bg
ابراهیم حاج محمدی
1405/04/08
1

راحله‌تاز دیده‌ام قامتِ سروِ ناز را
باخته‌ام به عشوه‌اش این دلِ پُر گداز را

تا به ابد فراق را دل نشکیبد از ازل
کی به نشیب افکند غمزه‌ات این فراز را؟

آینه‌دارِ حیرتم  شوخ نگاه کن که با
حوصله طی کنم مگر راهِ درازِ باز را

چشم بر انتظارمش تا به کرشمه چشمه‌ کی؟
آب دهد به جلوه‌اش سروِ چمن طراز را

طُرفه نگاهِ ژرف تو ، غمزه‌ی بس شگرفِ تو
چاشنیِ نیازِ من کرده چگونه ناز را؟

شعله کشیده در دلم عشق جمالِ دلکشت
بُو نَبَرَد چو من کسی منزلتِ نیاز را

رام، مرامت آنچنان کرده‌ای‌ام که گشته‌ام
زبده‌تر از غزنویان چاکریِ ایاز را

باده‌پرست و مستِ مُل،  پر نفشانده چون تو گل 
بیرقِ حُسنِ دلکشش شوکت اهتزاز را

نغمه که سر نمی‌کنی، لابُد و لا محاله کی
رشک بَرَد به ناله نی، زخمه به تار ساز را؟

پرده برافکن از رخت تا که نبوید اینچنین
دیده در انتظار تو دغدغه‌ی جواز را

عشوه کنی چو بالعیان دفع کند چه ناگهان
چشمِ حقیقت آشیان شائبه‌ی مجاز را

فاش کن این سریره را با چه کرشمه کرده‌ای
خلسه‌خُمار خاص خود خلوتیان راز را؟

تشنه‌ی خون خویشتن گشتم و می‌کنم طلب
چون تو فقط فرشته‌ای دست به دشنه‌یاز را

آه شده‌ست پرده‌در،  در دل خسته‌ی قمر
کرده به جلوه شعله‌ور، جربزه توشِ آز را
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/03/01
9

باد آمد،
نام‌ها را برد
خانه‌ها،
روی خاطره‌ی دیروز ایستادند

چشم‌های شهر،
به قاب‌های شکسته نگاه کرد
اما هیچ تصویری،
گذشته را پس نداد

پرچم‌ها،
در میانه‌ی میدان لرزیدند
اما صدایی،
سرنوشت را صدا نزد

باران،
روی سقف‌های خاموش کوبید
اما هیچ دستی،
چتر را نبست

دیروز،
در سایه‌ی یک نامه جا مانده بود
و فردا،
در انتهای داستان گم شد

رودخانه،
نام‌ها را با خود برد
اما هیچ واژه‌ای،
بازنگشت

جاده‌ها،
پاییز را عبور دادند
اما هیچ مسافری،
بهار را ندید

ساعت‌ها،
زمان را ورق زدند
اما هیچ عقربه‌ای،
گذشته را لمس نکرد

خورشید،
بر دیوارهای سوخته ایستاد
و باد،
داستان‌ها را به سمت غروب برد
نعمت طرهانی
1405/02/14
1

در هوای آن بُتِ عیّار میسوزم هنوز
همچو شمع از آتش رخسار میسوزم هنوز

دل ز من بردی و گفتی صبر کن، من خود کیم؟
کز غم هجران تو هر بار میسوزم هنوز

نامه سوزاندم و گفتی مگر خاکستر است؟
نامه را خواندی ولی انگار می‌سوزم هنوز

آن نگاه گرم مستت، ای بلای جان من
شهوتِ دیدار شد، انگار میسوزم هنوز

نگرانم ز آنکه این شهوت، شود یکروز سرد
کز خیال وصل، پورمستان! میسوزم هنوز

تشنگی در بزم وصلت هم مرا آتش زده است
در کنار چشمه، چون زنگار میسوزم هنوز

پیر ما میگفت: «بگذار این هوس، توبه کنم»
توبه کردم، لیک در این کار میسوزم هنوز

ای که میپرسی مرا راه رهایی از گناه
من در این آتش ز استغفار میسوزم هنوز

وصل اگر آید، مبادا شهوتِ دیدار را
بیمِ قتلِ عشق دارم، پورمستان میسوزم هنوز
نعمت طرهانی
1405/02/14

