bg
اطلاعات کاربری محمد رضا گلی احمدگورابی

تاریخ عضویت :
1404/03/01
جنسیت :
شهر :
کشور :
ایران
آخرین اشعار ارسالی
محمد رضا گلی احمدگورابی
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/15
10

غزلی عاشقانه و لطیف با تصویرسازی از گل نرگس، نگاه روشن و عطر جان‌بخش؛ شعری که با موسیقی واژه‌ها، عشق و امید را در دل خواننده می‌دمد.


گل نرگس، خنده‌ات چون صبح روشان می‌دمد

عطر تو در جان من ،چون راز پنهان می‌دمد

چشم تو آیینه‌ی خورشید و مه در آسمان

هر نظر بر جلوه‌ات چون موج طوفان می‌دمد

با نگاهت باغ دل پر می‌شود از نغمه‌ها

هر نفس در سینه‌ام چون چشمه‌،جوشان می‌دمد

خواب شب بی‌تو مرا زندان غم گردد مدام

یاد تو چون شعله‌ای در شام هجران می‌دمد

ای بهار چشم‌هایت، ای چراغ جان من

هر غزل با نام تو در روح انسان می‌دمد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/13
13

ای چراغ عالم و خورشید ایمان، یا علی (ع)
ای بهار جان و دل، سرچشمه‌ی احسان، علی (ع)

عدل و حق از نام تو معنا گرفت اندر جهان
ای امام عاشقان، ای قبله‌ی جانان، علی (ع)

ذوالفقار حق به دستت فتح‌ها آورد و بس
ای شکوه بی‌کران، ای حیدر میدان، علی (ع)

هر نفس با یاد تو دل می‌شود آرام و شاد
ای پناه مؤمنان، ای مظهر قرآن، علی (ع)

عید میلادت رسد، عالم شود غرق سرور
ای تمام عیدها، ای شادی انسان، علی (ع)

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/12
9



شعری عاشقانه و کلاسیک با تصویرهای چشم، زلف و مهر یار؛ سرشار از شوق، امید و زیبایی در ادبیات فارسی.


چشم از روی توام سیر نگردد هرگز
دل ز زلف تو رها نیست نگردد هرگز

باد سرگشته به کوی تو پناه آورده
غیر عشقت به دلم نیز نگرددهرگز

برق چشمِ تو جهان را به تماشا دارد
گل ز شوق رخ تو هیچ نگردد هرگز

سایه افتاده به دیوارِ غزل‌های زمین
روشنی از تو و من نیز نگردد هرگز

دستِ من سوی توام خسته ولی مشتاق است
این دل سوخته از مهر تو پاییز نگردد هرگز

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/12
10


شعری عاشقانه و عارفانه با تصویرهای باران، صبح روشن و زمزمه‌ی عشق؛ سرشار از امید و رهایی دل. محمدرضا گلی احمد گورابی

ای باد، ز هر گوشه‌ی این دشت گذر کن
در سایه‌ی باران غمم آه به در کن

خورشید به آیینه‌ی شب خیره نمانده
ای روشنی صبح، به دل، نغمه‌ی تر کن

هر لحظه چو موجی، به هوایِ تو اسیرم
در عمق غزل، از دل خاموش سفر کن

آواز شب دور، پریشان خیال است
ای چشم نظر، زین همه رؤیا، حذر کن

بر دامن اندوه، دلی مانده که شیداست
با زمزمه‌ی عشق، غم قصه به در کن

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/12
9



در این شب‌های خاموشی، امیدی در دلم جاریست
تو آن مهتاب روشن در میان چشم بیداریست

صدای گام‌های شب، حدیث عشق می‌خواند
نوای دل، به گوش تو، رساند شعرو اسراری

تو دریایی، که موجت را، غزل بر سینه می کوبد
من آن عاشق، که بی‌تابم، به دیدار رخ یاری

به هر جایی نظر کردم، هوایت در نفس پیچید
نسیم از نام زیبایت، به دل آشوب عیاریست

چراغی از غزل داری، که شب را نور می‌بخشد
که هر لحظه به جان شب، رها از شوق بیداریست

تو بارانی، که هر قطره، تبسم در گلـو دارد
که از لبخند نامت شب، طلوع تازه ی ماهیست

تو می آیی به چشم من، دلم آشوب و طوفانیست
ولی از نور چشمانت، هوای عشق هم جاریست

کنار تو، دل شب‌ها، غزل از سوز می‌گوید
به هر قطره، سرشک من امیدی در بر زاریست

تو آن آوای بارانی، که عشق از بوسه‌ات جوشد
که در آشوب این دنیا، همیشه خون من جاریست

در این شب‌های بی‌پایان، نگاهت نور می‌بخشد
تو روشـن کن دل شب را، که این آغاز هر راهیست

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/11
9


خندیدم،
چون گریه را گران می‌فروختند،
و اشک‌هایم را
به قهقهه بدل کردم، تا ارزان بمانم.

صحنه،
زندان نبود،
اما خروجی نداشت،
تماشاگران،
آزاد بودند،
اما راهی جز نگاه کردن نداشتند.

دست زدم،
برای سقوط خودم،
و کف زدن‌ها بوی اندوه می‌دادند.

چهره‌ام نقاشی شد،
اما رنگ‌ها واقعی نبودند،
کسی صورتم را ندید،
جز آینه‌ی ترک‌خورده‌ی پشت صحنه.

دیروز را به شوخی گفتم،
و فردا از من انتقام گرفت.

حقیقت،
همیشه در مشت من بود،
اما دست‌هایم برای گرفتن آن زیادی لرزان بودند.

عاشق که شدم،
جهان برایم کوچکتر شد،
و دلقک،
نقش خودش را گم کرد.

