bg
اطلاعات کاربری رضا کریمی

تاریخ عضویت :
1391/08/20
جنسیت :
شهر :
کشور :
ایران
آخرین اشعار ارسالی
رضا کریمی
رضا کریمی
1396/08/17
537

  

 

سلام ای شاه بی سر خفته در خاک  سلام ای پادشاه خاک و افلاک

مپرس از خواهر خود ای برادر         که روز چهره ات را کرد شبناک؟

دیار شام پر بود از کسانی       دل از سنگ و زبان چون مار، ضحّاک

دلی تاریک تر از چاه دارند               چو خفاشان کنند از نور امساک

میان آتشی از غم چهل روز             مرا سوزانده اند این قوم هَتّاک

مرا صد بار کشت ای شاه شیران           نگاه گرگ های چشم ناپاک

ولی صبر جمیلی پیشه کردم                 که زیبا بود، بالاتر از ادراک

پس از سیلاب زیبا تر شود سنگ    به روی آب خواهد رفت خاشاک

اگر آن روز زینب ماند تنها               صدای اربعینش داشت پژواک

دوباره آمده دستان عباس                     برون از آستین مرد بی باک

رضا را اربعینی کن خدایا                              اَقولُ دائماً اَلحمدُ ایّاک

 

1395/8/30 /  20 صفر 1438

رضا

 

   

دوباره عندلیبی، شبانه بی صدا شد         اسیر خردسالی، شهید از جفا شد

خرابه های شام و، طناب و تازیانه       انیس و مونس این، شکسته از بلا شد

برای کودک امشب، هدیه ای رسیده   به رسم میزبانی، سری به او عطا شد

سری که شاهزاده، به سینه می فشارد  سری است که ز شاهی، به نینوا جدا شد

خوش آمدی پدرجان، به بزم شامیانه   بیا که خون دل در، سبوی چشم ما شد

ز خون حنجرت شد، محاسن تو گلگون  سیاه، صورت من، به دست بی حیا شد

سپاه سنگ آمد، به پیشواز ما شام      مپرس از خوش آمد، که باد ناسزا شد

 اگر که بر لب تو، نشان خیزران است   چه خوب با همان نی، حقوق ما ادا شد

نمانده بود دیگر، چو طاقتی برایش     دلش شکست و پر زد، مسافر خدا شد

امید دردمندان، بگیر دست ما را   سه ساله ای که امشب، ز غصه ها رها شد

برای جان نثاری، رضا که نیست قابل        رقیه جان فدایت، هزارها رضا شد

 

1394/8/26 /  5 صفر 1437

رضا

رضا کریمی
1396/07/12
176

  

 

گفت اِی شیر زنِ ای همسرِ شاهنشهِ دین

نعش عبّاس بیافتاد به خاکُ امِّ بنین

گفت تقدیم حسینم همه افلاک و زمین

مادر شیر عجب معرفتی داشت رضا

 

گفت برگوی حسینم چه شد آنگاه، بَشیر؟*

جای هر حرف بگو که چه شد آن ماه، بَشیر؟

نور چشمان علی کِی رسد از راه، بَشیر؟

مادرِ شیر عجب معرفتی داشت رضا

 

گفت عَبدُ اللَّهِ تو کشته شد آنروز، بِدان

زخمی از نیزه و از تیرِ جگر دوز، بِدان

گفت او: نام حسین است دل افروز، بِدان

مادر شیر عجب معرفتی داشت رضا

 

گفت آورده خبر کشته شده عُثمان نیز

گفت برگوی از آن پادشهِ ظلم ستیز

پنجمین نور که بادا به فدایش همه چیز

مادر شیر عجب معرفتی داشت رضا

 

جعفرت کشته شد از ضربت سنگین سنان

گفت ای قاصد آورده ز سادات نشان

بی خبر از پسر فاطمه خاموش بمان

مادر شیر عجب معرفتی داشت رضا

 

گفت بانو چه بگویم ز عزا، وای حسین

گفت: گفتی که سرش گشت جدا، وای حسین

پاره کردی تو رگِ قلب مرا، وای حسین

مادر شیر عجب معرفتی داشت رضا

11/7/1396 /  12 محرم الحرام  1438

رضا

 

 

* بَشیر فرستاده امام سجاد صلوات الله علیه به مدینه بود.

* حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام، عبداللّه، جعفر و عثمان، پسران حضرت امّ البنین علیها السلام بودند که همگی در واقعه کربلا به شهادت رسیدند. آنها ثمره زندگی مشترک ایشان با حضرت علی صلوات الله علیه بودند و کنیه اُمُّ البَنین (مادر پسران) نیز به همین واسطه به ایشان داده شده بود.

 

رضا کریمی
1396/07/11
165

  

  

حکمتی بود در افروختنت

خسته در آتش تب سوختنت

دیده بر نیزه و سر دوختنت

سالیان دگر اندوختنت

هیچ کس مثل تو آتش نگرفت

 

گرگ ها خنجر کین در مُشتند

تشنه ی ذبح سری از پُشتند

با لب تشنه پدر را کُشتند

دزد انگشتر با انگُشتند

هیچ کس مثل تو آتش نگرفت

 

باغی از غنچه و گل پر پر شد

سرو سر سبز وفا بی سر شد

نیزه جای تنِ سر، پیکر شد

دیده ی مادر ماتم تر شد

هیچ کس مثل تو آتش نگرفت

 

گریه سرخ چکاوک ای وای

قطعِ آویزه پیچک ای وای

آتش و دامن کودک ای وای

کشتن شیر مبارک ای وای

هیچ کس مثل تو آتش نگرفت

 

کودکان را به اسیری بردند

وای، وای از چه مسیری بردند

به تماشای امیری بردند

پاره های تن شیری بردند

هیچ کس مثل تو آتش نگرفت

 

زخم زنجیر ترا می آزرد

تازیانه ز تنت خون می خورد

روحت انگار همانجا می مرد

ناقه تنها بدنت را می برد

هیچ کس مثل تو آتش نگرفت

 

آسمان سرخ چو تو می بارید

بر تن سرخ ترین مروارید

کفنی نیست؟ حصیری دارید؟

پیکری را ز زمین بردارید؟

هیچ کس مثل تو آتش نگرفت

 

با تنی سوخته در تب رفتی

سال ها سوختی امشب رفتی

از غم و غصه لبالب رفتی

بر لبت نغمه یا ربّ رفتی

هیچ کس مثل تو آتش نگرفت

 

گفت یک مرد چو تحریم شود

کشته با خنجر دژخیم شود

تکه تکه شده تقسیم شود

مرد هیهات که تسلیم شود

هیچ کس مثل تو آتش نگرفت

 

تا کجا باز مرا می بری ام؟

یثرب و کرب و بلا می بری ام؟

بهر دیدار خدا می بری ام؟

امشب آیا به رضا می بری ام؟

هیچ کس مثل تو آتش نگرفت

 

1394/8/4 /  12 محرم الحرام 1437

رضا

رضا کریمی
1396/07/05
130

 

 

کاشکی حق طلبی عار نبود

سرِ منصور سرِ دار نبود

در جهان هیچ کسی خوار نبود

"ای که مجنونِ دعای فرجی

حججی حجت و حجت حججی"*

 

در ره دوست ثمن باید داد

جان و مال و سر و تن باید داد

محسن سرخ کفن باید داد

ای که مجنون دعای فرجی

حججی حجت و حجت حججی

 

آسمان گفت که رحمت حججی است

رهبرم گفت که حجّت حججی است

وطنم گفت که عزّت حججی است

ای که مجنون دعای فرجی

حججی حجت و حجت حججی

 

حجتی حق به تو داد است، جوان!

هرزمانی که فساد است، جوان!

بهترین راه جهاد است، جوان!