دل از این دخمهٔ خاکی بریدن خوش‌تر است
مرغِ جان از قفسِ تن پریدن خوش‌تر است

ماهیِ تنگِ غم از حبسِ جهان سیر آمد
رستن از تنگ و به دریای رسیدن خوش‌تر است

گرچه خوابِ گور تاریک است و ره هول‌آور است
بویِ پیراهنِ یوسف شنیدن خوش‌تر است

گرچه پاییزِ فراق است و جهانی بی‌نفَس
ناز آن‌زیبای زیبایان کشیدن خوش‌تر است

اشکِ گرمم که بگفتم: «بمان»، گفت: «برو»
چشم در راهِ وصالِ تو دویدن خوش‌تر است

خاک اگر بسترِ خاموشیِ ما خواهد شد
در دلِ این همه سکوت آرمیدن خوش‌تر است

مرگ در چشمِ خردمندان نباشد نیستی
شمع اگر خاموش گردد، باز دیدن خوش‌تر است

چون جهان گشت پُر از ظلم و غبارِ عصیان
در حریمِ بی‌گناهی آرمیدن خوش‌تر است

فکرِ مرگ ار چه دلِ خسته پریشان کرده‌ست
خندهٔ سادهٔ یک کودک دیدن خوش‌تر است
نعمت طرهانی
1405/02/14

در زمهریرِ فِراقش دل از نخست جداست
که بی‌وجودِ رخش، زندگی همه جفاست

ز خاکدانِ هوس رخت برکشیدم از آنک
که هرچه جز رهِ او، جمله نقشِ بی‌وفاست

به شوقِ دیدنِ او در عدم شدم چو نسیم
هنوز هم خبرم نیست کاین چه ابتلاست

ز «وفا» طلب کردم نشانِ یارِ قدیم
بخندید و بگفتا: حدیثِ ما ز بقاست

نگه به تیرِ قضا کرد و بر دلم بنشاند
که عاشقی نه ز «من» است، کارِ اوست و رضاست

در این خرابۀ هستی نشانِ دوست مجوی
که هرچه هست، در اینجا همه نقاب و ریاست

چو اشک ریختم از غم، ندا رسید ز غیب
که این گریستنِ تو خود از عنایتِ ماست

ز خویش هرچه بپرسیدم، او جوابم بود
که غیرِ اوست همه وهم و آنچه مانده خطاست

خموش باش و مگو قصهٔ وصال و فِراق
که گفت و گو همه حجابِ دیدنِ اوست و حیاست

زبان بریدم از این دم که راز فاش نگردد
ولی هنوز دلِ من در التهابِ دعاست
نعمت طرهانی
1405/02/14

