bg
نعمت طرهانی
1405/02/14

در حصارِ سردِ این ایوانِ تنگ
گاه بهشت است، گاه آغوشِ پلنگ

خانه‌ای در جیبِ پنهانِ حریر
خانه‌ای در نیمه‌شب‌های ضمیر

نردبانی از طمع بگذاشته‌ای
از لبِ این بام‌ها برداشته‌ای

می‌روی بالا که نزدیکِ هلال
چشم بدوزی به اموال و جمال

هر طبقه بالاتر از سقفِ نیاز
شیشه‌ها تنگ‌تر از راهِ فراز

طمع را بر خویش کنی کامکار
عاقبت سنگی بر مزارت یادگار

گندمِ شب‌های نَی‌درویده را
می‌شمردی با تَبِ ناآرمیده را

بهرِ فردایی که نتواند رسید
پلّه‌ای دیگر ز طاقت برکشید

تا که یک روز از بلندای هَوس
نَردبان بشکست و ماندی در قفس

---
«خویشتنِ طماعِ من! ای دشمنِ دیرینه‌حال،
چند بالایی بَرَم بر دوشِ این پوسیده بال؟»

---

نه فرود آیی، نه بالا رفتنت
خنده‌ی مرگ است بر اشکفتنت

آن زمان که می‌شوی آوارِ خویش
می‌کُشد بارِ تو را دیوارِ خویش

ای عجب! سنگینیِ «هیچ» از زر است؟
آخرِ این راه، چاهی دیگر است

راه، وارون می‌رَوَد از آسمان
نزدِ آنک انگشت حیرت بر دهان

گر فرود آیی، زمین نرم است و گِل
مستِ عطرِ نانِ گرم و زمزمه‌ی گُل

می‌نگرد سقفِ شکسته، پلّه‌ها
می‌شود این بار، رو به بالا رها؟

ایستاده بر لبِ چاهِ بلند
نَردبان خفته است و تو پا در کمند

پله‌ای بشکست و غلتید آن کمند
ته چاه افتاده آسمانِ دردمند

آن زمان که آسمان، دیوار شد
نردبانِ خُرد، تنها دار شد...

ور نه، چون بادِ هوا برخیز و رو
در هوای خویشتن آویز و هو

---
نعمت طرهانی
1405/02/14

به نامِ آن‌که تقدیر ریخت
جهان را به پیمانه‌ی راز ریخت

نخستین نفس را چو در سینه کاشت
بر آن، نقشِ اندوه و آواز کاشت

قلم بر جبینِ من آن‌گونه رفت
که لبخند، از آینه‌ام رو نهفت

نه از بختِ خفته‌ست فریادِ من
که از خویش پیچیده بنیادِ من

مرا خواند روزی به صحرای شوق
نهادی به دستم، نهالی ز شوق

چو رفتم، زمین زیر پایم شکفت
ولی خار، در راهِ رگ‌ها نهفت

نه راهِ پس و نه رهِ پیشِ رو
من و گام‌هایی که گم شد در او

همان کس که از رشته‌ام تار ساخت
مرا در گره‌های خود، اسیر ساخت

مرا بازیِ خویش پنداشت و برد
نه از چرخ، کاین نقش از آغاز کرد

رقیب از قفا، مهره‌چینِ دَغَل
من و نردِ تقدیر در مشتِ گِل

از آن پیش‌تر کاین دو مهره فتاد
مرا نقشِ تقدیر، جفت شش داد

اگر جفت شش ریخت دستِ نخست
چه باک از فریبِ رقیبِ درست

چو مُهری‌ست نامم بر این لوحِ سرد
نه پاکش توان کرد و نه نقشِ دگر

نه در اشکِ من، موجِ دریا شکست
نه فریادِ من، سقفِ گردون گسست

دلم خواست یک‌بار بشکنم این
ولی بند، پیچیده‌تر شد ز کین

پس آن بِه که خاموش بنشینم این‌چنین
به فکری که می‌ریزد از چینِ جبین

مگر روزی این پرده بالا رود
رهی از دلِ این معما رود

نگوید کسی کاین سخن نارواست
که این نقش، زان دستِ ناپیداست

من از خویش پرسیدم: این راه کیست؟
که جز ردّ پایِ خودم، هیچ نیست

جهان، گویِ افتاده در گردش است
نه آغاز پیدا، نه انجامش است

چراغِ خرد را چه افروختن
چو خورشید، خود راه بنهفته‌تن

تو آن شعله‌ای در دلِ این شبان
که از خویش جوید رهِ جاودان

رها کن عنان را به دستِ سکوت
که فریاد، گم می‌شود در هبوط

چه چاره؟ که در چنگ تقدیر، کار
نه از شش برآید، نه از جفتِ یار

مرا پیش از آن‌که فراموش کند
در این نقش، آهسته مدهوش کرد
نعمت طرهانی
1405/02/14

پرده‌ی اول

در ازل،
نه نوری بود،
نه سایه‌ای.

تنها
دستی در ظلمت
تاس‌های کهکشانی را ریخت،

و شمارش
آغاز شد.

چرخیدند—
و از هر گردش،
نقشی از عدم رویید:
ابر،
سنگ،
بال،
و چشمی
که در حیرت ماند
بر این همه...