شادی را فروختم،
اما افسوس،
هیچ‌کس آن را نخرید جز خودم..
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/11
4


فصل اول: درآمدی بر طنز و فلسفه ،بخش ۳: طنز در قرون وسطی و رنسانس «طنز در قرون وسطی و رنسانس نه تنها ابزار سرگرمی، بلکه سلاحی برای نقد قدرت و مقاومت فرهنگی بود. از کارناوال‌های خنده‌آور تا آثار رابله و سروانتس، طنز به فلسفه‌ای برای زندگی بدل شد. این بازخوانی، با مقایسه سنت طنز ایرانی و غربی، چشم‌اندازی تازه برای نقد اجتماعی و امید می‌گشاید».


فصل اول: درآمدی بر طنز و فلسفه

چکیده بخش ۳: طنز در قرون وسطی و رنسانس

طنز در قرون وسطی و رنسانس، برخلاف تصور رایج که این دوران را عصر سکوت و جدیت می‌پندارد، حضوری پررنگ و چندلایه داشت. خنده و شوخی در این دوره نه تنها ابزار سرگرمی، بلکه سلاحی برای نقد قدرت، مقاومت فرهنگی و بازاندیشی در نظم اجتماعی بود. در آیین‌های کارناوالی، مردم با خنده، سلسله‌مراتب رسمی را وارونه می‌کردند و برای لحظاتی آزادی را تجربه می‌نمودند. نویسندگانی چون رابله و سروانتس، با زبان طنز، تناقض‌های دینی و اجتماعی را به چالش کشیدند و نشان دادند که طنز می‌تواند هم فلسفه‌ای برای زندگی باشد و هم ابزاری برای نقد قدرت. این بخش می‌کوشد نشان دهد که طنز در قرون وسطی و رنسانس چگونه به‌عنوان نیرویی ضدقانون و ضدنظم مطرح شد و چگونه می‌تواند در گفت‌وگو با سنت طنز ایرانی، چشم‌اندازی تازه برای نقد و اندیشه فراهم آورد.

بخش ۳: طنز در قرون وسطی و رنسانس

طنز در قرون وسطی و رنسانس، برخلاف تصور رایج که این دوران را عصر سکوت و جدیت می‌پندارد، حضوری پررنگ و چندلایه داشت. خنده و شوخی در این دوره نه تنها ابزار سرگرمی، بلکه سلاحی برای نقد قدرت، مقاومت فرهنگی و بازاندیشی در نظم اجتماعی بود. در آیین‌های کارناوالی، مردم با خنده، سلسله‌مراتب رسمی را وارونه می‌کردند و برای لحظاتی آزادی را تجربه می‌نمودند. این خنده کارناوالی، همان چیزی است که میخائیل باختین در کتاب «رابله و دنیای او» به‌عنوان نیرویی رهایی‌بخش معرفی می‌کند؛ نیرویی که می‌تواند نظم رسمی کلیسا و قدرت سیاسی را به چالش بکشد.

در این آیین‌ها، پادشاه به دلقک بدل می‌شد، کشیش به سوژه خنده تبدیل می‌گشت و همه سلسله‌مراتب اجتماعی برای مدتی کوتاه فرو می‌ریخت. طنز در این معنا، نیرویی ضدقانون بود؛ نیرویی که قواعد را می‌شکست و نظم را وارونه می‌ساخت. این طنز کارناوالی، به مردم امکان می‌داد تا از فشارهای اجتماعی و دینی رهایی یابند و برای لحظاتی آزادی را تجربه کنند.

ادبیات قرون وسطی نیز سرشار از طنز بود. «جفری چاسر» در «داستان‌های کانتربری»، با زبان طنز، تناقض‌های اجتماعی و اخلاقی زمانه خود را آشکار کرد. شخصیت‌های او، از راهبان و کشیشان گرفته تا بازرگانان و دهقانان، همگی با لحنی طنزآمیز به تصویر کشیده می‌شوند و ضعف‌ها و ریاکاری‌هایشان برملا می‌شود. طنز در این معنا، نه تنها سرگرمی، بلکه نقدی جدی بر ساختارهای اجتماعی و دینی بود.

در رنسانس، طنز وارد عرصه ادبیات کلاسیک شد. آثار «رابله» و «سروانتس» نمونه‌ای روشن از طنز رنسانسی‌اند. رابله، با زبان طنز، تناقض‌های دینی و اجتماعی را به چالش کشید و سروانتس در «دن کیشوت»، با طنز فلسفی، مرز میان واقعیت و خیال را فرو ریخت. این طنز رنسانسی، همان چیزی است که ایگلتون آن را «طنز خودویرانگر» می‌نامد؛ طنزی که قواعد روایت را می‌شکند و خود را به سخره می‌گیرد.

یکی از نکات مهم در تحلیل طنز این دوران، توجه به «پارادوکس نظریه طنز» است. طنز همواره ضدنظریه است؛ زیرا از قواعد می‌گریزد و خود را در chaos و nonsense می‌پروراند. این نگاه، طنز رنسانسی را به پدیده‌ای فلسفی بدل می‌کند؛ پدیده‌ای که نه تنها نظم اجتماعی، بلکه قواعد ادبی و نظری را نیز به چالش می‌کشد.

طنز در قرون وسطی و رنسانس همچنین پیوندی عمیق با بدن و زندگی روزمره داشت. خنده، خوردن، نوشیدن و لذت‌های مادی، در برابر معنویت رسمی کلیسا مقاومت می‌کردند. طنز، در این معنا، فلسفه‌ای برای زندگی بود؛ فلسفه‌ای که به مردم یادآوری می‌کرد زندگی نه تنها معنوی، بلکه جسمانی و مادی نیز هست.