در آینه هر دم به خودم گمشده‌محوم، ببین
کز خویش در این سینه چه آتش به سرم، ببین

نفس به گلو بسته و راه از همه سو بسته‌ست
در شبِ بی‌روزنِ حیرت، به خطرم، ببین

دویدم و رهی ز دلِ تاریکی‌ام پیدا نشد
در هر قدم از خویش، همان دربدرم، ببین

شکسته قایقِ جانم به میانِ موجِ گناه
نه بادبان، نه سکّان—به شررم، ببین

غبارِ معصیت افتاده به آیینهٔ دل
چو ماهی در آبِ تیره، بی‌خبرم، ببین

همه عمر به امیدِ نگاهی ز تو سر شد
اکنون به فاصله‌ای بی‌کران، یک نظرم، ببین

اگرچه دل از دوری‌ات این‌گونه فسرده‌ست
هنوز از نفسِ نالهٔ سحرم، ببین

بگیر دستِ مرا از لبِ این ورطهٔ سرد
که بی‌تو در این خوف، در سفرم، ببین

ستّارِ عیوبی تو، مکن پرده ز کردارم
کز حیلهٔ این نفس، به خطرم، ببین

ز خویش گریزانم و سایه‌ام آزارم شد
از این همه گریز، به هر سو اثرم، ببین

نه دشمنی جز من، نه دامی جز این سینه
که در حصارِ خودم، بی‌رهاتر از همه‌ام، ببین

«پورمستان» اگر پرده ز کردارم افتد
جز خاکستر از من به جهان نگذرم، ببین

نه آن منم که تو دیدی، نه این همه اثر
منم که در خودم افتاده‌ام، آخرم، ببین

نعمت طرهانی
1405/02/14

ای جانِ من، ای جانِ من، این «من» که در من می‌دود کیست؟
وین سایهٔ آشفته‌سر، کز نامِ من هر دم ربود، کیست؟

گفتم گریزان گشته‌ام، از خویش تا کویِ تو من—
هر جا رسیدم، وایِ من، دیدم که آنجا بود، کیست؟

خندید و گفتا: ای عجب، تو در پیِ خود می‌دوی—
آن را که «غیر»ش خوانده‌ای، بنگر که او خودِ توییست!



گفتم: اگر تویی همه، این ناله و این شور چیست؟
این سوزِ جان‌فرسای دل، این دردِ بی‌هنگام چیست؟

گفتا: نه زخمِ کهنه است، این آتش از دیدار خاست—
چشمی که وا شد ناگهان، دانست کاین اوهام چیست.



ای وایِ دل! این رنگ‌ها، این صورتِ صدپاره چیست؟
این کثرتِ دیوانه‌وش، بر چهرهٔ یک یار چیست؟

گفتا: تو خود بشکسته‌ای، آیینه را صد باره تو—
نامی نهادی بر رُخَش، پنداشتی بسیار چیست.



گفتم: اگر بازآیم و خالی شوم از نام و نشان—
مانم هنوز اندر وجود، یا گم شوم در کار چیست؟

گفتا: در آن «هیچ» ای پسر، دریایِ «هست» پنهان بود—
از نیستی سر می‌زند آن نور کز اسرار چیست.



گفتم: که این «من» چون کف است، بر رویِ این دریایِ ژرف—
می‌لرزد و می‌گریزدش، پیش از پدیدار، چیست؟

گفتا: تو بحرِ بیکرانی و این موجِ تو افسانه‌ای‌ست—
کف را چه جایِ گفتگو؟ آن عمقِ بی‌انکار چیست!



خاموش شو! خاموش شو! این گفت‌وگو آتش فزود—
تا کی ز لفظ و از صدا، پرسی که این اسرار چیست؟

گفتا: چو شمعی گر بسوزی، از خویش بیرون می‌روی—
آن دم بدانی بی‌لب و بی‌گفت که گفتار چیست.



گفتم: بگو این سوختن، مرگ است یا راهِ رهایی؟
این شعله کز جان برجهد، پایان یا آغاز چیست؟

گفتا: نه مرگ و نه رهایی—این سرّ پنهانِ من است:
بودن به بی‌تنی بود، گر دانی این اسرار چیست.

نه بندِ تن، نه قیدِ نام، نه حدّ و مرز و نه نشان—
آنجا که «من» برخاست از میان، بنگر که دیدار چیست.



ای جانِ من، بی‌جا شدن، بی‌نام گشتن چون بود؟
چون می‌توان بودن چنین، بی‌خان و بی‌دیار چیست؟

گفتا: چو بادی درگذر، کز هیچ خانه نگذرد—
چون بویِ گُل پنهان بمان، بی‌آنکه آزار چیست.

تو آن نفَسی کز جانِ ما، هر لحظه می‌جوشد ز نو—
نه در قفس، نه در بدن—بنگر که آن اسرار چیست.



گفتم: چو بی‌تن شد دلم، بینندهٔ این نقش کو؟
کی می‌نگرد این جهان؟ صاحب در این بازار چیست؟

گفتا: چو تو رفتی ز میان، نه این بماند نه آن بماند—
نه دیده ماند و نه نظر، بنگر که این پندار چیست.

