bg
اطلاعات کاربری محمد رضا گلی احمدگورابی

تاریخ عضویت :
1404/03/01
جنسیت :
شهر :
کشور :
ایران
آخرین اشعار ارسالی
محمد رضا گلی احمدگورابی
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/25
28

صبح می آید ز ابری تیره و در می‌زند
نور می‌ریزد قناری بال و هم پر می‌زند

خسته‌دل بودم، ولی شوق رهایی در دلم
چون جوانه در دل خاک سیه، سر می‌زند

هر که در ظلمت نشیند، باز روزی می‌رسد
لحظه‌ای خورشید بر تن زر و زیور می زند

باد اگر صدبار شمع آرزو را بشکند
باز شمعی تازه از جان سحر برمی‌زند

زندگی گر پر ز رنج است و ملال، اما نهان
نغمه‌ای از شوق بر هر برگ و هر بر می‌زند
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/25
12

برف آمد با تفاخر پا نهد بر روی بام
می‌تپد در سینه‌ی شب، نور مهتابی به‌کام

شاخه‌ها از برف سنگینند ومغرورند و پاک
چون درختی پیر اما زنده در فصل خرام

آسمان آبی‌ست اما در میان کوه ها
می درخشد نورخورشید از رخ دستان سام

در دل این فصل خاموشی، صداها زنده‌اند
برف و باران می تراود از درون نقره جام

باد می‌رقصد میان کوچه‌های سرد شهر
می‌کشد بر شیشه‌ها خطی ز رؤیای مدام

کوه‌ها در جامه‌ی سبزینه خاموش اند و پاک
چون درختی پیر اما زنده در فصل قوام

در شب این راه خاموشی، دلم روشن‌تر است
چون چراغی در شب سردی که می‌تابد مدام
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/25
13

ای سپیدار بلند،
آشیان بی‌نشان
ای پناه دسته های ماکیان
ای پریشان در خزان

ای که باد خسته را
شاخه هایت می برند
ای که شب را روشنی
داده ای از برگ‌های بی‌صدا

ای تماشای قدیمی،
ای رفیق راه دور
ای که در تو آسمان
می فروزد جاودان

من به سوی تو
پناه آورده‌ام از هر غبار
تا بگویم با تو از
روزی که گم شد اعتبار

ای سپیدار بلند،
سایه‌بان بی‌گزند
در تو می‌مانم اگر
دیو ماند در کمند

ای شکوه زندگی
در هجوم بادها
ای صدای سبز باران
ای نسیم بی زمان

ای که هر صبحی ز تو
نور می ریزد به خاک
ای تماشای پریشان
ای سرور خستگان

ای بلندای امید خسته‌ی
این کوچه‌ها
ای رفیق زخم پنهان


ای که در تو ریشه‌ها
می کشاند خاک را
می‌رسد از تو جوانه، بی‌امان

ای سپیدار بلند،
سایه‌بان بی‌دریغ

ای که در شب‌های بی‌خوابی،
چراغ بادها
می‌رسد از شانه‌هایت
بی‌صدا، آرام جان

ای که هر برگت
پیام کوچکی از صبر خاک
ای روایت‌های پنهان

ای که در تو رودها،
می خروشند از ازل

می‌رسد از تو نسیمی مهربان

ای سپیدار بلند،
تکیه‌گاهِ خستگان
ای رفیق راه باران
ای صمیمی تر ز هر نور زمان

ای که هر صبحی ز تو
آفتاب تازه‌ای
می‌چکد بر چشم ایوان
با سرور عطر نان

ای که هر فصل از تو می‌پرسد
مسیر سبز خویش
ای نشانه، ای نشان

ای سپیدار بلند،
آشیان بی‌نشان
ای پناهِ دسته‌ های ماکیان
ای رها در آسمان

ای که هر برگت دعایی
در سکوتِ بادهاست
ای که ذرات تو آغوش
هوای بی هواست

ای تو محراب قدیمی،
ای نماز بی‌کلام
ای ز تو راهی رسیده بی کران،
بی‌مسافر، بی سلام

من به سویت آمدم
تا که در تو گم شود این ما و من
تا بدانی سایه‌ات
قبله‌ای شد در تنم