در مقایسه با سنت ایرانی، طنز قرون وسطی و رنسانس شباهت‌های بسیاری دارد. عبید زاکانی، با زبان طنز، ریاکاری مذهبی و فساد اجتماعی را نقد کرد؛ مشابه طنز کارناوالی که کشیشان و راهبان را به سخره می‌گرفت. صادق هدایت در «توپ مرواری»، همانند رابله، تناقض‌های دینی و اجتماعی را با زبان طنز آشکار کرد. این شباهت‌ها نشان می‌دهند که طنز، در هر دو سنت، ابزاری برای مقاومت فرهنگی و نقد قدرت بوده است.

در نهایت، طنز در قرون وسطی و رنسانس را می‌توان به‌عنوان فلسفه‌ای برای زندگی در نظر گرفت. طنز، با خنده و شوخی، به مردم امکان می‌داد تا با دشواری‌های زندگی کنار بیایند و در برابر فشارهای اجتماعی و دینی مقاومت کنند. طنز، در این معنا، شیوه‌ای برای زیستن بود؛ شیوه‌ای که به مردم یادآوری می‌کرد زندگی نه تنها جدی، بلکه مضحک و تناقض‌آمیز نیز هست. ایگلتون در تحلیل خود، طنز را «فلسفه‌ای برای زیستن» معرفی می‌کند؛ فلسفه‌ای که به مردم یادآوری می‌کند زندگی نه تنها جدی، بلکه مضحک و تناقض‌آمیز نیز هست.

این بازخوانی طنز در قرون وسطی و رنسانس، نشان می‌دهد که طنز، فراتر از خنده، فلسفه‌ای برای زندگی است. طنز، با شکستن قواعد و برهم‌زدن نظم‌های تثبیت‌شده، امکان تازه‌ای برای آزادی و امید فراهم می‌آورد. طنز این دوران، با همه پیچیدگی‌هایش، همچنان الهام‌بخش است و می‌تواند در گفت‌وگو با سنت طنز ایرانی، چشم‌اندازی تازه برای نقد و اندیشه فراهم آورد.

محمدرضا گلی احمد گورابی،دکتر زهرا روحی فر
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/11
7


شعری سرشار از عشق الهی و رازهای آسمانی؛ ستارگان، خورشید جانان و نغمه وصل در باغ هستی، تصویری از پیوند زمین و آسمان با معنویت و ایمان
آسمان از عشق می‌بارد به دامان زمین

می‌دمد خورشید جانان در دل صبح مبین

هر ستاره می‌زند آتش به شب‌های دراز

می‌رسد از دورترها رازهایی با یقین

خاک ما آیینه ونور درخشان در دلم

از زبان و از دل است انگار پایان زمین

بادها پیغام جانان می‌برند از آسمان

می‌برندآن پرده‌های ظلمتت ز آهنگ دین

هر نفس در سینه می‌روید بهاری بی‌کران

می‌زند بر باغ هستی نغمه‌ی وصل قرین

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/11
7


شعری مدرن و اجتماعی درباره شهری بی‌رؤیا، جایی که آدم‌ها با چشم‌های باز عبور می‌کنند اما هیچ‌کس دیگری را نمی‌بیند؛ تصویری از فراموشی، تکرار و جستجوی خوابی که هنوز زنده مانده است.

در این شهر

شب‌ها روشن‌اند

اما هیچ‌کس خواب نمی‌بیند

چراغ‌ها بیدارند

اما رؤیاها

در پستوها دفن شده‌اند

آدم‌ها

با چشم‌های باز

از کنار هم عبور می‌کنند

بی‌آن‌که کسی را ببینند

در این شهر

صبح‌ها تکراری‌اند

مثل زنگ ساعت شماته دار

که هر روز

بی‌احساس‌تر

بر سر خود می‌کوبد

در صف نان

در صف مترو

در صف زندگی

کسی نمی‌پرسد

آیا هنوز رؤیایی مانده؟

دیوارها

پر از تبلیغ‌اند

اما هیچ‌کدام

برای رؤیا نیستند

در این شهر

کودکان

با تبلت بزرگ می‌شوند

نه با قصه

در این شهر

پنجره‌ها

رو به دیوار باز می‌شوند

نه به آسمان

آسمان

خاکستری‌ست

نه از ابر

از فراموشی

در این شهر

هیچ‌کس

به ستاره‌ها نگاه نمی‌کند

چون سقف‌ها

بلندتر از آرزوها شده‌اند

در این شهر

شعر

در کتاب‌فروشی مانده

و کسی

دنبال واژه نمی‌گردد

در این شهر

مردی هست

که هر شب بیدار می‌ماند

نه برای فکر

برای فرار

زنی هست

که هر روز لبخند می‌زند

نه از شادی

از عادت

در این شهر

هیچ‌کس

به خواب نمی‌رود

چون بیداری

امن‌تر است

در این شهر

رؤیا

کلمه‌ای‌ست

که فقط در شعرها زنده است

و من

در این شهر

دنبال خوابی می‌گردم

که کسی

فراموشش نکرده باشد

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/08
11

ماه از شب عبور می‌کند،

و من،

زخم نقره‌ای‌ام را روی آب می‌برم.

چرا جهان این‌قدر کوچک است؟

چرا رودخانه به دریا نمی‌رسد؟

چرا سکوت،

زنجیری‌ست که مرا

به گل‌های کف رود بسته است؟

ماهی‌ها همیشه قصه‌ی آب را باور دارند،

اما باور،

کافی نیست برای پرواز.

سایه‌های پرندگان بر پوست رود،

خطی از رویا می‌کشند،

و من،

خودم را در آن سایه می‌بینم،

ماهی‌ای با بال‌های ناتمام.