جهان چو نقشی بر آب، آید و بگذرد چو خواب—
نه نقش ماند و نه نگار، جز آنکه او بیدار چیست.



گفتم: بگو این ره کجا؟ انجام یا آغازِ راه؟
این پرده کی افتد ز رو؟ این منزلِ دیدار چیست؟

گفتا: نه ابتدا، نه انتها—این لحظه را دریاب تو—
چون «من» بسوزد در دلت، آن‌گه بدانی یار چیست.



خاموش شو، خاموش شو، کاین‌جا زبان را ره نبود—
آنجا که او آید پدید، دیگر سخن گفتار چیست.
نعمت طرهانی
1405/02/14

دل را به نگاهی ببری، کار تو آسان
دل کندن از آن چشم توام نیست به سامان

این راه، نخست از نفس گرم تو نرم است
آخر به نفس‌گیرترین سنگ رسد جان

شب‌های فراق تو و هر لحظه نفس، مرگ
جان می‌رود از تنگنای تن—آه از نهان

گفتم که رها گشتم و آسوده ز عشقم
دیدم که همان وهم مرا کرد پریشان

دل شیشهٔ عمرم، به یکی آه فرو ریخت
کز وصل نمانده‌ست دگر هیچ به امکان

دریاست جهان، پر ز نهان‌موجِ هلاکت
من خفته به لبخند فریبندهٔ کران

هر سو نگرم، سایهٔ چشمان تو با من
هر راه گریزم، برسم باز به زندان

در کنج امانم، ولی این پتوی نرمِ آتش
روزی بکشد خانه و جان را به طوفان

دلی کز تو ربودند، گرفتار همان است
این عشق نبیند به جهان رویِ امان

گفتی که نفس امن، چراغی‌ست در این راه
اما چه کنم—عشق که آغاز شود، طوفان
نعمت طرهانی
1405/02/14

دلم از داغِ جدایی چو کویر است امشب
اشکم از دیده روان، چو حریر است امشب

رفتی و خاطرِ من غیرِ تو یاری نداشت
نفسی بودی و فراقت تکفیر است امشب

زخمِ این خامُشی از نایِ نیستان سنگین است
باد اگر می‌گذرد، زخمه‌پذیر است امشب

بلبل از باغِ خزان‌دیدهٔ من کوچیده است
چشم من مانده و بغضی که کویر است امشب

ابرها بر سرِ این کوی به هم گریسته‌اند
در خلوتِ غربت، ماه چه دلگیر است امشب

چشمِ ستارهٔ خاموش، نظاره‌گَرِ من
بر فغانِ دلِ بی‌تابِ اسیر است امشب

نفسم بی‌تو به این کوچه غریب است هنوز
در بندِ خاطراتِ سالیانِ دیر است امشب

آسمان در دلِ این شب همه سطرِ سکوت است
هر چه تفسیرِ تقدیر است، زنجیر است امشب

یادِ تو روشنِ خاموشیِ این خانه شده
سایه‌ات روشنیِ خلوتِ دیر است امشب

جاده در مهِّ غلیظِ شبِ فردا گم شد
ردِّ پایت به نگاهِ من پیر است امشب

صبرِ من در نفسِ خستهٔ خود می‌لرزد
که امیدِ تو مرا تیرِ زه‌گیر است امشب

شمع اگر سوخت ز داغِ تو، عجب نیست مرا
دلِ من نیز چو او شعله‌پذیر است امشب

نه مقدس، نه اسطوره، تویی آن هم‌نفسی
که در غیابش دل ما ز غمش پیر است امشب

پورمستان، غمِ دل با که توان گفت دگر
که نفس در قفسِ سینه زمین‌گیر است امشب
نعمت طرهانی
1405/02/14

چه می‌جویی در این ویرانه، ای آیینه‌گردِ مهتاب
نشانِ گمشده زان قصه کز او گم گشته‌ای در خواب

من آن نایِ شکسته در گلوی سردِ نی‌زارم
که با هر باد می‌نالم، نه رنگی مانده، نه آداب

مرا چون نغمه‌ای بشنو که می‌پیچد به خاموشی
گهی بگشاید از دل راه و گه بندد رهِ اسباب