ای که مجنون دعای فرجی

حججی حجت و حجت حججی

 

دل هوا خواه حسین است، حسین

قبله درگاه حسین است، حسین

راه ما راه حسین است، حسین

ای که مجنون دعای فرجی

حججی حجت و حجت حججی

 

 

کربلا مکتبِ یک فرهنگ است

غیر از آن هرچه بود نیرنگ است

بردگی بهر سپاهی ننگ است

ای که مجنون دعای فرجی

حججی حجت و حجت حججی

 

شیر مردی است ز ایران حججی

مظهر قدرت ایمان حججی

سربلند است به دوران حججی

ای که مجنون دعای فرجی

حججی حجت و حجت حججی

 

شمر بدکار ترا کشت دریغ

ماده کفتار ترا کشت دریغ

آه! بی یار ترا کشت دریغ

ای که مجنون دعای فرجی

حججی حجت و حجت حججی

 

جان من باد فدای وطنم

مرگ سرخ است عسل در دهنم

یوسفی گشته تن و پیرهنم

ای که مجنون دعای فرجی

حججی حجت و حجت حججی

 

خم نکردم سرِ خود، پیکرِ من

گاهِ برگشت، بگو کشورِ من

سر بلندی به خدا، با سرِ من

ای که مجنون دعای فرجی

حججی حجت و حجت حججی

 

1396/7/5 /  6 محرم الحرام  1439

رضا

 

 

* ماده تاریخ شهادت شهید محسن حججی:

"ای که مجنونِ دعای فرجی / حججی حجت و حجت حججی" = 1439 هجری قمری

رضا کریمی
1396/07/04
74

 

   

بازآمدی محرّم و آتش زدی مرا     در این شراره، سوزشِ خاموش، پس چرا؟

فریاد می زنم که در آفاق بشنوند      قاموسِ رازِ مکتبِ عشق است کربلا

بر برگ برگ دفتر عشق است جاودان       نام حسین و نام شهیدان نینوا

نای و نوا و ناله هر دل به نینوا است    دریای اشک ها شده طوفانی بلا

هرکس که دل سپرد به امواج این بلا   دل داد و شد به دردِ تبِ عشق مبتلا

طوفان عشق هرچه که توفنده تر خوش است   زیباترین ترانه ی دلها است، این نوا

سردارها است بر سرِ دارِ سزای عشق   حاشا سری رود به سلامت ز ماجرا

دریای بیکرانه ای از عاشقان شود      معشوق بی کرانه ی این عشق را سزا

بر خود تنیده ام ز گناهان تنی سترگ      یا رب دگر ببخش و مرا کن ز تن جدا

کشتی دل شکسته و بر گل نشسته است   هر لحظه گویدم که چرا نیست ناخدا

بی خود ز خویش گشته ام انگار ماه غم  می سوزم ار چو شمع و چو پروانه در عزا

از سوز دل رضا شده دریای آتشین         بازآمدی محرّم و آتش زدی مرا

 

1394/7/23 /  1 محرّم الحرام 1437

رضا

 

* هر سه معنی قاموس در اینجا قابل استفاده است:

1- دریا

2- دایره المعارف

3- رازدار

رضا کریمی
1396/07/04
105

 

 

شده مهر و دلم بی تاب، استاد           دلم تنگِ کلام ناب، استاد

"صبوحت بود ای عباس حاکی    ندای یا اُولُوا اْلاَلباب، استاد"

نسیمی از غزل ها شو که گردی     صفای روضَهُ الاَحباب، استاد

بیا از کوی اندوهم گذر کن     که با حاکی شوم شاداب، استاد

فَعَجِّل، ثُمَّ عَجِّل، ثُمَّ عَجِّل           به پایان می رسد پایاب، استاد

مرا تا شهر رؤیاها ببر باز              سبکبالانه تر از خواب، استاد

کجا تمرین شاگردی کنم باز؟     رضا را هم کمی دریاب، استاد

 

1396/7/4 /  5 محرم الحرام  1439

رضا

 

*مادّه تاریخ ولادت استاد:

"صبوحت بود ای عباس حاکی، ندای یا اُولُوا اْلاَلباب، استاد" = 1354

تاریخ ولادت استاد عباس حاکی : (روز جمعه چهارم مهر ماه ۱۳1۴ مطابق با 28 جمادی الثانی 1354)

رضا کریمی
1396/06/07
110

  

 