پیرِ رود،

به من گفت:

«دنیا همان‌جاست که نترسی!»

ولی ترس،

چیزی‌ست که با هر موج،

به قلبم می‌کوبد.

با هر موج،

دریا نزدیک‌تر می‌شود،

و من،

ماهی‌ای که از تاریکی عبور می‌کند،

تنها برای لحظه‌ای،

در روشنایی،

چشم می‌بندم…

آیا رؤیاها به دریا می‌رسند؟
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/05
14

فصل اول: درآمدی بر طنز و فلسفه ،بخش ۲: طنز و فلسفه در یونان باستان ،بررسی نقش جدی طنز در فلسفه و جامعه یونان باستان:از نگاه افلاطون، سقراط و ارسطو تا نمایش‌های طنز سیاسی آریستوفان. طنز به عنوان ابزار پرسشگری فلسفی، پالایش اخلاقی و نقد قدرت. تحلیل نظریه‌های برتری و ناسازگاری در خنده. مقایسه با سنت طنز ایرانی و بیان جایگاه طنز به عنوان «فلسفه‌ای برای زندگی» در گفت‌وگوی بینافرهنگی.
فصل اول: درآمدی بر طنز و فلسفه

بخش ۲: طنز و فلسفه در یونان باستان

چکیده:

طنز در یونان باستان نه تنها یک ابزار سرگرمی، بلکه بخشی جدی از فلسفه و زندگی اجتماعی بود. فیلسوفان یونانی، از افلاطون و سقراط تا ارسطو، هر یک به شیوه‌ای خاص به خنده و طنز نگریستند. افلاطون در «جمهوری» خنده را تهدیدی برای نظم عقلانی می‌دانست، سقراط طنز را ابزار پرسشگری فلسفی کرد، و ارسطو کمدی را گونه‌ای هنری دانست که می‌تواند به پالایش اخلاقی جامعه بینجامد. در کنار این فیلسوفان، نمایشنامه‌نویسانی چون آریستوفان با زبان طنز، سیاستمداران و حتی خدایان را به نقد کشیدند. طنز یونانی، هم فلسفی بود و هم اجتماعی؛ هم تهدیدی برای نظم و هم ابزاری برای آزادی. این بخش می‌کوشد نشان دهد که طنز در یونان باستان چگونه به‌عنوان فلسفه‌ای برای زندگی مطرح شد و چگونه می‌تواند در گفت‌وگو با سنت طنز ایرانی، چشم‌اندازی تازه برای نقد و اندیشه فراهم آورد.

طنز در یونان باستان جایگاهی ویژه داشت؛ جایگاهی که از مرزهای سرگرمی فراتر می‌رفت و به بخشی جدی از فلسفه و زندگی اجتماعی بدل می‌شد. یونانیان، با روحیه‌ای پرسشگر و انتقادی، طنز را نه تنها برای خنده، بلکه برای آشکارسازی تناقض‌ها و نقد قدرت به کار می‌بردند. فیلسوفان بزرگ این سنت، هر یک به شیوه‌ای خاص به طنز نگریستند و همین نگاه‌ها، پایه‌ای برای فلسفه طنز در غرب شد.

افلاطون در «جمهوری» هشدار می‌دهد که خنده بی‌مهار می‌تواند روح را از تعادل خارج کند. او طنز را نیرویی خطرناک می‌دانست که می‌تواند نظم عقلانی و اخلاقی جامعه را برهم زند. در نظر افلاطون، طنز تهدیدی برای فلسفه بود؛ زیرا می‌توانست جدیت تفکر را به سخره بگیرد. با این حال، سقراط در روایت‌های افلاطون، طنز را به‌عنوان ابزار پرسشگری به کار می‌گیرد. پرسش‌های ساده و گاه شوخ‌طبعانه او، تناقض‌های فکری مخاطبان را آشکار می‌کردند. این طنز سقراطی، همان چیزی است که بعدها به‌عنوان «طنز فلسفی» شناخته شد؛ طنزی که هدفش نه سرگرمی، بلکه برانگیختن اندیشه است.

ارسطو در «فن شعر» نگاه متفاوتی دارد. او کمدی را گونه‌ای هنری معرفی می‌کند که با بازنمایی ضعف‌ها و کاستی‌های انسان، می‌تواند به اصلاح اجتماعی کمک کند. در نظر ارسطو، طنز نه تنها خطرناک نیست، بلکه ارزش زیبایی‌شناختی دارد و می‌تواند جامعه را پالایش کند. این نگاه، نقطه مقابل افلاطون بود و نشان می‌داد که طنز می‌تواند ارزش فلسفی و اجتماعی داشته باشد.

نمایش‌های کمدی یونان باستان، به‌ویژه آثار آریستوفان، نمونه‌ای روشن از نقش طنز در فرهنگ یونانی‌اند. آریستوفان با زبان طنز، سیاستمداران، فیلسوفان و حتی خدایان را به سخره می‌گرفت. در نمایش «ابرها»، سقراط به‌عنوان شخصیتی مضحک تصویر می‌شود؛ در «لیسیستراتا»، زنان با طنز و شوخی، جنگ را متوقف می‌کنند. این طنز کارناوالی، مشابه آنچه باختین در قرون وسطی توصیف کرده، در یونان باستان نیز حضوری پررنگ داشت. طنز در این معنا، نیرویی ضدقانون بود؛ نیرویی که قواعد را می‌شکست و نظم را وارونه می‌ساخت.