آن دست اما
در خنده‌ای خاموش،
هیچ نپرسید—

نه از سنگ
که چرا می‌افتد،
نه از ابر
که چرا می‌بارد.

بازی جریان داشت،
و قاعده‌ها
در حینِ بازی
نوشته می‌شدند.

باد،
مهری کور
بر پیشانیِ ما زد،
و ما
نامش را گذاشتیم: «تصادف».

غافل
که تاس‌ها را
دستی ریخته است
که خود،
تاسی‌ست
در دستی دیگر.

اکنون،
میان این همه صورتِ زودگذر،
چگونه باور کنم
که تنها
تماشاگرم؟

سکوت،
بر دریاچه‌ی تاریکِ خلقت نشسته است.

نه نوری،
نه سایه‌ای—
فقط تاس‌ها
می‌غلتند،

و ما
در انتظارِ عددِ بعد،
به خوابِ عدم
فرو می‌رویم.

---

پرده‌ی دوم

در ازل، نه پرتوی، نه سایه‌ای پدید
ظلمتی محض و دلی بی‌نقش و ناپدید

ناگهان دستی ز غیبِ بی‌نشان آمد فرود
آسمان را ریخت در مشتِ قمارِ بی‌کلید

تاسِ گردون چرخ زد بر بسترِ بی‌ابتدا
نقش‌ها جوشید از دل، بی‌خبر از هر نوید

ابر افتاد و سنگ از آسمانِ بی‌صدا
بال لغزید و چشم از حیرتِ خود برکشید

دست خندید، و در آن خنده جهان افتاد باز
بی‌سؤالِ «چون» و «چرا»، بی‌هیاهو، بی‌پدید

باد مُهری زد بر این بی‌نقشه‌ی بی‌انتها
ما نوشتیمش «جهان» از خطِّ وهمِ ناپدید

تاس‌ها افتاد و خالق هم میانِ تاس‌ها
خود فروریخت از همان دستی که او را آفرید

آنکه می‌پنداشتیمش بیرون از این بازیست
خود درونِ چرخِ تاس افتاده، بی‌مرز و شدید

ابرها بی‌قصد می‌بارند بر سنگِ سکوت
هیچ چیز از هیچ چیز، این‌جا ندارد برگزید

نام‌ها بر باد رفت و نقش‌ها در خاک گم
هیچ دستی در میان نیست، جز همین چرخِ نوید

ما تماشاییم در صحنه، بی‌تماشاچی‌تر از آن
یا خودِ بازی، یا عدم، یا سایه‌ای بی‌تقلید

برکه خاموش است و در آن هیچ تصویری نماند
جز غلتیدنِ تاس‌ها در شبِ بی‌حدِّ سپید

تاس‌ها می‌غلتند و ما
در خوابِ سنگینِ عدم،
بی‌پرسشِ «چرا»،
منتظر...

---

پرده‌ی سوم (رفعِ حجاب)

نه تاس و نه حرکت، نه دست و نه فعل
همه افسانه شد در پرده‌ی وصل

تو پنداری که این عالم جداست از
یکی سرچشمه‌ی بی‌حدّ و بی‌اصل

ولی آنچه به نامِ «غیر» دیدی
نمودی بود از آن نورِ متصل

اگر تاسی فتاد، از حکمِ او بود
نه از بازیِ چرخِ بی‌محل

نه علّت بود بیرون از مشیت
نه معلول از حقیقت شد منفصل

چو چشمِ دل گشودی، دیدی آنگه
که هر نقش است بازآیینه‌ی دل

سؤال از «چرا» چون بر زبان رفت
خودش افتاد در دامِ «بی‌چرا» حل

نه پرسش ماند، نه پاسخ، نه حیرت
که حیرت هم حجاب آمد ز اول



پرده‌ی چهارم (فنا فی‌الحقیقه)

نه پرده ماند و نه بازی و نه تاس
نه بیننده، نه دیده، نه احساس

همه افتاد در دریای وحدت
نه موجی ماند، نه دریا، نه غواص

وجود و عدم از هم برچیده شد
نه آغاز و نه انجام و نه اساس

سکوت اینجا نه خاموشیِ لفظ است
که خود فریادِ بی‌نام و بی‌قیاس

اگر گویی هنوزم هست چیزی
همان «گفتن» بود در بندِ وسواس

زبان در خود فرو شد همچو قطره
که گم گردد در آن بحرِ بی‌تماس

نه من ماند و نه تو، نه ما، نه ایشان
همه شد محو در آن ذاتِ خلاص

و اگر چیزی به جا ماند از این راه
همان «هیچ» است در آیینه‌ی خاص

که آن هم نیست چیزی، لیک گویند
ز نامش می‌رسد بویِ نیاز

پرده‌ی پنجم (بازگشتِ تاس در بی‌نامی)

نه پایان بود و نه آغاز، نه فرود و نه صعود
فقط راهی که به خود می‌رفت، بی‌جهت، بی‌حدود