سوزان تر از آتش، شد آه یک بیمار   چون آه مظلومی، بین در و دیوار

از کربلا آمد، با خاطراتی تلخ                   انگار امشب هم، او می دود بر خار

شد فاتح عالَم، عالِم به علم ناب           یک مرد می خواهد، عمری پر از پیکار

آسوده شد امشب، از دردها شیری  شد زهر، شمشیری، در دست یک کفتار

یک خائن و اسبی، با زینِ زهرآلود                 کشتند با حیله، سردار را بی دار

سر در گریبان شد، امشب مدینه باز        شد شهر غمباری، از اهل خود بیزار

سلطانِ کفرستان، گسترده ابر از جهل در شب پرستی ها، پوشیده شد اسرار

اما نمی ماند، در ماورایِ اَبر                      خورشید جا دارد، در قلبِ هر بیدار

فرزندِ او مهدی، یک روز در میقات         بر هر دل پاکی، می تابد ای هشیار

یا اَیُّهَا الباقر، اَدرِ کنیَ ادرِکنی            این روزه ی هجران، را کِی کنم افطار

امشب رضا را هم، در کوی خود دریاب   یک پرتو از نورت، در قلب من بگذار

 

7/6/1396 /  7 ذی الحجه  1438

رضا

رضا کریمی
1396/05/13
178

  

  

امشب آقا، غریب می آید                 در پی یک طبیب می آید

زائری سویت ای غریب نواز               بی قرار و شکیب می آید

دردمند است و خسته ی راه است         از فراز و نشیب می آید

زخمی از نیشِ خنجرِ دنیا                    از وفا بی نصیب می آید

سوخت در شعله های دوری تو           شد سراپا لهیب می آید

در هوای شراب دیدارت                   تشنه چون عندلیب می آید

لَیسَ لی مِن حَبیب، اِلاّ اَنت                کی وصال حبیب می آید؟

مشهدت مثل کربلا زیبا است           در حرم عطر سیب می آید

از سرای فرشتگان امشب                 نغمه ی دل فریب می آید

فرش تا عرش، نور باران است            مَلِکی عنقریب می آید

روی منبر شکوفه باران شد                 از مدینه خطیب می آید

او شبیه محمد(ص)ومهدی(عج)است(1)  یوسفی بی رقیب می آید

مثل باران به سوی محرابت        ذکرِ "یا مَن یُجیب" می آید(2)

امشب آقا، رضا است مهمانت          بینوایی غریب می آید

 

1396/5/13 /  11 ذی القعده  1438

رضا

 

1- در احادیث است که حضرت امام رضا صلوات الله علیه بسیار شبیه پیامبر اکرم صلوات الله علیه و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است.

2- اشاره به دعایی از حضرت علی صلوات الله علیه:

      ... یَا اَلله، یَا مَنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء َ ارْحَمْنِی وَ اکْشِفْ مَا بِی مِنْ غَمٍّ وَ کَرْبٍ وَ وَجَعٍ وَ دَاءٍ ....

 

  

گوشه ای از حرمت در دل من جا مانده

در دلِ قطره ی من حسرت دریا مانده

باز در هر تپشی منتظر دیدار است

گرچه اینجا است به ظاهر، دلش آنجا مانده

مرغ جانم به هوای طرب روضه ی تو

باز هم مرثیه خوان، در دل صحرا مانده

پای شرمندگی و یک سر افکنده به زیر

جسم بی جان دلم بی سر و بی پا مانده

آنقدر بار گناهان دلم سنگین است

در مسیر حرمت ناقه ی من وا مانده

یوسف زار دلم کاش خریداری داشت

بنده بی بند تو در بند زلیخا مانده

عبد گستاخم و با روی سیاه آمده ام

عادت بخشش تو موجب پروا مانده

من کی ام، حسرت بوسیدن این تربت پاک

بر دل پاک ترین خلقت دنیا مانده

هر سحر در طلب رؤیتِ خورشیدِ رُخت

چشم های ادبِ گنبد خضراء مانده

دوستدار تو اگر روضه ی رضوان دارد

بی تولاّی تو در، دوزخ سفلی مانده

سینه ام تنگ و تو دور و دل من چون شمعی

سوزش خویشتنش را به تماشا مانده

آسمان هم دگر از ابرِ ستم تاریک است

مهدیِ فاطمه در غیبت کبری مانده

یا غریب الغرباء، غربت او سخت تر است

اصل دین است که در غربت زهرا مانده

یا بیا یا ببرم، طاقت من طاق شده

بی رضا قلب رضا یکّه و تنها مانده

 