تو با لبخند بگذر، من به لبخندی قناعت کن
که سهمِ مردگان از ما همین باشد در این باب

به روی سنگِ گورِ من مریز اشکِ گران، ای دوست
که لرزد دستِ پیمانت، شوی از عهد خود بی‌تاب

ببند آن زلف و بنشین در پناهِ خلوتِ مهتاب
که من از دور می‌بینم تو را آرام و بی‌اضطراب

مرا با خاک یکسان کن، ولی این نکته را بشنو
هنوز آن دستِ گرمِ توست جاری در تنم چون آب

اگر روزی گذر کردی ز راهی کآشنا باشد
شوی خاموش و بشنوی صدایم در دلِ مهتاب

بخند آن دم، که شاید من در آن لبخندِ روشن‌تاب
رها گردم ز بندِ شب، شوم چون صبحِ عالم‌تاب
نعمت طرهانی
1405/02/14

پس از من رهگذر، خندد به خاکِ بی‌نشانِ من
که از افسانه‌ی عشقم، بجست از جان، روانِ من

رَوَم از خاطر عالم، ولی این خنده خواهد ماند
که در گوشِ سکوتِ گور، پیچد داستانِ من

کسِ دیگر به گرمای حضور آید در این محفل
به شعری کآتشش از دل بَرَد، سوزد زبانِ من

نه نامی از منِ دیوانه بر اوراقِ گردون ماند
نه اشکی بر غبارِ کشتیِ بی‌بادبانِ من

نسیمِ شب اگر پرسد نشانِ من ز ویرانی
فرو ریزد ز هم، دیوارِ این بیت‌الامانِ من

همان کز غمزه‌ی خونریز من می‌گفت دیوانه‌ست
به کامِ دیگری نوشید، خونِ استخوانِ من

بروید خار جفا بر تربتم، باکم نباشد
که او در زیرِ این آهِ دمادم، زد فغانِ من

دریغا! کلبه‌ای کز خنده‌ام لرزید بر خود
کنون رقصد به آوازِ دگر، ای دوستانِ من

نشانم را مپرس از باد، کز هر سو وزد گم شو
غباری‌ام در این ره‌ِ بی‌پایانِ جان‌من

ولی رازی‌ست در چرخِ کهن: هر گورِ بی‌نامی
درِ مخفی‌ست از هر سوی، بر اوجِ عیانِ من

مرا خاکم سزاوار گلاب و عودِ غم‌ها نیست
گذر کن مستِ شب، بر تربتِ بی‌نشانِ من

وگر روزی ز من یادت نمود ای مهربان یارا
تبسم کن، مَکُن تَر دامن از اشکِ روانِ من

من آن موجِ غریبم، خفته در آغوشِ این ساحل
مپاشید از پی‌ام این خس و خارِ گران بر جانِ من

بدان ای رهگذر، در پرده‌ی این گریه‌ی تقدیر
طنینِ قهقهه‌ای سر داد، خاکِ سایبانِ من

نعمت طرهانی
1405/02/14

در خمِ میخانه پیچید این معمایِ شگرف
کفرِ من ایمانِ من شد، ایمنم از بیمِ شگرف

در میانه، برزخِ تردید، جان‌فرساتر نبود؟
کفر شد آیینه‌ام، ایمان در او سیمایِ شگرف

در نمازم، قبله‌ای جز زلفِ او پیدا نشد
سجده‌ام بر خاک، دیدم از نگاهش جایِ شگرف

این دلِ سرگشته، هم در کعبه هم در دیر گم
مقصدی جز نیستی نیست در هیاهویِ شگرف

ای یقینِ آینه‌پوش، از حیرتم منگار عیب
کز شکِ بسیار، روئیده‌ست در ماهایِ شگرف

گر زرِ اندوخته ایمانِ خالص نیست، هیچ
کفرِ عاشق پیش زد از زهدِ والایِ شگرف

چون حبابم، کفر و ایمان هر دو بشکستم به هم
تا ببینم چهره‌ی دریا به تنهایِ شگرف

از ورای هر دو، دل‌چشمی دگر باید گشود
کز «من» و «ما» بگذری، بینی تو مینایِ شگرف
نعمت طرهانی
1405/02/14