و آن «هیچ» که گمان می‌رفت آرام شده است
در خویش شکفت، چون زخمی که نمی‌یابد کبود

نه سکوتی که فراموشیِ صدا باشد و بس
که سکوتی که در آن، ریشه‌ی فریاد غنود

ما از این سوختنِ بی‌نام گذشتیم، ولی
داغِ آن لحظه، در آیینه‌ی جان ماند و فزود

دست اگر نیست، هنوز اثرش در هواست
تاس اگر نیست، هنوز احتمال است و وجود

نه یقین ماند، نه شک، نه امیدی به رهایی
فقط آستانه‌ی چیزی که نمی‌آید ز حدود

و زبان، این‌همه خاموشیِ پرهیبت را
باز در خویش گرفت، لیک به تکرارِ ورود

گویی از پرده‌ی دیگر نفسی می‌آید
گویی این ختم، خودش مقدمه‌ی یک گشود

نه می‌دانیم که افتادنِ تاس آیا هست
یا فقط میلِ سقوط است در این خلأِ جمود

و اگر هیچ نمانده‌ست، چرا در دلِ ما
ردّی از انتظار است، سبک، بی‌چون، کبود؟

در همین هیچِ پر از نبضِ ندانستن‌ها
باز چیزی‌ست که می‌گوید: «ببین… یا نه… بود»
اکبر شیرازی
طنز
1404/10/05
24

دیروز که رفتم خونه


تاریخ انتشار در سایت سیمین ساق:     ۱۳۹۱/۰۱/۲۰
تاریخ انتشار در سایت غزلسرا:        ۱۳۹۲/۱۲/۱۳
ترمیم :    ۱۴۰۴/۱۰/۳
============
شاعر : اکبر شیرازی
قالب:  مثنوی
زبان: محاوره ای
===============
سلام سال ۱۳۸۵ که هنوز بچه هام ازدواج نکرده و دانشجو بودند یه روز نشستم اتفاقاتی که در طول روز می‌افته رو به شعر نوشتم این یکی از دو تا شعری بود که قبل از سال ۹۱ که شروع به شعر گفتن کردم ، نوشته بودم قطعا خالی از اشکال نیست این شعر را بعد از نزدیک ۲۰ سال با یک کمی ترمیم تقدیم می‎کنم
 @ashirazy
————
دیروز که رفتم خونه
رفتم تو آشپزخونه

رفتم سراغ یخچال
یه سیب و یه پرتقال

و یک خرمالوی کال
با چاقو بردم تو هال

نوبت خوردن رسید !!
جاتون خالی چه چسبید

تا اومدم بشینم
یه کمی فیلم ببینم

لیستی به دستم رسید
که باس می رفتم خرید

تازه رسیده بودم
خواب که ندیده بودم

زودتر اگر گفته بود
خریده بودمش زود

درد سرت نمیدم
رفتم اونو خریدم

خریدهامو آوردم
تو آشپز خونه بردم

لباسامو در آوردم
یک لیوان آب خوردم

تا اومدم بشینم
یه کمی فیلم ببینم

دیدم اس ام اس رسید
هوش و حواسم پرید

پیام دخترم بود
میگفت بابا بیا زود

از این کتاب خونه
من رو ببر به خونه

درس میخونه تو اونجا
از عصر ها تا شبا

باهم اومدیم خونه
دوباره آشپزخونه

ایندفه شام خوردم
فیلم و ز یاد بردم

از بس که خسته بودم
چشمامو بسته بودم

اذان رو که شنیدم
یهو از خواب پریدم

بعد از نماز و دعا
یه گفتگو با خدا

دیدم علی صدام کرد
با ساعت آشنام کرد

گفت بابا دیرم میشه
دوستم اسیرم میشه

من رو ببر مثل باد
تا متروی میرداماد

کرج میره دانشگاه
خسته میشه تو این راه

خواب از سر من پرید
اون به دانشگاش رسید

وقتی که بر میگشتم
سرعتی هم نداشتم

دیدم صدایی میاد
یه جور بوهایی میاد

زدم کنار خیلی زود
رفتم ببینم چی بود

دیدم خوابیده لاستیک
پنچر شده خیلی شیک

یهو شدم آس و پاس
رفتم سراغ  زاپاس 

دیدم اونم پنچره !
حوصله تون سر نره !!

خسته و مونده شدم
از همه رونده شدم

رفتم ،  زاپاس رو بردم
درست شد اما مّردم

سوار شدم گازیدم
تا به خونه رسیدم

وقتم تمومه انگار
دیر نرسم سر کار

دستمو صابون زدم
یه چایی و نون زدم

یهو محمد رسید
تا منو آماده دید

گفت بابا بدو دیره
سمت فاطمی میره

از خونه رفتیم پائین
سوار شدیم تو ماشین

تا ونکش رسوندم
بازم ماشینو روندم

ساعت ، هفت و نیم شده
الان میگن جیم شده

دیرت شده دوباره
ای کارمند بیچاره

بالاخره رسیدم
رفتم و کارت کشیدم

رفتم محل کارم
یک کمی پول در آرم

بنشینم  و چت کنم
یا استراحت کنم ؟

چه روزگاری دارم
چه کار و باری دارم

بازم خدایا ممنون
می رسه یک لقمه نون

شکر میکنم خدا را
سلامتی داده ما را

یکی بگه به بنده
دلخوشی سیری چنده

این حرف من یه رازه
البته چاره سازه 

این زندگیهای ما
دوندگی های ما

عشق اگه توش نباشه
از هم دیگه می‌پاشه
—------
@shirazy 
 
 
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/18
18


شعر حکمت‌آمیز درباره آرامش، خرد و بخشندگی؛ راهنمایی برای دوری از خشم، حسد و کینه و رسیدن به مهر و دانش.