1395/5/24 /  11 ذی القعده 1437

رضا

  

 

و   ورای ماجراهایی که در مُرداد می یابی

"ولي الله شيخي ها به مهرآباد می یابی" (1)

 

ل   لَوای سرزمینی با نمادی از جوانمردی

چو مردانش رها از بندها، آزاد می یابی

 

ی   یکی از رادمردان را میان مردمی دانا

مُزیَّن با ردایِ شعرِ "دل بنیاد" می یابی

 

ا   اگردیوانه ای دیدی بدان عاقل تر از او نیست

در این وادی که مجنون های لیلا زاد می یابی

 

ل   لبانی تشنه ی بوسه، اسیر سرزمین رخ

ولی خاکستر دل را، سوارِ باد می یابی

 

ل   لبالب گشته از مهر و محبت سینه گل را

به رنگِ خون ز جورِ خارِ چون جلاّد می یابی

 

ه   هَزاران از سر ِ بُستان، به یغما هوش را بردند

که این بُستانِ مَستان را، پر از فریاد می یابی

 

ش   شکربار است گفتاری که شیرین است موضوعش

میان کوه ها اینجا فقط فرهاد می یابی

 

ی   یکی از دیگری شیرین سخن تر بر سر بازار

تمام تاجران شهر را قنّاد می یابی

 

خ   خریداری اگر، جویای یک قندِ مکررّ باش

بگردی، طعم شیرینش، در این میلاد می یابی

 

ی   یقین را در دلی چون آسمانِ پاک پیدا کن

دلی با دیده ای آزاد، بی پولاد می یابی

 

م   میان"قلعه بالا و پایین"،"کشور آبادی"است

که"خرمن ها"و"سر آب"اش جهان ابعاد می یابی (2)

 

ه   هنر چون تار در آغوش هر پودش چنان خفته

که گویی ماورای هفت را هفتاد می یابی

 

ر   رها در جای جایش  نغمه ی قائم مقامیّ را (3)

که ایران سرزمین من، مُخَلَّد باد، می یابی

 

ا   اگر مسکینم و در مدحِ شاهان ناتوان هستم

تو خود در چشم او رازِ شه و شهداد می یابی

 

ب   بر این خاکِ گهر بارِ پُر از دل پاک ها امشب

کُلَه برداشته از سر، مرا سجّاد می یابی

 

ا   "اَلا یا اَیُّها السّاقی، اَدِر کَأساً و ناوِلها"

در این دیدارِ "مَن تَهوی"، مَبَر از یاد می یابی (4)

 

د   درون بوستان امشب، سرودِ شاد و پرشورِ

"مبارک باد میلادِ تو ای شمشاد"، می یابی

 

ی   یکی دیوانه تر از تو، به دنیای جنون آمد

رضا! دلشاد باش امشب، دگر اُستاد می یابی

 

1396/5/9 /  7 ذی القعده  1438

رضا

 

1- ماده تاریخ زادروز استاد ولی الله شیخی مهرآبادی:

 پنج شنبه نهم مرداد ماه 1331هجری شمسی برابر با هشتم ذی القعده  1371 هجری قمری

"ولي الله شيخي ها به مهرآباد می یابی" = 1371

جالب است که امسال زادروز ایشان با یک روز اختلاف مصادف با هفتم ذی القعده است و جالب اینکه مرداد به معنی روز هفتم از هر ماه شمسی است (بعضی روز هشتم گفته اند).

2- "قلعه بالا"، "قلعه پایین"، "کشور آباد"، "خرمن ها" و "سر آب" از محله های روستای مهرآباد اراک هستند.

3- روستای مهرآباد اراک زادگاه "قائم مقام فراهانی" است و بنای خانه او هنوز در این روستا وجود دارد.