دلم چون سنگ، عهدِ خویش را پابرجا نگه‌داشت
تو اما عهد را چون نقشِ روی آینه رها کردی

من از یادِ تو یک دم چشم از دل برنمی‌دارم
تو تا دل دادمت، رفتی و دل را بی‌مدارا کردی

مرا گفتی بمان در خلوتِ اندوهِ بی‌پایان
وفادارانه ماندم، لیک در دل میلِ دگرها کردی

چه رازی بود در سوگندِ آن چشمانِ رؤیایی
که با یک پلک، آن پیمانِ دیرین را معما کردی

ندانستم شَاید آن پلک، بیداریِ یک رؤیا بود
که تو در خوابِ عهدِ خویش بودی و من را رها کردی

کنون از آسمانِ بسته، اندوه است که می‌بارد
تو در اوجِ جفا، دل را ز مهرِ خویش تنها کردی

محبت را وفاداری‌ست، ورنه نامی بی‌معناست
تو نامِ عشق آوردی، لیک معنایش ادا نکردی
نعمت طرهانی
1405/02/14

در این ویرانه دل از یادِ یاران در گمان است
سکوتِ شب، رفیقِ گریه‌های بی‌نشان است

نه مرغی بر سرِ بامم نوای صبح می‌آرد
نه شمعی تا سحر با من قرینِ این مکان است

غریبی چون غبارِ راه بر جانم نشسته‌ست
نفس در سینه‌ام از داغِ هجران در فغان است

به دوشِ خسته دارم بارِ تنهاییِ بی‌حد
که راهِ عمرِ من دور از نشانِ کاروان است

چو ابرِ تیره می‌بارم به دشتِ سردِ خاموشی
کجا دستی که این ویرانه را باغ و بستان است؟

شکستن حاصلِ آمیزشِ موج و صدف بوده‌ست
وگرنه قطرهٔ اشکم چگونه رفو کند؟

دلم در چاهِ بیمِ این شبِ تاریک گم گردید
نشانِ راه اگر باشد، همان بانگِ جَرس است

مبند ای خوف، پروازم—که مرغِ جانِ بی‌تابم
هوای اوج در سر دارد و دور از خاکدان است

غبارِ وحشتم آیینه‌دارِ چشمِ حیرانی‌ست
که نقشِ هر دو عالم را به یک آهو، رَوِ بو کند

خیالِ وصلِ او آتش به جانم زد، گذر کرد و
هنوز این شعله در ویرانهٔ دل جاودان است

سراپا گوش ماندم در بیابانِ فراموشی
شاید بانگِ جرسی مژدهٔ راهِ نهان است

رهایی گر طلب داری ز بندِ غم، «پورمستان»
ببُر از خویش، کاین دل‌بستگی عینِ زیان است

نهان در پرده، «پورمستان» سرودی از فراق آورد
مگر این ناله راهی در دلِ سنگی فرو کند

--
قالب شعر غزل آزاد می‌باشد.
نعمت طرهانی
1405/02/14

من آن دیوانهٔ پیمان‌پرستم، بی‌خبر رفتی
قسم خوردی بمانی تا ابد، اما زودتر رفتی

به پای عهد تو چون کوه پابرجا نفس ماندم
تو چون آهو ز چشمم ناگهان در یک سحر رفتی

تو را چون قبله در آیینه جا کردم، گذشتی
من اینک رو به ویرانی دعایم، بی‌اثر رفتی

تمام صفحه‌های کهنه تقویمم چه گفتند؟
که من وابستهٔ فصل جدایم – با خبر رفتی

در آن نامه که نوشتم از وفا تا آخرین لحظه
تو با یک خط زدی بر جانِ من، آسان گذر رفتی