به آرام ،دل را ز کین دور کن

دل آشفتگی را یکی سور کن

به اندیشه فرما، ز کوشش متاب

که طوفان شود کشتی آرد شتاب

چو طوفان بیاید، خرد پیشه کن

به آرامش اندر زمان ریشه کن

ز گفتار نیکو بجو راستی

که بد آورد بر دلت کاستی

گمان را مگردان ز تقصیر خویش

به آزرم مگذر ز تأثیر خویش

تو از چشمه‌ی مهر نوشی بگیر

ز نام آوران سخت کوشی بگیر

به دشمن نظر کن، ولی دور باش

ز آسایش و سور، پر نور باش

به بیدادگر تکیه کردن خطاست

که طوفان کند کج همان راه راست

چو نیکی بجویی، بماند نشان

به دشنام و نفرین، شو بدگمان

ز بخشندگی کام دل تازه کن

به گنج محبت همه سازه کن

ز رشک و حسد جان و دل دور دار

که آتش ببارد گهِ کارزار

دل پاک باشد به گیتی چراغ

شود پخته خام از تف گرم و داغ

بیا سینه از تیرگی پاک کن

به مهر و وفا نیز ادراک کن

چو عقل و خرد در دلت راز شد

به تدبیر مهر همساز شد

تو را رای نیکو به جوشش برد

که با مهر، دل را به دانش برد

هر آنکس که گیرد به پاکی پناه

ز طوفان غم یابد آرامگاه

به یاران نیکو بده اختیار

که باشد به مهر و وفا یادگار

نگه دار اندیشه‌ از سست گام

که باشد شکسته ز صد ره کلام

ز تدبیر، دروازه‌ را باز کن

به خوبی به خوبان یکی راز کن

ز گفتارِ نیکو، سخن ساز کن

پس آنگه به اندیشه آغاز کن

چو آزرم گیرد دل مهربان

شود مهر او در دل دیگران

به حکمت، سرود دلت تازه کن

به دانش، رخ از تیرگی تازه کن

به تدبیر گردد خرد پایدار

نگه بان اندیشه‌ باش و بدار

به گفتار نیکو گشاید گره

شناسند مردان مهتر ز که

چو سیلاب تیره نماید خروش

همه شهر گردد پر از جنب و جوش

ز بخشش دلت را سبک‌بار کن

ز نیکی جهان را پر از کار کن

چو یار نکو را به دل جای ده

همه نیکویی بر سر و پای نه

مپندار کز رشک آید ثبات

که آتش ندارد رهی بر نجات

به آرامی از خشم بگذر چنان

که دریا نگیرد ز طوفان نشان

به تدبیر گردد خرد پادشاه

ز نادان نخواهی به دانش پناه

تو با مرد دانا بساز اختیار

که نیکی دهد راه ها بی شمار

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/07/30
17

به آرام ،دل را ز کین دور کن
ز رنج زمانه یکی سور کن

به اندیشه فرما، ز کوشش متاب
که طوفان شود کشتی آرد شتاب

چو طوفان بیاید، خرد پیشه کن
به آرامش اندر زمان ریشه کن

ز گفتار نیکو بجو راستی
که بد آورد بر دلت کاستی

گمان را مگردان ز تقصیر خویش
به افسوس منگر به تقدیر خویش

تو از چشمه‌ی مهر نوشی بگیر
ز نام آوران سخت کوشی بگیر

به دشمن نظر کن، ولی دور باش
ز آسایش و سور، پر نور باش

به بیدادگر تکیه کردن خطاست
که دریا کند کج، همان راه راست

چو نیکی بجویی، بماند نشان
به مردان دانا، مشو بدگمان

ز بخشندگی کام دل تازه کن
خرد را به دانش هم اندازه کن

ز رشک و حسد جان و دل دور دار
چو آتش که آید گه کارزار

دل پاک باشد به گیتی چراغ
چو‌خامش شود، گور گردد اجاق

بیا سینه از تیرگی پاک کن
به مهر و وفا خوب ادراک کن

چو قلب تو گنجینه ی راز شد
ز تدبیر، هر نوحه آواز شد

تو را رای نیکو و دانش خَرد
خرد جان و دل را به رامش برد

هر آن کو برد سوی دانش پناه
ز طوفان غم یابد آرامگاه

تو دل را به پاکی و دانش بدار
که باشد ز مهر و وفا یادگار

ز تدبیر، راهی به دل باز کن
پس آنگه سرافرازی آغاز کن


نه نیکو بود دوستی با بدان
تو رو کن سوی دانشی مردمان
ز غم بگذر و جان خود شاد کن
به داد و دهش گیتی آباد کن
جوانمردی و‌ داد را پیشه کن
"به روز گذر کردن اندیشه کن"

