچ‌کدام

برای رؤیا نیستند

در این شهر

کودکان

با تبلت بزرگ می‌شوند

نه با قصه

در این شهر

پنجره‌ها

رو به دیوار باز می‌شوند

نه به آسمان

آسمان

خاکستری‌ست

نه از ابر

از فراموشی

در این شهر

هیچ‌کس

به ستاره‌ها نگاه نمی‌کند

چون سقف‌ها

بلندتر از آرزوها شده‌اند

در این شهر

شعر

در کتاب‌فروشی مانده

و کسی

دنبال واژه نمی‌گردد

در این شهر

مردی هست

که هر شب بیدار می‌ماند

نه برای فکر

برای فرار

زنی هست

که هر روز لبخند می‌زند

نه از شادی

از عادت

در این شهر

هیچ‌کس

به خواب نمی‌رود

چون بیداری

امن‌تر است

در این شهر

رؤیا

کلمه‌ای‌ست

که فقط در شعرها زنده است

و من

در این شهر

دنبال خوابی می‌گردم

که کسی

فراموشش نکرده باشد
محمد رضا گلی احمدگورابی
1404/10/08
10

ماه از شب عبور می‌کند،

و من،

زخم نقره‌ای‌ام را روی آب می‌برم.

چرا جهان این‌قدر کوچک است؟

چرا رودخانه به دریا نمی‌رسد؟

چرا سکوت،

زنجیری‌ست که مرا

به گل‌های کف رود بسته است؟

ماهی‌ها همیشه قصه‌ی آب را باور دارند،

اما باور،

کافی نیست برای پرواز.

سایه‌های پرندگان بر پوست رود،

خطی از رویا می‌کشند،

و من،

خودم را در آن سایه می‌بینم،

ماهی‌ای با بال‌های ناتمام.

پیرِ رود،

به من گفت:

«دنیا همان‌جاست که نترسی!»

ولی ترس،

چیزی‌ست که با هر موج،

به قلبم می‌کوبد.

با هر موج،

دریا نزدیک‌تر می‌شود،

و من،

ماهی‌ای که از تاریکی عبور می‌کند،

تنها برای لحظه‌ای،

در روشنایی،

چشم می‌بندم…

آیا رؤیاها به دریا می‌رسند؟
برادر گرامیم علی اکبرخان شیرازی . پیام شما را گرفتم. و بسیار مسرور شدم

راستش فکر می کنم. یه ده سالی می شود  که هیچ شعری نگفته ام ، حتی یک خط.

به همین دلیل فکر کردم فعلا این نامه را برای شما و یاران گرامی تان ارسال کنم . قطعا باعث افتخار من است. این دعوت . و شادمانم از لطف و مرحمت شما.

در دهه گذشته خیلی سرم شلوغ بوده و هنوز هم هست ، روی کارهای تحقیقاتی ام متمرکز هستم ، و تقریبا انگیزه سرودن کم کم از سرم رفته است.

حسب الامر به دعوتت لبیک  گفتم . به یک شرط  . و آن این است . که فشاررویم بگذارید . انگیزه از بین رفته باز گردد. نه فقط شما بلکه همه دوستان حاضر در این محفل. شعری برای من ارسال کنند که منظوم  پاسخ  دهم بداهه.  شاید این چشمه کور شده به جوش و خروش بیافتد .                           

هذا منبر هاذا مسجد. و  ضمنا من را از احوالات دوستان قدیمی  به خصوص جناب استاد عباس حاکی و سایر دوستان مشترک قدیمی مطلع سازید . منتظر چند خط شعری از همه دوستان اهل فن بخوانم.

سپاس بی کران . برادرت  

صلاح الدین احمد لواسانی