یکی از نکات مهم در تحلیل طنز یونانی، توجه به نظریه‌های فلسفی درباره خنده است. نظریه «برتری» که در آثار افلاطون و ارسطو دیده می‌شود، خنده را نشانه برتری فردی می‌داند؛ فرد با خندیدن به دیگری، ضعف او را آشکار می‌کند و احساس برتری می‌یابد. نظریه «ناسازگاری» که بعدها در فلسفه مدرن مطرح شد، ریشه در طنز یونانی دارد؛ خنده زمانی برمی‌خیزد که تناقضی میان انتظار و واقعیت وجود داشته باشد. سقراط با پرسش‌های طنزآمیز خود، همین تناقض‌ها را آشکار می‌کرد و خنده را به واکنشی فلسفی بدل می‌ساخت.

طنز یونانی همچنین پیوندی عمیق با سیاست داشت. در آتن دموکراتیک، نمایش‌های کمدی نه تنها سرگرمی، بلکه نقدی جدی بر سیاستمداران و حاکمان بودند. این طنز سیاسی، بخشی از فرهنگ دموکراتیک آتن بود و نشان می‌داد که خنده می‌تواند سلاحی در برابر استبداد باشد. طنز، در این معنا، ابزاری برای مقاومت فرهنگی بود؛ ابزاری که به مردم امکان می‌داد تا قدرت را به چالش بکشند.

در کنار فیلسوفان و نمایشنامه‌نویسان، شاعران نیز طنز را به کار می‌بردند. اشعار طنزآمیز یونانی، ضعف‌ها و تناقض‌های اجتماعی را آشکار می‌کردند و به مردم امکان می‌دادند تا با مشکلات زندگی کنار بیایند. طنز، در این معنا، فلسفه‌ای برای زندگی بود؛ فلسفه‌ای که به مردم یادآوری می‌کرد زندگی نه تنها جدی، بلکه مضحک و تناقض‌آمیز نیز هست.

این نگاه یونانی به طنز، پایه‌ای برای فلسفه طنز در غرب شد. فیلسوفان مدرن، از نیچه تا ایگلتون، همگی به نوعی میراث‌دار این سنت بودند. نیچه طنز را شکلی از قدرت معرفی کرد که می‌تواند ارزش‌های تثبیت‌شده را واژگون سازد. فروید طنز را راهی برای رهایی انرژی‌های سرکوب‌شده دانست. ایگلتون، با کتاب «طنز»، این سنت را ادامه داد و طنز را به‌عنوان فلسفه‌ای جدی معرفی کرد.

در مقایسه با سنت ایرانی، طنز یونانی شباهت‌های بسیاری دارد. عبید زاکانی، با زبان طنز، ریاکاری مذهبی و فساد اجتماعی را نقد کرد؛ مشابه آریستوفان که سیاستمداران و فیلسوفان را به سخره می‌گرفت. حافظ، با لحنی طنزآمیز، زهد فروشی را نقد کرد؛ مشابه سقراط که تناقض‌های فکری را آشکار می‌کرد. این شباهت‌ها نشان می‌دهند که طنز، در هر دو سنت، ابزاری برای نقد قدرت و افشای تناقض‌ها بوده است.

در نهایت، طنز در یونان باستان را می‌توان به‌عنوان فلسفه‌ای برای زندگی در نظر گرفت. یونانیان، طنز را بخشی جدی از زندگی روزمره می‌دانستند. خنده و شوخی، نه تنها برای سرگرمی، بلکه برای مواجهه با دشواری‌های زندگی به کار می‌رفت. طنز، در این معنا، شیوه‌ای برای زیستن بود؛ شیوه‌ای که به مردم امکان می‌داد تا با مشکلات و تناقض‌ها کنار بیایند. ایگلتون در تحلیل خود، طنز را «فلسفه‌ای برای زیستن» معرفی می‌کند؛ فلسفه‌ای که به مردم یادآوری می‌کند زندگی نه تنها جدی، بلکه مضحک و تناقض‌آمیز نیز هست.

این بازخوانی طنز یونانی، نشان می‌دهد که طنز، فراتر از خنده، فلسفه‌ای برای زندگی است. طنز، با شکستن قواعد و برهم‌زدن نظم‌های تثبیت‌شده، امکان تازه‌ای برای آزادی و امید فراهم می‌آورد. طنز یونانی، با همه پیچیدگی‌هایش، همچنان الهام‌بخش است و می‌تواند در گفت‌وگو با سنت طنز ایرانی، چشم‌اندازی تازه برای نقد و اندیشه فراهم آورد.
محمدرضا گلی احمدگورابی ،دکتر زهرا روحی‌فر

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/04
15

ای نگارم، ای بهارم، ای چراغ جان من
روشنی‌بخش دل شب‌های بی‌پایان من

چون نسیم صبحگاهی، می‌وزی بر روح شب
می‌گشایی باغ دل را، از در درمان من

هر نفس با یاد رویت، می‌شود دنیا بهشت
می‌نوازد تار عشقت بر دل و‌ بر جان من

بی‌تو شب‌ها سرد و تاریک است، ای خورشید جان
با تو اما می‌درخشد، مهر بر دامان من

ای تمام آرزوها، ای امید جاودان
بی‌تو خاموش است، آن دم آتش پنهان من
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/04
8

نام تو بر لب من همچو‌ دعا جاری شد
هر نفس با تپش عشق تو پنداری شد

هر غزل با لب خندان تو جان می‌گیرد
دیده ام با نفست تشنه ی بیداری شد

چون نسیم از دل شب می‌گذری آهسته
از نگاه تو مژه تیر و کمانداری شد

ماه اگر روی تو را یک نظر از دور بدید
شرمگین باشد و کارش همه دینداری شد

هر که در آینه چشم تو گریان باشد
بی‌خبر از همه عالم همه هشیاری شد

عاشقی با تو همان راز نهان هستی‌ست
بی تو اما شب و روزم همه بیماری شد

دفترم پر شود از نام تو ای جان جهان
بی تو کارم همه رنج و همه بیزاری شد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/04
11