4- بخشی از یک بیت از غزل های معروف حافظ شیرازی

رضا کریمی
1396/05/03
99

  

  

سلام من به خدا جویِ میزبان بهشت    به دختِ فاطمه بانویِ میزبان بهشت

هزار ماه و ستاره در آسمان بی تاب                  ز تابشِ رُخِ نیکوی میزبان بهشت

چنین شبی زده موسی بن جعفر از شادی   هزار بوسه به بازوی میزبان بهشت

اگر که هست هوای بهشت در سرِ تو          بیا به روضه ی مینوی میزبان بهشت

چهار جویِ بهشتی شرابِ ساغرِ او است       بنوش با گذر از کوی میزبان بهشت

شود که تا نفسی هست لحظه ای بشوم   غمیّ و دردِ دلی گوی میزبان بهشت

بگویمش که چه با اشتیاق یک عمر است        فتاده ام به تکاپوی میزبان بهشت

گناه کار و خطا کار و روسیاهم من،             که آمدم خَجَل از روی میزبان بهشت

بگیر دست رضا را که بی پناه امشب        نگاه او شده هم سوی میزبان بهشت

1394/5/25 /  1 ذی القعده 1436

رضا

رضا کریمی
1396/04/28
104

  

  

ای آنکه راه صداقت مسیر پای تو بود      در آسمان سعادت رها هُمای تو بود

به کوی هاشمیان یک بهشت سُکنی داشت   اگر مدینه صفا داشت از صفای تو بود

زمین بدون تو خاکی سیاه بود ولی                چه تابناک ز خورشیدِ جلوه های تو بود

تو جانشین خدا بین خلق او بودی                   حضور تو چو حضور خود خدای تو بود

کلیمِ خالق و مخلوقِ قلبْ آینه ای                   نه جز کلام خدا بود و با صدای تو بود

پناه گم شدگان در مسیر حق بودی              دوای درد شکسته دلان دعای تو بود

ولی ز دوزخ جهل و عناد و گمراهی                     هزار تیر عداوت پِیِ فنای تو بود

نه جهل تاب ترا داشت ای صداقتِ محض     نه بین قوم دروغ و نفاق جای تو بود

تمام کینه خود را درون سَم کردند         که پاره های جگر دوش سهم نای تو بود

زمان ز ساعت شش هم گذشت در حالی    که جاودانه به دنبال ماجرای تو بود

گر آسمان دل آشفته است و طوفانی  شکسته بود که اینگونه در هوای تو بود

فراتر است ز فهم رضا طریقت تو    هرآنچه خواست خدایت همان رضای تو بود

1394/5/20 /  25 شوال 1436

رضا

رضا کریمی
1396/04/10
106

 

 

روحِ زنجیر شده در خاکم

اهلِ شهری وسطِ افلاکم

تو از آن دور به من می خندی

من از این دوریِ تو نمناکم

در هیاهوی جهان می چرخم

در خودِ بی خودِ خود، در لاکم

واله ی عالمِ حیرانِ تو ام

مستیِ نَعبُدُ ی ایّاکم

مجمرِ آتشِ هجرانِ تو است

سینه ی سوخته ی صد چاکم

کثرتِ کوثرِ تو بی حدّ است

غرق در آیه ی اَعطَیناکم

گر به بادم دهی آخر ای دوست

در فنا گشتنِ خود، بی باکم

آخرین لحظه، رضا خواهد گفت

عاشقِ خلقتِ یک لولاکم

 

1396/4/10 /  6 شوّال  1438

رضا

رضا کریمی
1396/04/05
221

  

  

تمام ماه ها، ماهت خدایا           تمام راه ها، راهت خدایا

ندارد دل، ندارد دل، ندارد           به بیرون راهی از چاهت خدایا

درون از تو، برون از تو، من از تو   چرا پس هجر جانکاهت خدایا؟

دل گم گشته ای چون من ندارد       نشانی غیر درگاهت خدایا

سحر با کاروان عشق آمد                گدایی همره شاهت خدایا

ندارد جز عدم وصفی دگر را         وجیهی خارج از جاهت خدایا

خوشا آن دل که با شوق نگاهت   شود هر لحظه آگاهت خدایا

اگر این دل شود پاک از تعلق       رضا گردد رضا خواهت خدایا

 