شبی گفتم بمان، خندیدی و از آستانم، آه...
مرا با شب، مرا با درد، با یلدای تر رفتی

به هر برگ خزان‌دیده‌ات پیمان بهار بستم
رسید آخر خزان و با امیدِ برگ و بر رفتی

دگر در سینه‌ام سوگند فردا ریشه نخواهد زد
نه ردّ پا ز رفتنت دیدم، نه درنگی، سفر رفتی

کنون من مانده‌ام با جاده‌ای بن‌بست تا پایان
تو رفتی… و مرا در حسرتِ راهی دگر رفتی


--
قالب شعر غزل کلاسیکِ نیمه‌آزاد می‌باشد.
نعمت طرهانی
1405/02/14

این شعر نه بر مدار یک قافیهٔ واحد، که بر مدار یک حس می‌چرخد: «انداختن». دل روشن می‌شود و بر باد می‌رود. نگاه به گرداب می‌اندازد و خاطره به دست باد بی‌داد. عشق پایان می‌یابد و در همان پایان، تکرار می‌شود. «چراغ و غبار» غزلیست که از قالب سنتی تغزل آغاز می‌کند، در میانه به نثر شاعرانه می‌لغزد، طنز تلخ شهری را به رخ می‌کشد، و در نهایت به تهدیدی عاشقانه می‌رسد. قافیه اینجا نه یک قاعده، که یک وسواس است که گاه رها می‌شود تا چیز دیگری مجال تنفس بیابد.

---

چراغ و غبار

دلم هر شب به نام تو چراغی روشن انداخت
شب از چشمم تمام خویش را یک‌باره بر باد انداخت

تو بی‌صدا گذشتی از کنارِ نبضِ خاموشم
و ردّ رفتنت، دنیای مرا در حسرت انداخت

نگاهت — آن نفس‌گیرِ رها در لحظه‌های سرد —
مرا تا مرزِ یک دریا کشاند و باز در گرداب انداخت

من از اندیشه‌ی تو یک نفس هم دور نماندم
تو اما خاطراتم را به دستِ بادِ بی‌داد انداختی

در آن اتاقِ تاریک، کنارِ شمعِ نیمه‌جان، آن شب
صدای خنده‌ات دیوار را در التهاب انداخت

و من از آن خنده، پیش از تو، جهان را
جورِ دیگر شنیدم ــ
انگار هیچ‌چیز در این خانه جز غبار، کامل نبود…

امید خسته‌ام را با خودت تا مرزِ شب بردی
و ماه از پنجره، تنهایی‌ام را
به سکوتِ سرد سپرد و رها کرد ــ
بی‌آنکه ردّ نگاهش روی پرده جا بماند…

مرا در گوشه‌ی خاموشِ شب آرام جا دادی
و صبحِ خزانت، دلم را با کولی‌ها همسفر کرد

چه ساده رفتی و این دل هنوز از رفتنت لبریز
که خنده‌های تو کارم را به امین‌آباد انداخت*

نه شب ماند آن‌چنان، نه صبح رنگِ آشنایی داشت
جهان بی‌تو مرا از گردشِ خود بی‌مدار انداخت

چراغ من اگرچه در میانِ دود محو می‌شد
هنوز از نام تو نوری دلم را استوار انداخت

مرا گفتی که این پایانِ یک دلبستگی ساده‌ست
ولی این قصه را عشقت به صد تکرار انداخت

«پورمستان» هنوز این دل به نامت روشن است، اما
تو رفتی… و مرا با چراغی رو به غبار انداختی

و من، ای رفته از یادم، به غبارت قسم می‌دهم:
همین شعله‌ی نحیف از یاد تو،
خاکستر خواهد کرد این غبارت را…

---

\* امین‌آباد: تیمارستان معروف واقع در جنوب شرق تهران.