به تدبیر گردد خرد پایدار
نگهبان اندیشه‌ باش و بدار

به آرام دل را ز کین دور کن
به مهر و‌ وفا پیل را مور کن

کمان را به تیر خرد ساز کن
بنه کینه را مردی آغاز کن

به گفتار نیکو دل آرام کن
ز نیکی همه مردمان رام کن

چو سیلاب تیره نخواهد نشان
به طوفان اندوه هرگز ممان

مپندار کز رشک آیدت بار
حسد را ز خود بفکن و دور دار

به آرامی از خشم بگذر چنان
که دریا نگیرد ز طوفان نشان

به تدبیر گردد خرد پادشاه
مبر روز و شب سوی نادان پناه

تک همسرا:
به مهر و خرد رای و اندیشه ساز
به روز جوانی تو هرگز مناز
مهرداد پورانیان
1404/07/13
28

تو ای قُمریِ خوش آواز
بِکُن با من دَمی پرواز

که تا سازِ دل خود را
کنم با نازِ تو من ساز

به چشمانت هزاران راز
به رفتارت هزاران ناز

به رخ داری چنان اِعجاز
که سازِ دل شد از آن ساز

به کرداری چنان طَنّاز
که دل گردد غزل پَرداز

زبانت نغمه پردازیست
از آواهای بس ممتاز

به حرفت لب کنی گر باز
شَوَد اَلحان خوش آغاز

چو بگشایی به رویم چشم
به جَنَّت رَه بگردد باز

زِ مِهرت در نگاهت شد
به من عشقت دِگر اِحراز

کنون مَه رویِ بی هَمتا
چنین حرفم کُنم اِبراز

به دور از غصِّهء پیکار
به دل بِیرَق زِ عشق اَفراز


به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
         #مهردادپورانیان
مهرداد پورانیان
1404/06/18
60



به جمعی ز مردم بدیدم کسی
که بود او به چون دُرّ‌ِ هر مجلسی

به کردار و گفتار؛ او: "مُطَّهَر"
رخش خنده رو و سخن چون گُهر

به اخلاق و خوی او بسی نرم و رام
تو گویی همه روزگارش به کام

ز پیری که اندر کنارم نشست
بپرسیدم او از چه اینگونه است؟

چنین رامِشی ،همچنین این قرار
چطور داده بر خود در این روزگار

چنین گفتم آن مرد آزموده کار
که وی بَرده بود و  بسی بود زار

به نزد بسی مردمان کار کرد
رخش زرد شد بسکه او دید درد

چو سردی و گرمی دوران چشید
به امیال خود خط بطلان کشید

اگر او به سختی همی کرد کار
بسی کرد اسرارِ دنیا شکار

به پیش حکیمان به فرمان که بود
به حلم، او بسی علم  ایشان ربود

چو بر علم و ایمان خود اوفزود
ز وابستگی اش به دنیا زدود

به عقلش و علمش بسی کار کرد
که برد آخر این بازیِ تخته نرد

چنان شد که از دانش و علم او
به هر محفلی ؛ جمع در  گفتگو

چو آن علم و حلمش بشد آشکار
به عزّت رسیدش و بس اعتبار

همان برده شد نزد هر انجمن
بسی معتبر، همچنین مُؤتَمن

ز روحش و عقلش شکست او حصار
شد آن حُسنِ دنیا به او انحصار

چو پایان رسید آن سخنهای مرد
دراندیشه ام شد که دنیا چه کرد

زغالی  شود  زیر  بار  فشار
به آن سنگ الماسِ پر اعتبار!

به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
         مهردادپورانیان


☑️توضیحات لازم و معانی کلماتِ نامأنوس👇

موتَمِن(مُتَمِن)=امین، کسی که به او اطمینان میکنند
زهرا روحی فر
آیینه
1404/03/01
42

به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
درود و سپاسی ز گیلان زمین
زخاور و از باختر تا به چین
به فردوسی آن پیر جان و خرد
که دانا ز شهنامه اش برخورد
به رامش سوی رودکی هم درود
همان پیر فرزانه ی پر سرود
به کاتب علی دیلم آزاده مرد
که زلف سخن با قلم شانه کرد
به روح روایتگر بودلف
که در راه شهنامه بد جان به کف
همه مردم پاک و نیکو سرشت
که کردند گیتی سراسر بهشت
شما دوستداران جان و خرد
که اندیشه تان را خرد پرود
هزاران درود و سپاسی چنین
به پاکان و خاصان این سرزمین
درودی فرستیم یک با دگر
به خوبان با دانش و زیب و فر
ز من راوی پهلواندخت=پهلوانپور گیل
که دارم ز شهنامه صدها دلیل
کنون ای ابوالقاسم نغز گوی
سرای خرد را ز گیلان بجوی
#زهراا_روحی_فر
سید محمد حسین شرافت مولا
1402/08/12
188

Translator
 
 
Translator
 
 
Translator
 
 

بسمه تعالی

تقدیم به پیشگاه مقدس امامزاده یحیی بن موسی الکاظم (ع)

آن سپیدار در میدان سرخ می ماند

آن پراحساس , چون سار های خونین مانَد

 

آن چکاوک با چشم های سرخ , مانا هست
بی ریا ,  در سوزش ها بسا والا هست

 

چون پرستو در خون های بسیار , مستی
با هزاران آه , طاوس خونین هستی

 

در سرشک ها با یحیی بن موسی (ع) مانیم

راه راستش را مانای سرخ می دانیم

بوسه ها با ایمان , با سرشک می ماند
در حرم بر پیمان ,  با سرشک می ماند

از همین خون ها همواره شرمسار هستیم
در همین آستان همواره سوگوار هستیم

خاک آستان تا اکسیر ِ ما می سازد
چشم خون آلود را توتیا می سازد

تا امام مهدی , خونخواه این جانان است
چشم ( بستان ) خون آلود این آستان است

متخلص به :  بستان

koorosh behzad
مار در شاهرگ باور شهر
1400/06/01
344

 

 

        گرم بادا، هردمت؛ ای دادیار،

          کوه دردی، مانده بر دل یادگار !