5/4/1396 /  1 شوّال  1438

رضا

رضا کریمی
1396/04/04
186

  

  

هلال ماه شوّال و دو چشم گشته دریا من         کمان ابرُوی یار و اسیر چشم زیبا من

وداعی سخت می بارد به خاک روسیاه من           گلستانی ز نیکی او، کویری از بدی ها من

چگونه ترک آغوشش نمایم در سحرگاهان   که جز او کس نمی خواند حدیث عاشقی با من

که گوید غیر از او هردم که بازآ بی وفا بازآ؟     پس از آنکه شکستم بی مهابا توبه ها را من

دلم می خواهد امشب فاش گویم راز خود با او        زنم فریاد نامش را بگویم نیست الاّ من

منم مهمان تو یا میزبانی کرده ای از خود        من از سردرگمی دیگر نمی دانم تویی یا من

چنان پیچیده ای در من بسان روح در پیکر          که نتوان دید مرزی را میان هست تو تا من

مخواه ای جان شیرینم پس از عمری جدا ماندن  نگاری را رها سازم که دارم دست در دامن

تمام ماه افطار از شراب کام تو کردم             چگونه سال طیّ گردد چو گشتم باده پیما من

رضا را هم ببر با خود، رضا دور از تو می میرد       رضا دیگر نمی گوید به جای گفتن ما من

18/5/1392 /  1 شوّال 1434

رضا

رضا کریمی
1396/03/27
73

 

 

چو اشکی کز سرِ مژگانت افتاد       دلم در چاه نخلستانت افتاد

میان نخل ها امشب طنین               صدای خواندن قرآنت افتاد

دوباره تازه شد داغِ دلِ یاس           به یاد گریه ی پنهانت افتاد

دلم آتش گرفت از غربتِ تو          به یادِ شهرِ بی انسانت افتاد

شنیدم طعنه های کوفیان را   که همچون آتشی بر جانت افتاد

به عدلت که سلامی هم نکردند     جوابت نیز چون تاوانت افتاد

سرانجامِ ای سراپا پاک رفتی         ندا آمد، هُدی!، ارکانت افتاد

تو یک "فُزتُ و ربِّ الکعبه" گفتی      هزاران آه در حِرمانت افتاد

سحر، اشکِ یتیمِ بی پناهی        به روی کیسه های نانت افتاد

سبویِ شیر، از دستان طفلی    که شد مأیوس از درمانت افتاد

نمی گردد علیّ، نورِ تو خاموش     شروعی تازه در پایانت افتاد

لطیفی گفت "ثارُ الله"، یا رَبّ        به جریان در رگِ تبیانت افتاد

دلم باهر تپش گوید علی جان  خوش آن دستی که در دامانت افتاد

به یادِ ماهِ رویت، باز امشب             رضا که باد او قربانت افتاد

 

26/3/1396 /  21 رمضان  1438

رضا

 

 