ای سپیدار بلند،
آشنایِ بی‌ نشان
در تو می‌ریزد جهان،
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/24
13

باد می‌آید که می‌ریزد غبار خانه را
می‌گشاید در دلم آن سرخی افسانه را

می‌چکد مهتاب لرزان از لب بام قدیم
می‌نوازد با نسیمی، زخمه ی جانانه را

راه می‌افتد درختی خسته در خواب سحر
می برد تا جاودان آن مستی دیوانه را

در دل این کوچه‌ی تاریک، گام باد پیر
می‌کشد آرام در دل کیسه های دانه را

شب به روی شیشه‌ها طرحی ز اندوه من است
باد می خواهد ببندد هم دهان و چانه را

پشت هر دیوار، آهی مانده از روزی قدیم
عشق می‌گیرد در بغل آن ناله ی مستانه را

می‌رسد از دور، بوی خاک باران‌خورده‌ای
می‌نوازد با طراوت،شانه مردانه را

در دل من هر غمی چون برگ خشک افتاده است
عشق آمد تا برد هم ساقی و پیمانه را

گرچه دلتنگ هزاران قصه ی ناگفته ام
لیک برده مهر تو داغ غم بیگانه را

آمدی گفتی که با من می شوی یکدل ولی
عشق ما باید بشوید سایه‌های کهنه را
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/24
10

تو به لبخند خودت تکیه کن ای دوست بدان
خنده ات،
راه تاریک جهان را
به سحر می‌سپرد

چشم اگر خسته شد از دیدن تکرار غبار
تو به رؤیای دلت
نفسی تازه بده
تا به پرواز در آید
همه ی، خاطره ها


گرچه گاهی دل تو
در دل جان جهان
بی‌پناه گشته و حیران شده است
تو به آرامش یک جرعه دعا
باد را رام کن و
راه دلت را بگشا

هر غمی گرچه زیاد است
ولی
پشت آن قله‌ی دور
چشمه‌ای روشن و بی‌وقفه
بشوید همه ی رنج وغمت

تو اگر خسته شدی
دست بر شانه‌ ی تقدیر گذار
که همین دست تو هم،
پُلی از صبر
به فردای تو می‌سازد باز

لحظه‌ها منتظرند
که تو از عمق نگاهت
به جهان رنگ دهی
رنگ تو
روشنیِ مانده در آیینه‌ی این روز بلند
که هنوز

گرچه شب گاه به دل
سایه‌ی رنج فکند
تو به یک شمع صبور
همه‌ی خانه‌ی دل را
به تماشا بنشان

باد اگر سرد وزید
تو به گرمای دلت
پشت هر رنج وغمی
نفسی تازه بزن
که جهان
با نفس روشن تو
جان و تن می گیرد..
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/24
9

دل اگر خسته شد از رفتن بی‌وقفه‌ی روز
تو و آرامِ شبت، معجزه ی عشق بساز

شب اگر تیره شود،
ماه خوش کوکب من،
سوی فلک
با نفسی تازه بیا

تو اگر صبر کنی
باد آرام سحر،
زخم اندوه تو را مرهم خود خواهد کرد

راه اگر دور شد و شانه‌ی تو خم گردید
تو به یاد آر
که در راه صعود،
دل تنها شده ات تنها نیست

لحظه را گم مکن ای دوست
همین لحظه‌ی کوچک،
که همان قصه ی ماست
قدر این لحظه بدان،
تا غمت حوصله‌اش سر برود

دل اگر خواست که در حسرت دیروز
کندسر
تو رهایش کن و بگذار
هوای نفست تازه‌ شود

ابر اگر گریه کند
تو به باران مگو ای کاش زمین خشک شود
چون همین گریه زمین را به کجاها ببرد

در دل هر نفسی
جای یک شادی پنهان شده است
تو اگر گوش کنی،
در هوا می‌شنوی آوازش

خانه‌ی دل هم اگر
باز از خنده و شادی شده پر
تو چراغی بنه آن‌جا
که همین نور،
غم شب به کجاها ببرد

