bg
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/15
11

غزلی عاشقانه و لطیف با تصویرسازی از گل نرگس، نگاه روشن و عطر جان‌بخش؛ شعری که با موسیقی واژه‌ها، عشق و امید را در دل خواننده می‌دمد.


گل نرگس، خنده‌ات چون صبح روشان می‌دمد

عطر تو در جان من ،چون راز پنهان می‌دمد

چشم تو آیینه‌ی خورشید و مه در آسمان

هر نظر بر جلوه‌ات چون موج طوفان می‌دمد

با نگاهت باغ دل پر می‌شود از نغمه‌ها

هر نفس در سینه‌ام چون چشمه‌،جوشان می‌دمد

خواب شب بی‌تو مرا زندان غم گردد مدام

یاد تو چون شعله‌ای در شام هجران می‌دمد

ای بهار چشم‌هایت، ای چراغ جان من

هر غزل با نام تو در روح انسان می‌دمد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/13
13

ای چراغ عالم و خورشید ایمان، یا علی (ع)
ای بهار جان و دل، سرچشمه‌ی احسان، علی (ع)

عدل و حق از نام تو معنا گرفت اندر جهان
ای امام عاشقان، ای قبله‌ی جانان، علی (ع)

ذوالفقار حق به دستت فتح‌ها آورد و بس
ای شکوه بی‌کران، ای حیدر میدان، علی (ع)

هر نفس با یاد تو دل می‌شود آرام و شاد
ای پناه مؤمنان، ای مظهر قرآن، علی (ع)

عید میلادت رسد، عالم شود غرق سرور
ای تمام عیدها، ای شادی انسان، علی (ع)

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/12
9



شعری عاشقانه و کلاسیک با تصویرهای چشم، زلف و مهر یار؛ سرشار از شوق، امید و زیبایی در ادبیات فارسی.


چشم از روی توام سیر نگردد هرگز
دل ز زلف تو رها نیست نگردد هرگز

باد سرگشته به کوی تو پناه آورده
غیر عشقت به دلم نیز نگرددهرگز

برق چشمِ تو جهان را به تماشا دارد
گل ز شوق رخ تو هیچ نگردد هرگز

سایه افتاده به دیوارِ غزل‌های زمین
روشنی از تو و من نیز نگردد هرگز

دستِ من سوی توام خسته ولی مشتاق است
این دل سوخته از مهر تو پاییز نگردد هرگز

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/12
10


شعری عاشقانه و عارفانه با تصویرهای باران، صبح روشن و زمزمه‌ی عشق؛ سرشار از امید و رهایی دل. محمدرضا گلی احمد گورابی

ای باد، ز هر گوشه‌ی این دشت گذر کن
در سایه‌ی باران غمم آه به در کن

خورشید به آیینه‌ی شب خیره نمانده
ای روشنی صبح، به دل، نغمه‌ی تر کن

هر لحظه چو موجی، به هوایِ تو اسیرم
در عمق غزل، از دل خاموش سفر کن

آواز شب دور، پریشان خیال است
ای چشم نظر، زین همه رؤیا، حذر کن

بر دامن اندوه، دلی مانده که شیداست
با زمزمه‌ی عشق، غم قصه به در کن

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/12
9



در این شب‌های خاموشی، امیدی در دلم جاریست
تو آن مهتاب روشن در میان چشم بیداریست

صدای گام‌های شب، حدیث عشق می‌خواند
نوای دل، به گوش تو، رساند شعرو اسراری

تو دریایی، که موجت را، غزل بر سینه می کوبد
من آن عاشق، که بی‌تابم، به دیدار رخ یاری

به هر جایی نظر کردم، هوایت در نفس پیچید
نسیم از نام زیبایت، به دل آشوب عیاریست

چراغی از غزل داری، که شب را نور می‌بخشد
که هر لحظه به جان شب، رها از شوق بیداریست

تو بارانی، که هر قطره، تبسم در گلـو دارد
که از لبخند نامت شب، طلوع تازه ی ماهیست

تو می آیی به چشم من، دلم آشوب و طوفانیست
ولی از نور چشمانت، هوای عشق هم جاریست

کنار تو، دل شب‌ها، غزل از سوز می‌گوید
به هر قطره، سرشک من امیدی در بر زاریست

تو آن آوای بارانی، که عشق از بوسه‌ات جوشد
که در آشوب این دنیا، همیشه خون من جاریست