 

          شب ببارد سیل غم، دیوانه وار

           بگذرد روز و شبم با حال زار

            گو سگ ولگرد هر  ویرانه ای،

             خسته از بیداد  هر دیواره ای !

 

     چون سیاوش، گشته ام شیدای گرگ !

        شوق  ترکستان و این دیو سترگ !

 

       حرف با گل می زنم هر روز و شام،

        دلقک دیوانه ی هرکوی و بام !

 

        درد دل با بوی باران می کنم؛

          یاد آواز بهاران می کنم؛

        وه که دلتنگ صدای تیشه ام،

        یاد شیرین ، برده جان و  ریشه ام !

 

 

       هر که پای داستان یک نشست !

        شامگه، قلب هزار ویک شکست !

       بی تو، روی آسمان، بیمار شد؛

        سینه ها از یکدگر، بیزار شد!

 

        این خدایان، باخدا بیگانه اند !

       لاف صد عاقل زن و دیوانه اند !

 

      دختر ترسا، شماتت کرده اند!

     پیر صنعا را ملامت کرده اند!

 

         نقش ها برجام پاکت بسته اند !

         حرمت جمشید را بشکسته اند !

 

         هرسیه زاغی، به باور برده اند !

        باور بازت، به یغما برده اند !

 

       شوکت خاک تو را برهم زدند !

       زخم کین بر پاره های آن  زدند !

 

       کاش باشد سینه ها شان، کهکشان !

        باور هرکس رها، چون مهوشان !

        گرچه از تو، کس به جز نیکی ندید!

        لیک کس، نیکی،  به حال ما ندید !

 

      گرچه بخشش بی خدا، معنا نداشت!

    کس به جز دوزخ، نشان از ما نداشت !

     دردها خواندم، خدایا ! چاره چیست؟

     دست ما کوتاه از هر چاره ا ی ست !

koorosh behzad
مار در شاهرگ باور شهر
1400/05/23
303

 

ساز را قسمت، به انسان داده دست !

تا بگیرد رقص با ابلیس مست !

          

کرده او  افسون ، چنان در فال ما؛

که فلک مبهوت ماند از کار ما !

            کار دنیا بین، چه سان ما آورد؟!

 مانده در کاری که خود، بار آورد!

 

               دیو، بی پروا، پی ما و خیال؛

گشته پا، با، دیوکان کج خیال !

 

آب در، دستان بدمستی، خراب؛

تشنه مانده ریشه ها، اندر سراب !

           

            شرم باد از روی یاس و ارغوان !

مانده ام از کید و تدبیر جهان !

              از دل دریا شنو، ای دادیار !

که چه ها دیده، زدست روزگار !

            

چاره ای بر درد دریا، سازکن !

تاب گیسوی خرابش بازکن !

           

من تبار از خاک دارم، داد ده!

فهم افسون باز ما، برباد ده !

بگذر از پیدایش و فرهان ما !

که برآشفته فلک، برجان ما !

            

می زند دنیا، نمی تابد سلام !

سهم آدم شد تباهی؛ والسلام !

   

koorosh behzad
مار در شاهرگ باور شهر
1400/05/23
155

 

مرد بادت مرگ ! اگر آیی شبی؛

کام گیرم در برت ، لب بر لبی !

 

حسرتا، شاها ! که طرحی نو زنی !

شیوه ی آدم، ز بن ، برهم زنی !

 

کاش جای این،، من زیبای زشت !

خاک بود و پاره ی دیوار و خشت !

 

بو که   پروین و ثریا  بودمی !

بوی خوب و خواب گلها بودمی !

می شدم تاریک در ژرفای شب !

تای پرواز شهاب، همتای شب !!

 

ارغوان باشی  پر از گلبرگ ناز !

بی ریا بنشسته ، در کنه نماز !

 

 

وه که می بودم هزاران کهکشان !

جذب، در شب ،، پر زنور و بی نشان !

 

آرزو  دارم چمن زارت شوم !!

 آنچنان محو تماشایت شوم !

 

 

بوکه، برف هر زمستان می شدم !

بوی باران بهاران می شدم !

 

کاش بودم تار دست آسمان !!

گوشه ای می خواندم از نامردمان !

 

شرمم از هرنقش وکیش نابکار !!

نیک آیینی ندیده روزگار !

 

 

بس زنامردی شنیده گوش ما !

کوه دردی مانده بر آغوش ما  !

 

زیستن، این سان، فنا یا زندگی ست؟!

رستن از انسان بد،  وارستگی ست.