راه اگر بسته شد و پنجره‌ها تاریک است
تو دری تازه گشا
که جهان منتظر دست تو بر دیوار است

دل اگر لرزه به تن داشت ز اندوه جهان
تو به او قوت لبخند بده
خنده ات،
کوه غمت را به نسیمی ببرد

لحظه‌ها منتظرند
که تو از نو به جهان رنگ دهی
رنگ تو روشنی اش
می ماند،

تا خدا مانده و این رشته‌ی باریک امید
تو به اندوه مگو
که در این خانه،
دمت سایه ی
فردا باشد.
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/23
16

رفتنت این خانه ها را برسرم ویرانه کرد
خنده‌های کودکی را با لبم بیگانه کرد

هر کجا رفتم، غمت همراه من شد سایه‌وار
عاقلان و عابدان را گریه ام دیوانه کرد

چهره ی پرمهر تو در قلب من تصویر شد
یاد آن لبخند خوش در سینه‌ام کاشانه کرد

هر سحر نامت به گوشم می‌رسد از بادها
باد سرگردان چه‌ها با هیبت شاهانه کرد

چای عصرانه بدون تو دگر معنا نداشت
دست تقدیر آب ها باده ی مستانه کرد

رفتن تو کوه بود و شانه‌های من ضعیف
داغ سنگینت چه ها با شانه ی مردانه کرد

هر که پرسید از دلم، گفتم که آرامم ولی
اشک هایم را ببین در کنج چشمم لانه کرد

در نبودت هر نفس باری‌ست بر جان و دلم
روزگار از مهربانی‌های تو افسانه کرد

ای پدر، ای تکیه‌گاه خستگی‌های قدیم
خاک تو چون شمع این فرزند را پروانه کرد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/23
17

بی باده ام و غمی حالم نمی برد
این شهر خسته از خط و خالم نمی‌بَرَد

دیوار ترس دور خیابان کشیده‌اند
فریاد دوست غبار زلالم نمی‌بَرَد

نان کم شده‌ست و سفره‌ی مردم نحیف‌تر
اما کسی حساب سؤالم نمی‌بَرَد

هر روز زخم تازه به کوچه روانه است
دردی چنین به سوی مجالم نمی‌بَرَد

با این‌همه هنوز دلم گرم رفتن است
باد نفاق این پر و بالم نمی‌بَرَد

دریا اگرچه دور، ولی موج هم‌صداست
این نسل را به وهم محالم نمی‌بَرَد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/23
15

در باغ نیمه‌ سرسبز، باران جان‌فزا کو
در کوچه‌های تیره، خورشید آشنا کو

چون شاخه‌ای شکستند در باد بی‌قراری
اما پس از شب سرد، صبح شکوفه‌ها کو

گر زخم کهنه دارم، درمان آن نهانی‌ست
در سینه‌ام امیدی‌ست، آن مرهم خدا کو

از گریه‌های پنهان، مهتاب تازه‌روید
در پرده‌های ظلمت، آن نور بی‌ریا کو

دریا اگر که طوفان دارد به وقت تندی
در عمق موج‌هایش، حال نزار ما کو

افتاده‌ او ولیکن برخیزد از تبسم
در خستگی سفرها، شوق ره رها کو

فانوسِ راهِ انسان، از خنده‌ی سحر بود
ای خاکِ خسته اما، فردای روشنا کو
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/22
19