ساحل از من خبر گمشده‌ای می‌پرسید
موج، در سینه‌ی خود زمزمه‌ای می‌پرسید

باد، در پرده‌ی شب راز دل من می‌جست
ماه، از چشم غریب آینه‌ای می‌پرسید

قایق خسته به دریای غم‌آلود افتاد
هر رهی گم شد و از راه رهی می‌پرسید

اشک دریا به لبان صدفی جا مانده
هر صدف راز دل خون‌شده‌ای می‌پرسید

شب، به زنجیر سکوت آمد و دریا خاموش
هر دل خسته ز دل، خسته‌دلی می‌پرسید

آه و فریاد ز دل هر شب و روز هفته
ساحل از من خبر گمشده‌ای می‌پرسید
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/03
9


«فصل اول: درآمدی بر طنز و فلسفه بخش ۱: تعریف طنز در سنت‌های غربی و ایرا نیطنز در سنت‌های غربی و ایرانی نه فقط خنده‌ای گذرا، بلکه فلسفه‌ای عمیق برای نقد اجتماعی و کشف حقیقت است. از افلاطون و سقراط تا عبید زاکانی و دهخدا، طنز همواره ابزاری برای افشای تناقض‌ها، نقد قدرت و گشودن راهی به سوی آزادی بوده است. این مقاله با نگاهی تحلیلی، طنز را به‌عنوان شیوه‌ای فلسفی و فرهنگی بررسی می‌کند.»

فصل اول: درآمدی بر طنز و فلسفه

بخش ۱: تعریف طنز در سنت‌های غربی و ایرانی

طنز در نگاه نخست، تنها خنده‌ای سبک‌بال و گذرا به نظر می‌رسد، اما در حقیقت یکی از پیچیده‌ترین و چندلایه‌ترین شیوه‌های بیان حقیقت و نقد اجتماعی است. خنده، به ظاهر ساده و بی‌اهمیت، می‌تواند بنیان‌های جدی‌ترین نظام‌های فکری و سیاسی را به لرزه درآورد. همین ویژگی طنز است که آن را به موضوعی فلسفی بدل می‌کند؛ موضوعی که نه تنها در ادبیات و هنر، بلکه در الهیات، سیاست و زیبایی‌شناسی نیز حضوری پررنگ دارد. در سنت‌های مختلف، طنز همواره حضوری جدی داشته است و از یونان باستان تا دوران معاصر، از عبید زاکانی تا دهخدا و از آریستوفان تا ایگلتون، طنز به‌عنوان ابزاری برای نقد قدرت، افشای تناقض‌ها و ایجاد امکان برای آزادی و رهایی مطرح بوده است.

در سنت غربی، طنز ریشه‌های فلسفی عمیقی دارد. افلاطون در آثار خود، به‌ویژه در «جمهوری»، خنده را امری خطرناک می‌دانست که می‌تواند نظم عقلانی و اخلاقی جامعه را برهم زند. او معتقد بود که خنده بی‌مهار روح را از تعادل خارج می‌کند و به فساد اخلاقی منجر می‌شود. با این حال، سقراط در روایت‌های افلاطون، اغلب با لحنی طنزآمیز و پرسش‌های ساده، تناقض‌های فکری مخاطبانش را آشکار می‌کرد. این طنز سقراطی، نه برای سرگرمی، بلکه برای برانگیختن اندیشه و نقد باورهای تثبیت‌شده بود. ارسطو در «فن شعر»، کمدی را گونه‌ای هنری معرفی می‌کند که هدفش بازنمایی ضعف‌ها و کاستی‌های انسان است. او معتقد بود که کمدی، با نشان دادن رفتارهای مضحک، می‌تواند به اصلاح اجتماعی کمک کند. در نگاه ارسطو، طنز نه تنها خطرناک نیست، بلکه می‌تواند به پالایش اخلاقی جامعه بینجامد. این رویکرد، نقطه مقابل نگاه افلاطون بود و نشان می‌داد که طنز می‌تواند ارزش زیبایی‌شناختی و اجتماعی داشته باشد.

در قرون وسطی، طنز اغلب در قالب کارناوال‌ها و آیین‌های مردمی بروز می‌کرد. میخائیل باختین، نظریه‌پرداز روسی، در کتاب «رابله و دنیای او» نشان می‌دهد که چگونه خنده کارناوالی، نظم رسمی و دینی را به چالش می‌کشید. در این آیین‌ها، پادشاه به دلقک بدل می‌شد، کشیش به سوژه خنده تبدیل می‌گشت و همه سلسله‌مراتب اجتماعی برای لحظاتی فرو می‌ریخت. طنز در این معنا، نیرویی رهایی‌بخش بود که به مردم امکان می‌داد تا از فشارهای اجتماعی و دینی رهایی یابند. در رنسانس، طنز به عرصه ادبیات وارد شد؛ آثار نویسندگانی چون رابله و سروانتس، با زبان طنز، تناقض‌های اجتماعی و سیاسی زمانه را آشکار کردند. در عصر روشنگری، طنز به ابزار نقد عقلانی بدل شد و ولتر، با زبان تند و گزنده‌اش، خرافات و استبداد را به سخره گرفت. طنز در این دوره، نه تنها سرگرمی، بلکه سلاحی برای روشنگری و آزادی بود.