سحرها بی علی دیگر سحر نیست    دعایی چون کمیلش پرشرر نیست

مناجاتی برای عاشقان از                          مناجات علی پربارتر نیست

علی بود و پدرها زنده بودند                    یتیم کوفه را دیگر پدر نیست

چو نخلستان به نخلی بار و بر بود      به نخلستان بی مولا ثمر نیست

از امشب بی نوا را سفره خالی است جوانمردی پس از حیدر مگر نیست؟

نگاهش التیام دردها بود                      طبیب دردمندان را خبر نیست

علی آزاد شد امشب ز غم ها      علی بی فاطمه امشب دگر نیست

برای درد دل کردن علی را                   ز تنهایی دگر در چاه سر نیست

سحر با چاه و نخلستان بگوید            کسی را طاقت یک دادگر نیست

کلام مردم نادان و بدخواه                 به قلب مرتضی جز نیشتر نیست

برای همسرش زهرا نصیبی           به روی سینه جز مسمار در نیست

از آنچه بود در بازار دنیا                     علی را سهم جز خون جگر نیست

حسن خون جگر را بر لب آرد                  که راه من به جز راه پدر نیست

علی انگشتری اهدا نماید                      برایش مال دنیا معتبر نیست

حسین انگشت و انگشتر دهد چون   توقع غیر از این هم از پسر نیست

مدینه، تازیانه زد به زهرا                 به سیلی خورده جز نیلی اثر نیست

ز کوفه کهکشان شد ارغوانی                   که آیین ستاره جز قمر نیست

هنوز از عدل دنیا می گریزد                       پذیرای گل اثنی عشر نیست

حرم ها در حصار آتش و خون                ز خاور جز ستم تا باختر نیست

علی گویان چه بسیارند امشب            ولی در راه او یک رهگذر نیست

اگر هم اندکی در این مسیرند        کسی این کاروان را همسفر نیست

همه حاجات دنیایی است دیگر            دعای اُخروی جز مختصر نیست

علی ای پادشاه رستگاری                   به راهت جز امام منتظَر نیست

شب قدر است و می سوزد دل من      رضا را طاقت غم اینقَدَر نیست

 

28/4/1393 / 21 رمضان 1435

رضا

رضا کریمی
1396/03/24
133

   

 

تو به من نزدیکی، من ز تو دورم، دور

نه دلی نه چشمی، شاهدی، کورم، کور

دور و نزدیک از من، پیش من، در من، من

من تو ام یا تو من، یا تو، در تو، مستور

حلقه ی زنجیری، از تُواَندَ اندَر من

مِی و اشک و باران، تاک و خاک و انگور

دفتر هستی از، حرف عشق و مستی است

حرف هر حرفی با، نامی از تو مسطور

جای حرفی دیگر، نیست در این در دفتر

اول و پایانش، نیست جز تو مذکور

شب بی ماهم من، غرق درتاریکی

در پی نورم ای، از تو نورِ هر نور

سرد و سرگردانم، سینه ام سینایی است

آتشی می خواهم، همچو موسی در طور

آتشم کن امشب، تا بسوزم در خود

دیگر امشب از سر، تا به پا در این شور

از اَزَل در جانِ، من قیامت کردی

تا ابد هر لحظه، نفخه ی صورم، صور

سَحَری هم بر من، لحظه ای رخ بنمای

تا شوم سربازِ، شاهِ ظهرِ عاشور

باز هم در سِحری، ساحری مسحورم

باز هم در شِعری، سرِ دارم منصور

از تو می گویم تا، با تو نظمی گردم

نبض نظمم گردد، بی تو نثری منثور

چه کنم بی تابم، در تبت می سوزم

در دل تقدیرم، شد مقدّر مقدور

تا کجا چون رازی، در رضا خواهی ماند

تو که بی پایانی، در پی ات من مجرور

 

19/4/1394 /  23 رمضان  1436

رضا

     

  

امشب امید من دستان مجتبی است   مانند احمد و حیدر گره گشا است

در جستجوی نور بودم به هر کجا         مجذوب او شدم این ماه دلربا است

من سجده می کنم برآستان نور                   نور امام من از نور کبریا است

شاید اشارتی شاید نوازشی                هر آنچه او کند یک عمر اکتفا است

ای کاش لحظه ای بر من نظر کند    تا درد دل کنم با آن که چون شفا است

بر لوح قلب من نام تو حک شده        هرچند که دلم بی مهر و بی وفا است

خاک ره ترا بر دیده می کشم                     این راه راه دل تا کلبه خدا است

بی راهه بود هر راهی که رفته ام     یک راه مانده آن همراهی شما است

از من مپرس ای بخشنده ای کریم    این رو سیاهیم از چیست از کجا است

بر درگه تو با دستان خالیم                     شرمنده آمدم این عادت گدا است

می خواستم دلم را پیش کش کنم   دل سوخت و دگر دل خسته بی نوا است

مولای من سلام دست مرا بگیر   این دل شکسته بی دست و پا رضا است

 

22/4/1393 /  15 رمضان  1435

رضا