تو بمان ای هم‌سفر، تا صبح دیگر در کنار
تا نفس با عطر تو گردد به جانم یادگار

شب به شوق چشم تو افروخت شمع انتظار
ماه هم با ما نشیند، بی‌صدا، تسلیم وار

بی پناه و خسته‌ام، بی‌تو نمی‌گیرم قرار
چون نسیمی در غروبی گم‌شده، بی‌روزگار

دست من در دست تو، یعنی رهایی از غبار
یعنی از هر درد پنهان، یک رهای آشکار

چایِ داغ و قصه‌هایم، نیمه‌جان و نیمه کار
بی‌تو رنگی کم‌رمق دارد، شبی بی‌اعتبار

در نگاهت آسمانی هست، روشن، بی‌غبار
در دلم هر شب به شوقت می شود دنیا بهار

گرچه دنیا سرد و سنگین، گرچه راهی پرخطر
با تو حتی زخم‌ها هم می‌شود باغی به‌بار

لحظه‌ های با تو بودن، زندگی شیرین تر است
مثل موجی نرم کو دارد به ساحل رهگذار


گر نمانی، خانه می‌ماند اسیرِ روزگار
پس بمان، تا جان بگیرد این وجود بی قرار

تو بمان ای هم‌سفر، تا صبح دیگر در کنار
این جهان از نو بخندد، با تو ای زیبانگار
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/22
7

آسمان با ابرهایش کشتیِ نوح من است
هرچه طوفان می‌رسد، هم موج اندوه من است

باد می‌رقصد کنارم، خسته‌ام اما هنوز
رقص در طوفان تو رفتار مکروه من است


هرچه دریا می‌خروشد، من نمی‌ترسم ز مرگ
بی گمان تصویر تو، هم رود و‌هم کوه من است

سنگ اگر باران شود، من باز می‌خندم به درد
چون پناهم دامن آن یار نستوه من است

راه اگر تاریک گردد، شمع من خاموش نیست
نور چشمان تو هم در قلب مجروح من است

گرچه دنیا بارها بر شانه‌ام آوار شد
باز هم این شانه‌ها آماده روح من است

هرچه می‌خواهم بگویم، واژه‌ها لرزید باز
این سکوت آخر و توبه ی نصّوح من است

پس بمان ای هم‌سفر، تا صبح دیگر در کنار
آسمان با ابرهایش کشتیِ نوح من است
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/22
13

ای دل رسوای من طناز باش این بار هم
همچو سرباز وطن جانباز باش این بار هم

گرچه شب بی‌رحم شد، مهتاب را پنهان نمود
همچو چشمی بر امیدی باز باش این بار هم

خسته‌ای از رفت‌وآمدهای بی‌فرجامِ درد
با منِ غمگین، کمی هم‌راز باش این بار هم

باد اگر بر شاخسارانِ دلم آشوب ریخت
چون درختی ریشه‌دار و ناز باش این بار هم

هرچه دنیا زخم زد، لبخند را از من مگیر
یاکمی شیرین‌تر از آواز باش این بار هم

راه اگر تاریک شد، از پا نیفت اما مگو
با چراغِ خاطراتم ساز باش این بار هم

در دلِ این کوچه‌های سردِ بی‌نام و نشان
تو به دور از هرچه حرص و آز باش این بار هم

گرچه می‌ترسی زِ تکرارِ شکستِ روزگار
در کنارِ عشق هم بال پر پرواز باش این بار هم

من تو را از هرچه در این خاک می‌لرزد برم
در پناهِ شانه‌ام دمساز باش این بار هم

ای دلِ رسوای من، با من بمان تا آخرین
لحظهٔ این قصهٔ آغاز باش این بار هم
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/21
14

آمدی و باغ جانم غرق نور آسمان شد
خنده‌ات چون صبح روشن بر دل من آشیان شد

دست تو در دستهایم باغ گلها را شکوفاند
لحظه‌لحظه با حضورت آسمانم بی کران شد

چشم تو دریای آبی هر کلامت مهربانی
هرچه بود از رنج دوران با نگاهت گلفشان شد

در شبان بی‌پناهی، نام تو فانوس راهم
کوچه های تار و تیره، روشنایی بی امان شد

آمدی و خستگی‌ها ریخت از دوشم به ناگه
این دل بی‌خانه با تو خانه‌ای در کهکشان شد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/21
6

عشق آمد در دلم اما پناهی هم نماند
آتشی افتاد در جانم، زبانی‌ هم نماند

مست آن جامم که هستی‌ در دهانم ریخته
من نظر بر نور اما تاج و‌گاهی هم نماند

سر برآوردم ز خاک و ناله‌ای در باد شد
خاک هم بر باد شد آوردگاهی هم نماند

مرغ دل پران به سوی حق، رها از هر گمان
من رها گشتم ولی با ماسپاهی هم نماند
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/21
10