---
نعمت طرهانی
1405/02/14

در این دیار، کسی محرمِ رازِ دل‌ها نیست
جز ناله‌ای که ز سوزِ درون، بی‌صدا نیست

به شهرِ ما همه مستِ غرور و نام و نشانند
کسی به کویِ محبت، دگر ره‌آشنا نیست

ز شرم، غنچه‌ی عشق درونِ خویش شکفته‌ست
که باغِ دهر به جز جلوه‌گاهِ خار و جفا نیست

دلِ شکسته‌ی ما را غمِ زمانه بس است
در این خراب‌آباد، ای رفیق، جز بلا نیست

همه حکایتِ شیرین و شورِ عشقِ فرهاد است
ولی ز گرمیِ آغوش، در جهان اثری نیست

هزار قصه ز هجران به ناله می‌گذرد
در این دیار، نشان از وصالِ دل‌ها نیست

غریب ماند دلم در دیارِ بی‌خبری‌ها
که جز فریبِ سرابش، نصیبِ دیده‌ی ما نیست

«پورمستان» مکن شکایتِ دل پیشِ اهلِ شهر
کز این جماعت، به جز دعوی و ریا نیست

---
نعمت طرهانی
1405/02/14

دل من در بند چشمت، جان من در یاد تو
زندگی بودی برایم، لیک بازی داد تو

من ز شوقت مست و شیدا، تو در آیینهٔ خویش
غافل از این دل که می‌لرزد ز هر دم یاد تو

دل ز من بردی و رفتی، بی‌صدا چون سایه‌ای
خانه‌ام خالی شد و ماند از تو تنها باد تو

سوختم در آتش هجران و شدم خاکسترِ خام
کس ندانست آنچه آورد این دل ناشاد تو

تو به خنده در جهان گم، من درونم تکه‌تکه
خنده‌ات در دوردست و من اسیر باد تو

عهد اگر در چشم تو یک لحظه مهمان بود، رفت
من شدم تکرارِ یک باور که رفت از یاد تو

در جهان چون تو ستمگر کمتر آید در نظر
کز دل خونین من خندد دلِ جلاد تو

من گذشتم از تو و بستم رهِ چشم‌انتظار
تا نماند بیش از این در سینه‌ام فریاد تو

نه دگر شوقی، نه بیمی، دل رها کردم ز تو
می‌سپارم خاطرت را عاقبت بر باد تو

قصهٔ عشقی که در دل شعله‌ها افروخته‌ست
سوخت و خاکستر شد و نگذاشت جز یاد تو

رفتم از کویت که شاید این دل آواره‌ام
یابد از بی‌نام‌ونشانی اندکی امداد تو

چه سود از این غزل کز غم تو شعله برآورد
که جز خاکسترش نبود، کنون بنیاد تو
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/30
4

شعله‌ای در سینه‌ام افتاد و مادامی نداشت
برق رعدی در دل شب بود و پیغامی نداشت

خون من بر برگ‌های دفترم جاری شد و
هیچ دستی جز غریبی مرهم و کامی نداشت

چشم تو دریای طوفان بود و من غرقابه ای
کشتی عقل از تلاطم هیچ آرامی نداشت

ترس من از پرده‌های بسته‌ی آیینه‌هاست
راز پنهان در نگاهت شربت و جامی نداشت

گفتم از تقدیر سنگین، از غم بی‌انتها
خنده‌ای کردی و لیکن گور بهرامی نداشت

باغ من پژمرد از سرمای بی‌رحم زمان
گل بهاری جز خیالت رنگی و دامی نداشت

تا نفس در سینه می چرخد تویی جان جهان
بی وجودت خاک من هرگز بر و بامی نداشت
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/30
7

شعله‌ای در سینه‌ام افتاد و مادامی نداشت
برق رعدی در دل شب بود و پیغامی نداشت

خون من بر برگ‌های دفترم جاری شد و
هیچ دستی جز غریبی مرهم و کامی نداشت

چشم تو دریای طوفان بود و من غرقابه ای
کشتی عقل از تلاطم هیچ آرامی نداشت

ترس من از پرده‌های بسته‌ی آیینه‌هاست
راز پنهان در نگاهت شربت و جامی نداشت

گفتم از تقدیر سنگین، از غم بی‌انتها
خنده‌ای کردی و لیکن گور بهرامی نداشت

باغ من پژمرد از سرمای بی‌رحم زمان
گل بهاری جز خیالت رنگی و دامی نداشت

تا نفس در سینه می چرخد تویی جان جهان
بی وجودت خاک من هرگز بر و بامی نداشت