 

 

koorosh behzad
مار در شاهرگ باور شهر
1400/05/23
176

 

 

بیا، ای ماه حوران ، حال ما بین !

دل  ویرانه ی   حیران ما بین !

             رمیده گله ؛؛  چوپان مانده در خویش !

             پناه از آدمی ؛؛  گه گرگ و گه میش !!

                     

                     گدایی ، رفته در  کوی  گدایی !!

     ده آدم ، ندارد  کدخدایی !

             به نام  عشق، آن سان ، دل ، دریدند

            که چون بیگانه ، دل ازهم  بریدند!

 

 

                      نشاندی گر گلی، از بوسه برخاک

    ببردش سیل حرمان ، هستی و تاک !

شنیدم بس ز شیرین، درد فرهاد !

       بنای شوقم ، از بن ،  رفته برباد !

 

                       شگفتا  !!   چرخ تو ، خواند ترانه!

    زهی!! زین گریه های   بی بهانه !

         

             کسی از آسمان، حال تو پرسید؟!!

      لبی ، روی پری ماه تو بوسید ؟!

                شنیده کس سلام از ژرف باران ؟!

        خوش آوای تو در باد بهاران ؟!

              

     

    دلی دیده ، تو در ، ژرفای مهتاب؟!

     نگاهی خوانده نقشت از ته آب ؟!

 

خیالت ، خیره کرده چشم  عالم

امان ، از این ، خیال پست آدم !

koorosh behzad
مار در شاهرگ باور شهر
1400/05/01
183

 

تیشه بر هر بوته ی دنیا، زده این روزگار!

           دیده باران شد به بالینت؛ دلم ابربهار!

          وه چه بیزارم از آن دستی که پایت می برید!

          از فغانت ، خواب ازچشم ترمن می پرید !

                دید فریاد مرا جنگل، که با او یار بود؛

خاطر از آزار آدم های بد، بیزار بود

گشته مبهوت تماشای من و آن حال شور؛

من گرفتار تواضع های او، از خود به دور

 

           رفته از خویش و درون از تندری آشوبناک؛

         چشم، خوابید و بدن، مدهوش، افتادم به خاک ؛

 

سرخوش از خوابی که می دیدم پری وش خوی را؛

بوته ای با شبنمش می شست اشک و روی را؛

            هردرختی، ایستاده، چون پری رویان، برم؛

تا به لبخندی بشوید حال و احساس ترم؛

 

گفت بس کن گریه، دیگرنیستی در آن جهان!

گشته ای آسوده از نامردم نامهربان؛

         سازما، مسرور از هر دوست، می خواند سرود؛

برسرشت و سینه ی پرمهر(ی) خوش خاکت درود !

 

بوسه باد آن لب، که می بوسد تن و خاک درخت !

حال آن دست وتبر، چون شوره زاری، شوربخت !

 

            کاسه ها پرشد؛ شراب از شبنم پرگیر ناب؛

به سلامت بادی مردان دنیای خراب !

            مانده در مستی ما، ازهوشیار و هرکه هست !

صد سلامش باد آن دل را که باشد پای مست !

 

تاسحر، پرناز کوبیدند پا در ساز باد؛

بیشه از رامشگری، زیر گل و گلبرگباد؛

           گشت بالا آنچنان حالم زنوشیدن که خواب؛

برد چشمان و شعورم را به اوهام و سراب؛

 

بام و بیداری که آمد، آسمان بدرنگ بود !

موی من بار دگر، درچنگ دیو دنگ بود !

               شد روانم تلخ، دیگربار، از بازآمدن؛

گیج میزد فهم، کآن وهم است یا این آمدن؟!

 

 

دل هوای خواب رفته، پرزد و پروازشد؛

خاطر از خواب و خیالش، سرخوش و دمسازشد؛

                یاد آلاله دمیده در کویر سرد آه؛

             تازه شد تن؛ می دویدم ازمیان هرگیاه؛

 

 

 

خواندم آوازی که می خواندیم درآن بیشه؛ مست؛

  بوسه زن؛ بربخت(ی) تیره روز نامردان پست؛

 

درنهاد مردم بی رحم روی و بی مرام؛

 خنده و بهروزی و آسودگی گردد حرام.

koorosh behzad
مار در شاهرگ باور شهر
1400/05/01
208

 

بی امان ، باد  است و باران، شاهکار سرنوشت !

کی توان از رنج آدمها حکایتها نوشت؟!

گونه ها سرد و شکسته، چشم ها پیر و کبود؛

مانده پای پیر خسته، در خم چرخ کبود؛

 

آمده از هرطرف، فریاد باد و سیل رود،

رفته خون از دیده و بر دیدگانش، اشک و دود؛

دست ها سرد و گلین، در دستبند روزگار؛

هر چروکش ، تکه نانی، دارد از پروردگار!

بی خبر از حال فردا؛ بیخود از روزی که رفت؛

کودکی، در خواب؛ بامی آمد و بیدار رفت !

 

دید چوب سوخته، بود آن درخت سبز روی !

 سبز آمد، تیره شد؛ ازدست بخت تیره روی !

خم شده پشت خر او، از درخت تیره بخت!

دلخوش ازکاهی که می گیرد؛ بهایش کارسخت!