چشم تو سرچشمه‌ی آرامش روح من است
با نگاهت عشق ثابت در دل کوه من است

بی‌تو این دنیا سیاهی در مسیر زندگی است
آسمان با ابرهایش کشتی نوح من است

باد سرگردان ز زلفت نغمه‌ها سازد مدام
تا غمت آوار عشق قلب نستوه من است

عقل می‌گوید که باید دور شد از عشق تو
می روم عشقی دگر در قلب مجروح من است

هر کسی قبله‌گزین باشد به سویی در جهان
قبله‌ی قلبم کسی باشد که اندوه من است
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/20
14

در هوای گرم دل، آن را که بخشیدی شدی
شوق آن فردای بی‌پایان که بخشیدی شدی

در دل آیینه‌ها، مهتاب بی‌سامان وسر
نور آن بی‌تاب لرزانی که بخشیدی شدی

باد می‌آمد و از عطر تو عطرآگین شدم
رنگ آن بی‌رنگی جانانه بخشیدی شدی


چشم من در امتداد مهر بی پایان تو
من پی آن لحظه‌ی نابی که بخشیدی شدی

هرکه پرسید از دلم گفتم که بی تاب است و گرم
آتش آن مهر بی تابی که بخشیدی شدی

باغ من پر برگ شد، در فصل رویاهای تو
گنج های باشکوه دل که بخشیدی شدی

بودنت آغاز شد، پایان نخواهد داشت هیچ
لطف آن بی‌حد پنهان را که بخشیدی شدی
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/20
12

من کجا و بودنم در لحظه‌های بی‌قرار؟
هستی‌ام آیا حقیقت بود یا خواب و غبار؟

آینه پرسید از من تو که هستی در جهان؟
گفتمش تصویر وهمم در دل تکرار کار

مرگ را دیدم که می‌خندید در آیینه‌ها
زندگی را با خودش می‌برد در مرز مدار

عشق را از عقل پرسیدم، که پاسخ داد رنج
عقل را پرسیدم و فرمود از رنج و شعار

در سکوت شب، صدایی گفت تو آرام باش
بودن بی‌نام، یعنی رستن از هر افتخار
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/20
11

شهر را در دود و آتش، خواب دیدم نیمه‌شب
کودکی در خاک غلطان بی گناه و بی سبب

نان ندارد سفره‌ی دیروز، فردا هم نداشت
مردمان در صف، ولی بی‌چشم، بی‌لب، بی‌طلب

دست‌ها در جیب، اما فکرها در بند نان
آرزوها مرده‌اند از زخمِ قانون و ادب

کو عدالت؟ کو صداقت؟ کو صدای بی‌خطر؟
هر که فریادش بلند است، می شود مجرم! عجب !

با قلم باید نوشت از دردهای بی‌صدا
تا شود آواز ما فریاد در سرمای شب
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/19
16

چشم تو در شب، چراغی بود بر راه دلم
با نگاهت می‌نویسم شعر کوتاه دلم

باد را در کوچه‌های شهر، پیدا کرده ام
عطر تو پیچیده در آواز بی‌گاه دلم

با تو هر آیینه لبخند است، بی‌چشم غبار
بی‌تو هر ساعت، غمی خاموش در چاه دلم

دست من در دست تو، یعنی رهایی از هراس
با تو حتی مرگ را هم می‌کنم شاه دلم

در صدای تو، نفس‌های جهان پیدا شده
با تو هستی، بی تو بودن، رنج جانکاه دلم
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/11/19
5

نور شب در چشم دریا، موج بی تابی کشید
برگ سبز از خواب باران، بوسه‌ی نابی کشید

لحظه‌ای در عمق رؤیا، نغمه‌ای چون بی‌صدا
در دل خاموش شب‌ها، رشته ی خوابی کشید

باد با آواز گل‌ها، راز دل‌ها را شنید
رنگ لبخند نسیمی، چهره در قابی کشید

چشم من در خواب افسون، ردّی از احساس دید
با تو در آغوشِ هستی، لحظه‌ ی شاد ی کشید