در فلسفه مدرن، نیچه، فروید و برگسون هر یک از زاویه‌ای به طنز پرداختند. نیچه طنز را شکلی از قدرت می‌دید که می‌تواند ارزش‌های تثبیت‌شده را واژگون کند. فروید در «لطیفه و رابطه آن با ناخودآگاه»، طنز را راهی برای رهایی انرژی‌های سرکوب‌شده معرفی کرد. برگسون نیز طنز را واکنشی اجتماعی دانست که هدفش اصلاح رفتارهای غیرعادی است. در قرن بیستم و بیست‌ویکم، طنز به‌عنوان بخشی جدی از نقد ادبی و فرهنگی مطرح شد. تری ایگلتون، با کتاب «طنز»، نشان داد که طنز نه تنها یک سبک ادبی، بلکه شیوه‌ای فلسفی برای مواجهه با جهان است. او طنز را در نسبت با ایدئولوژی، دین، سیاست و زیبایی‌شناسی بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که خنده می‌تواند جدی‌ترین پرسش‌های فلسفی را برانگیزد.

در سنت ایرانی نیز طنز حضوری پررنگ داشته است. عبید زاکانی، با آثاری چون «رساله دلگشا» و «اخلاق الاشراف»، طنز را به سلاحی برای نقد ریاکاری مذهبی و فساد اجتماعی بدل کرد. زبان گزنده او، همچون تیغی، تناقض‌های زمانه را آشکار می‌کرد. حافظ نیز، هرچند به‌طور مستقیم طنزپرداز نبود، در بسیاری از غزل‌هایش با لحنی طنزآمیز، ریاکاری و زهد فروشی را به نقد کشید. با آغاز جنبش مشروطه، طنز وارد عرصه سیاست شد. دهخدا، با ستون‌های طنز در روزنامه «صور اسرافیل»، استبداد و فساد را به سخره گرفت. ایرج میرزا نیز با زبان طنز، سنت‌های پوسیده و نابرابری‌های اجتماعی را نقد کرد. طنز در این دوره، به ابزار روشنگری و بیداری اجتماعی بدل شد. در دوران پهلوی و پس از آن، طنز در قالب مطبوعات و ادبیات عامه ادامه یافت. صادق هدایت در «توپ مرواری»، با زبان طنز، خرافات و مناسبات اجتماعی را به چالش کشید. در دوران معاصر، طنز در رسانه‌ها، سینما و فضای مجازی حضوری گسترده دارد و همچنان یکی از مهم‌ترین ابزارهای نقد اجتماعی است.

طنز ایرانی، مشابه طنز غربی، همواره به نقد قدرت و افشای تناقض‌ها پرداخته است. با این حال، تفاوت‌هایی نیز وجود دارد. در غرب، طنز بیشتر در قالب نظریه‌های فلسفی و روان‌شناختی بررسی شده است؛ در حالی که در ایران، طنز بیشتر در عرصه ادبیات و سیاست حضور داشته. طنز غربی، از نیچه و فروید تا ایگلتون، به‌عنوان پدیده‌ای فلسفی و نظری مطرح شده؛ اما طنز ایرانی، بیشتر به‌عنوان زبان ادبی و اجتماعی شناخته شده است. در ایران، طنز اغلب با نقد ریاکاری مذهبی و فساد سیاسی گره خورده؛ در غرب، طنز بیشتر به نقد عقلانیت، ایدئولوژی و ساختارهای فرهنگی پرداخته است.

با توجه به این دو سنت، می‌توان گفت طنز چیزی فراتر از خنده است. طنز، شیوه‌ای برای اندیشیدن است؛ اندیشیدنی که می‌تواند حقیقت را در قالبی غیرمنتظره آشکار کند. طنز، با شکستن قواعد و برهم‌زدن نظم‌های تثبیت‌شده، امکان تازه‌ای برای آزادی و امید فراهم می‌آورد. تری ایگلتون، در نگاه خود، طنز را به‌عنوان فلسفه‌ای جدی معرفی می‌کند. او نشان می‌دهد که طنز، با همه سبکبالی‌اش، در نهایت به پرسش‌های بنیادین درباره حقیقت، عدالت و آزادی گره می‌خورد. این نگاه، می‌تواند راهی تازه برای بازخوانی طنز ایرانی نیز بگشاید؛ راهی که طنز را نه تنها به‌عنوان یک ژانر ادبی، بلکه به‌مثابه یک شیوه تفکر و زیست فرهنگی جدی بگیرد.

در نتیجه، طنز در سنت‌های غربی و ایرانی، همواره حضوری جدی داشته است. در غرب، از افلاطون و ارسطو تا ایگلتون، طنز به‌عنوان پدیده‌ای فلسفی و نظری بررسی شده؛ در ایران، از عبید زاکانی تا دهخدا و طنز معاصر، طنز به‌عنوان ابزار نقد اجتماعی و سیاسی مطرح بوده است. این دو سنت، هرچند متفاوت، در یک نقطه مشترک‌اند: طنز، نیرویی است برای افشای تناقض‌ها و گشودن راهی به سوی آزادی. کتاب حاضر، با تمرکز بر نگاه ایگلتون، می‌کوشد این دو سنت را به گفت‌وگو بنشاند و نشان دهد که طنز، در نهایت، فلسفه‌ای است که می‌تواند جهان را دگرگون کند.