در این شب‌های بی‌پایان، نگاهت نور می‌بخشد
تو روشـن کن دل شب را، که این آغاز هر راهیست

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/11
7


شعری سرشار از عشق الهی و رازهای آسمانی؛ ستارگان، خورشید جانان و نغمه وصل در باغ هستی، تصویری از پیوند زمین و آسمان با معنویت و ایمان
آسمان از عشق می‌بارد به دامان زمین

می‌دمد خورشید جانان در دل صبح مبین

هر ستاره می‌زند آتش به شب‌های دراز

می‌رسد از دورترها رازهایی با یقین

خاک ما آیینه ونور درخشان در دلم

از زبان و از دل است انگار پایان زمین

بادها پیغام جانان می‌برند از آسمان

می‌برندآن پرده‌های ظلمتت ز آهنگ دین

هر نفس در سینه می‌روید بهاری بی‌کران

می‌زند بر باغ هستی نغمه‌ی وصل قرین

افشین علا
آئینی
1404/10/06
17

 یا ثامن الحجج (ع )

عمریست برضریح شما  گریه کرده‌ایم
جز گریه در عزای امامان چه کرده‌ایم؟

بس روضه‌ها شنیده و از حال رفته‌ایم
عمری زچاه کوفه به گودال رفته‌ایم

تصویر ما ز حضرت خیرالنسا چه بود؟
جز پهلوی شکسته و جز بازوی کبود

درمانده‌ایم حیدر کرار ما کجاست؟
ما تشنه مانده‌ایم، علمدار ما کجاست؟

یاد حسین‌ (ع)، گم شده در یا حسین‌ ما
مسلم غریب مانده نه در کوفه، بین ما

جان‌ها چرا تهی ز تظاهر نمی‌شود؟
از ما چرا دوباره یکی حر نمی‌شود؟

ما رهزن خودیم چه باک از حرامیان
زینب اسیر ماست نه در بند شامیان

این کودکان غمزده این نسل بی‌نشان
طفلان مسلمند که سر می‌بریم‌شان

این‌ها رقیه‌اند به ویرانه‌ها مقیم
این‌ها سکینه‌اند گرفتار یاس و بیم

این نسل بی‌پناه به تردید مبتلا
تنها‌ترند یا که اسیران کربلا؟

درس ریا به مدرسه آموختیم‌شان
آتش به خیمه‌ها زده و سوختیم‌شان

با منکرات مونس و مالوف گشته‌اند
اینان ز بس که امر به معروف گشته‌اند

ای آمران صلاح شما در خموشی است
با مردمی که کلیه‌هاشان فروشی است

بس جان ملول گشت و بسی سینه مشمئز
از واعظان بی‌عمل غیرمتعظ

از پینه بر جبین و به جیب اسکناس‌ها
بگذشتن از فلک‌، رقم اختلاس‌ها

از حقه در نهان و عیان گفتن دروغ
از هشت سال امام زمان (عج ) گفتن دروغ

ما زائر توایم ولی بار ماست کج
بر ما ببخش این‌همه یا ثامن الحجج (ع )

شعر  از افشین علاء

https://t.me/afshinala

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/04
15

ای نگارم، ای بهارم، ای چراغ جان من
روشنی‌بخش دل شب‌های بی‌پایان من

چون نسیم صبحگاهی، می‌وزی بر روح شب
می‌گشایی باغ دل را، از در درمان من

هر نفس با یاد رویت، می‌شود دنیا بهشت
می‌نوازد تار عشقت بر دل و‌ بر جان من

بی‌تو شب‌ها سرد و تاریک است، ای خورشید جان
با تو اما می‌درخشد، مهر بر دامان من

ای تمام آرزوها، ای امید جاودان
بی‌تو خاموش است، آن دم آتش پنهان من
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/04
8

نام تو بر لب من همچو‌ دعا جاری شد
هر نفس با تپش عشق تو پنداری شد

هر غزل با لب خندان تو جان می‌گیرد
دیده ام با نفست تشنه ی بیداری شد

چون نسیم از دل شب می‌گذری آهسته
از نگاه تو مژه تیر و کمانداری شد

ماه اگر روی تو را یک نظر از دور بدید
شرمگین باشد و کارش همه دینداری شد

هر که در آینه چشم تو گریان باشد
بی‌خبر از همه عالم همه هشیاری شد

عاشقی با تو همان راز نهان هستی‌ست
بی تو اما شب و روزم همه بیماری شد

دفترم پر شود از نام تو ای جان جهان
بی تو کارم همه رنج و همه بیزاری شد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/04
11

ساحل از من خبر گمشده‌ای می‌پرسید
موج، در سینه‌ی خود زمزمه‌ای می‌پرسید

باد، در پرده‌ی شب راز دل من می‌جست
ماه، از چشم غریب آینه‌ای می‌پرسید

قایق خسته به دریای غم‌آلود افتاد
هر رهی گم شد و از راه رهی می‌پرسید

اشک دریا به لبان صدفی جا مانده
هر صدف راز دل خون‌شده‌ای می‌پرسید

شب، به زنجیر سکوت آمد و دریا خاموش
هر دل خسته ز دل، خسته‌دلی می‌پرسید

آه و فریاد ز دل هر شب و روز هفته
ساحل از من خبر گمشده‌ای می‌پرسید
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/03
8

شمع می‌سوزد به ماه دی، چه سود از نور بی‌جانش
باد می‌خندد به خاموشی، به اشک سرد و پایانش

گرم می‌خواهد دل شب را، ولی سرمای دی بی باک
هراسان کرده جانش را ز خواب سقف ویرانش

عمر کوتاه است و بی‌معنا، نوای بلبلان خاموش
می گدازد دل همی سوزد ز ترس و بیم زندانش

شعله‌ای لرزید با تردید، کآیا گرمی‌اش کافی‌ست
برف می‌بارد، و می‌پوشد، نشانِ رنج و طوفانش

بی‌ثمر ماندن چه تلخ و، شعله ای کم رنگ دردی‌ماه
سوختن یعنی فراموشی، نه امید و نه درمانش

-
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/03
17

دی رسیده، عشق اما شعله‌ور در جان ماست
برف می‌بارد، ولی دل تحفه ی جانان ماست

باد سردی می‌وزد، اما به یاد روی تو
هر نفس چون آتشی در سینه ی پنهان ماست

ماه دی با چهره‌ی یخ‌بسته می‌خندد به شب
لیک خورشید نگاهت مهر و هم آبان ماست

عاشقی در فصل دی یعنی شکوفایی دل
گرچه گل پژمرده شد، او عشق بی پایان ماست

برف اگر بر بام‌ها بنشیند و دنیا سپید
باز هم لبخند تو هم نوش و هم درمان ماست
دانیال صفی پور
1404/09/30
16

تو  همان  میوه ی   ممنوعه ی  دنیای   منی
دانه ی    سُرخِ    انار     شب    یلدای   منی
در    هوای    نفسِ    سرد    زمستانیِ     باد
گرمی     بازدم      تُند      نفس های     منی
با خیال  تو  چه  خوش  میگُذرد   هر  روزم
فِکر   دیروزم   و   امروزم   و   فردای   منی
کوچِ دلگیرِ خزان هست همین یک شب و، تو
همدم  و  هم  سُخنِ  باقیِ   شب های   منی
.
.
.
.
شب  به   سر   آمده،   بُگذار   بگویم   کوتاه
طلب  و  خواسته  و  عشق  و   تمنّای   منی
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/30
15

شب یلدا ز لبخندت چراغ خانه جان گیرد
دل تاریک من با مهر تو رنگ جهان گیرد

سحر از چشم تو برخیزد و ظلمت فرو ریزد
در آغوشت نوای نغمه های من فغان گیرد

شراب بوسه‌هایت می‌چکد بر جام شیدایی
و هر لحظه ز عطرت باغ برگ جاودان گیرد

ز وصلت، عمر کوتاهم فزون گردد به آسانی
ز مژگان بلندت تیر غم از این کمان گیرد

اگر دیروز، غم در سینه‌ام طوفان به پا می‌کرد
در این یلدا، کنون عشقت نوای بی‌کران گیرد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/28
17