محمدرضا گلی احمدگورابی ،دکتر زهرا روحی‌فر
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/03
8

شمع می‌سوزد به ماه دی، چه سود از نور بی‌جانش
باد می‌خندد به خاموشی، به اشک سرد و پایانش

گرم می‌خواهد دل شب را، ولی سرمای دی بی باک
هراسان کرده جانش را ز خواب سقف ویرانش

عمر کوتاه است و بی‌معنا، نوای بلبلان خاموش
می گدازد دل همی سوزد ز ترس و بیم زندانش

شعله‌ای لرزید با تردید، کآیا گرمی‌اش کافی‌ست
برف می‌بارد، و می‌پوشد، نشانِ رنج و طوفانش

بی‌ثمر ماندن چه تلخ و، شعله ای کم رنگ دردی‌ماه
سوختن یعنی فراموشی، نه امید و نه درمانش

-
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/03
17

دی رسیده، عشق اما شعله‌ور در جان ماست
برف می‌بارد، ولی دل تحفه ی جانان ماست

باد سردی می‌وزد، اما به یاد روی تو
هر نفس چون آتشی در سینه ی پنهان ماست

ماه دی با چهره‌ی یخ‌بسته می‌خندد به شب
لیک خورشید نگاهت مهر و هم آبان ماست

عاشقی در فصل دی یعنی شکوفایی دل
گرچه گل پژمرده شد، او عشق بی پایان ماست

برف اگر بر بام‌ها بنشیند و دنیا سپید
باز هم لبخند تو هم نوش و هم درمان ماست
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/30
43

دیوارها نفس می‌کشند،

پنجره‌ها به خواب

ماهی‌ها بدل شده‌اند،

و من در میان خیابان،

با کفش‌هایی از صدا راه می‌روم.

یلدا در جیب کت من است،

شب را تا می‌کنم

مثل روزنامه‌ای که خبر ندارد،

و سپیدی از لابه‌لای انگشتانم

چون دانه های برف

فرو می‌ریزد.

در این جهان واژگون،

هر کلمه یک انفجار خاموش است،

و هر سکوت،

آواز آینده‌ای که هنوز اختراع نشده.
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/30
15

شب یلدا ز لبخندت چراغ خانه جان گیرد
دل تاریک من با مهر تو رنگ جهان گیرد

سحر از چشم تو برخیزد و ظلمت فرو ریزد
در آغوشت نوای نغمه های من فغان گیرد

شراب بوسه‌هایت می‌چکد بر جام شیدایی
و هر لحظه ز عطرت باغ برگ جاودان گیرد

ز وصلت، عمر کوتاهم فزون گردد به آسانی
ز مژگان بلندت تیر غم از این کمان گیرد

اگر دیروز، غم در سینه‌ام طوفان به پا می‌کرد
در این یلدا، کنون عشقت نوای بی‌کران گیرد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/29
10


یادداشت «ایگلتون و طنز فلسفی؛ خنده، نقد و امید» تلاشی است برای بازخوانی اندیشه‌های تری ایگلتون، منتقد ادبی و فیلسوف بریتانیایی، در باب طنز و نسبت آن با فلسفه، ادبیات و فرهنگ. محمدرضا گلی احمدگورابی ،دکتر زهرا روحی فر

محمدرضا گلی احمدگورابی «تری ایگلتون و طنز فلسفی۱؛ خنده، نقد و امید»

محمدرضا گلی احمدگورابی «تری ایگلتون و طنز فلسفی۱؛ خنده، نقد و امید»
طنز، در نگاه نخست، تنها خنده‌ای سبک‌بال و گذرا به نظر می‌رسد؛ اما در حقیقت یکی از پیچیده‌ترین و چندلایه‌ترین شیوه‌های بیان حقیقت و نقد اجتماعی است. خنده، به ظاهر ساده و بی‌اهمیت، می‌تواند بنیان‌های جدی‌ترین نظام‌های فکری و سیاسی را به لرزه درآورد. همین ویژگی طنز است که آن را به موضوعی فلسفی بدل می‌کند؛ موضوعی که نه تنها در ادبیات و هنر، بلکه در الهیات، سیاست و زیبایی‌شناسی نیز حضوری پررنگ دارد.

در سنت‌های مختلف، طنز همواره حضوری جدی داشته است. در یونان باستان، سقراط با پرسش‌های طنزآمیز خود، تناقض‌های فکری مخاطبانش را آشکار می‌کرد. در قرون وسطی، طنز در آیین‌های کارناوالی، نظم رسمی کلیسا را وارونه می‌کرد. در عصر روشنگری، ولتر و سوئیفت با زبان طنز، استبداد و خرافات را به چالش کشیدند. در مدرنیته، نیچه و فروید طنز را به‌عنوان نیرویی فلسفی و روان‌شناختی بررسی کردند.

در ایران نیز طنز، از عبید زاکانی تا دهخدا و هدایت، همواره ابزاری برای نقد قدرت و افشای تناقض‌ها بوده است. با این حال، کمتر به‌عنوان یک مقوله فلسفی مورد بررسی قرار گرفته است. این یادداشت می‌خواهد این خلأ را پر کند و با بهره‌گیری از نگاه ایگلتون، طنز ایرانی را در پرتو فلسفه و نقد ادبی بازخوانی کند.

این یادداشت بر آن است که خواننده را از مبانی نظری طنز در فلسفه غرب آغاز کند، سپس به اندیشه ایگلتون و تحلیل او از طنز بپردازد، و در نهایت، این مباحث را با سنت طنز ایرانی تطبیق دهد. بدین ترتیب، این یادداشت نه تنها یک مطالعه درباره ایگلتون است، بلکه تلاشی برای گفت‌وگوی میان فرهنگ‌هاست؛ گفت‌وگویی که می‌تواند به غنای نقد ادبی و فلسفی بیفزاید.

این مقدمه، دعوتی است به خواننده برای ورود به جهانی که در آن طنز دیگر صرفاً خنده نیست، بلکه اندیشه‌ای است که می‌تواند جهان را دگرگون کند. ایگلتون نشان می‌دهد که طنز، با همه سبکبالی‌اش، در نهایت به پرسش‌های بنیادین درباره حقیقت، عدالت و آزادی گره می‌خورد. در این یادداشت، تلاش شده است این نگاه به زبان فارسی منتقل شود و در پیوند با سنت‌های ادبی و فرهنگی ایران، چشم‌اندازی تازه برای نقد و اندیشه فراهم آید.