زمستان آمد و رخسار تو برف درخشان
به چشمم خندهایت می‌دمد خورشید پنهان

تو ای مه، بوسه‌ی لب‌های تو شیرین‌تر از قند
به جانم می‌رسد عطر تو چون باد خراسان

زمستان روی تو آیینه‌ی پاکی‌ست در دل
به هر سو می‌دود یادت چنان رود خروشان

زمستان موی تو مشکین تر و یلدا بلند است
به صبح عشق روشن می شود ماه فروزان

زمستان سینه‌ی من آتش عشق است یارا
شود این شعله ی عشقم چنان شمع فروزان

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/28
16

دی رسید و برف آمد، نغمه‌خوان کوچه‌هاست
سردی‌اش اما به دل، گرمای مهر آشناست

آفتابِ دیررس، در پرده‌ی مه غوطه ور
چون چراغی در شبستان، روشنی‌بخش فضاست

هر نفس در سینه‌ام، بوی صفایش می‌دمد
برف هم آیینه وجدان وروح پاک ماست

کودک یلداست دی، با جامه‌ی سرد و سپید
لیک در آغوش ما، امیدوار لحظه هاست
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/28
14

دی‌ماهی ام دل ما را تو برده ای
چون کوه ماندی و تن به طوفان نبرده‌ای

سرما اگرچه سخت، تو چون آفتاب گرم
با مهر خویش، رنج جهان را سترده‌ای

صبری چو سنگ، در دل شب‌های سرد دی
با عشق، شعله‌ای بر دل یلدا سپرده ای

چون سرو، قامتت به بلندی رسیده است
جامی ز صبر، از دل معنا تو خورده ای

دی‌ماهی ای شکوه تو آیینه‌ی وفا
ما را ز زمره ی عشاق خود شمرده ای
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/26
27

شب یلدا و دلم با تو سخن ها دارد
ماه با مردمک چشم تو تقوا دارد

شمع می‌سوزد و از راز تو روشن خورشید
سایه‌ی شب به بلندای تو معنا دارد

عشق با یاد تو در سینه و دل سوخته است
گرمی صوت تو در جان من آوا دارد

شعر یلدا شود آغاز به لب های شما
هر غزل با تو در این دفتر ما جا دارد

گرچه شب سرد و دراز است و نگهبانی نیست
نفسم در نفس گرم شما جا دارد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/25
19

نورِ عشق از پرده‌ها بگشوده آن گنجینه را
می‌زند بر جان من آن تابش سیمینه را

چون صبا آرام بر جان و دلم آرام‌بخش
باز کن دروازه را، روشن نما آیینه را

هر نفس با یاد تو آتش فتاده بر دلم
می‌برد از یاد من آن مستی دیرینه را

چون نگاهت می‌رسد، خورشید در دل می‌دمد
می‌گشاید در دل شب راز را پیشینه را

بوسهٔ شیرین تو چون شهد بر جانم چکد
می‌فشاند بر دلم آن لذت بی‌کینه را

هر غزل با نام تو آغاز گیرد در سکوت
می‌نوازد نغمه‌ها آن ساز خوش‌آوینه را

چون به آغوشت رسم، دنیا فراموشم شود
می‌برد از خویشتن آن بیدل دیرینه را

هر شب از مهتاب باران محبت می‌رسد
می‌ خورد خون دلم آه درون سینه را

چون به محراب دعا یادت بیاید ناگهان
می‌برد از خویشتن آن ذکر آن آدینه را

عاشقم بر خندهٔ تو، بر نگاه روشنت
می‌برد تا بیکران نور دل بی کینه را
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/24
24

رنج عشق و شور شیرین می کشد فرهاد را
عشق می‌سوزد چو آتش، جان بی‌همزاد را

خون دل در جام چشمش موج می‌زد هر نفس
اشک می‌شوید غبار خاطر بیداد را

کوه می‌لرزد ز آه سینهٔ پرخون یار
ناله می‌پیچد به صحرا، می‌برد بنیاد را

خواب شیرین می‌گریزد از نگاه خسته‌اش
شب به دوش ماه می‌ریزد غم اضداد را

عشق شیرین می‌نوازد زخمه بر تار وجود
ساز می‌سازد ترانه، می‌برد فریاد را

هر نفس با تیشه می‌کوبد به دیوار سکوت
ضربه می‌کارد به سنگ کوه یا فولاد را

روح او در سنگ می‌جوشد چو چشمه بی‌قرار
چشمه می‌ریزد به دامن، قدرت امداد را

بیستون هم قصه ای شد، لیک جانش زنده ماند
عشق می سوزد روان عاشق ناشاد را


دل به شیرین داد و جانش شد فدای آرزو
نام شیرین می رساند ناله ی فرهاد را