شامگاه قتل کاهی، که چنین افتاده خاک !

رقص گندمزار دیروز است بر دامان پاک !

برگها خشکیده از دشنام پاییز دمان !

 شاخه ها خوابیده اند، از ترس رگبار خزان !

گرگ با جنگل گلایه می کند از حال زار !

ابر می بارد به ساز پرنمش، دیوانه وار !

 

ترس معنا می شود در دست سرد زندگی !

ببر ، موری می شود، در زیر پای بندگی !

 

مرد خونین روی خاک آلود، هرجا راکه دید،

خون آهش از دو دیده بر سروجانش دوید !

خفته ساز زندگی در سینه ی تنهای او؛

از دلش بشنید آوایی، که شد ماوای او؛

 

کاردنیا بین، چه سان بر ما، گران، نان آورد !

باچه جرمی، بی گناهی را به زندان آورد؟!

 

با همین آواز، چشمان بست و از هریاد رفت؛

اشکها و دردها، گو، در، دمی، برباد رفت!

koorosh behzad
مار در شاهرگ باور شهر
1400/04/30
325

 

مهلت بده؛ ای زندگی، فرزند خوانده را !

این آدم از خود گریز  خانه رانده  را !

بگذار تا تنها شود، آنی به حال خویش !

بگذار تاکه بگذرد از ریشه های خویش !

 

دستی بزن که پا بگیرد، زیر پای خاک !

تا یاد گیرد خیزش از سرو بلند و تاک !

حسرت شده تا از من و دنیا رها شود !

از بند بند ریشه ها ی خود، جدا شود !

 

خواهد که با ستاره یا گلها سفر کند !

از دوزخ گمراه آدم ها، حذر کند !

خواهد که چون باران و دریا، دیده، تر کند !

آن چشم های خیس را، از خنده پرکند !

 

با او مگو از شاه آدم، بگذر از گدا !

او را ببر، تا وادی  از  آدمی رها !

 

 

من دردها دارم بیا، ای کودک درون !

بامن بمان، تا پرکشم از تنگی ام برون !

رفتن شده حسرت، میان پیله، می تنم !

می خواندم پروازها، آن پیله می کنم؟!

 

آخر، از این زندان، شبی پرواز می کنم !

زنجیر صدها ناله و غم باز می کنم !

اکبر شیرازی
مذهبی
1400/01/09
1066

تشت خاکستر بر سر پیامبر

مقایسه رفتار پیامبر به توهین کننده به ایشان با رفتار مدعیان دینداری با مخالفین تفکرات خود 
==========

داشت ختم‌المرسلین همسایه‌ای
از قضا همسایه‌ی دون‌مایه‌ای

یک یهودی مسلک بی‌بندوبار
بددهان و کینه‌جو و نابکار

در مسیر کوچه و‌ راه نبی
او کمین می‌کرد هر روز و شبی

تا رسول‌الله از ره می‌رسید
این مزاحم نیز ناگه می‌رسید.

با تنفر از فراز پشت بام 
بر سر پیغمبر عالی مقام

ظرفی از خاکستر و خاک و ذغال
دائما می‌ریخت چندین ماه و سال 

هیچ کس در آن زمان هرگز ندید
خم به ابروی رسول آید پدید

اذن آزار یهودی را نداد
اینچنین بر امت خود درس داد

از قضا روزی گذشت از آن حدود
دید آن همسایه در راهش نبود

پرس و جو کرد و سراغ از او گرفت
مردم از این کار ایشان در شگفت

تا شنید آن عامل فتنه گری
گشته در کاشانه ی خود بستری

رفت فورا تا ملاقاتش کند
با چنین رفتار خود ماتش کند

رفت پیغمبر به بالینش رسید
فتنه گر اما خجالت می کشید

گفت با او از سر مهر و صفا
تو کجایی چند روزه بی وفا

آن دل وحشی از او آرام شد
عاشق پیغمبر و اسلام شد

"ای مسلمانان مسلمانی چه شد"
آن همه اخلاق رحمانی چه شد ؟

دشمن از خُلق پیمبر دوست شد
از شما آیا برادر دوست شد ؟؟

ای که تهمت می زنی بر این و آن
می زنی خنجر به قلب دوستان

مدعی هستی که دینداری ولی
در مرامت نیست اخلاق علی

فکر کردی جز تو و افکار تو
باور و اندیشه ی بیمار تو

هرچه باشد باطل است و بر خطا
بر تو تنها لطف یزدان شد عطا

از ولایت می زنی دم بی امان
هست رفتارت ولی بر ضد آن

خاطر یاران مکدر می کنی
این همه با نام رهبر می کنی

نیست این رسمش ولی این ماجرا
یادمان می آورد آن خرس را

الغرض بازیچه ی رندان مشو
همکلامِ ابله و نادان مشو

"دوستی با مردم دانا نکوست
دشمن دانا به از نادانِ دوست

دشمن دانا بلندت می کند"
یار نادانت به بندت می کند 

در رها گشتن از این ره رازی است
راز آن این شعر از شیرازی است!!

#اکبرشیرازی 
۱۵ دی ۱۳۹۹

لینک کانال اشعار
 (https://t.me/shirazy)

@shirazy

.

اکبر بهرامی
1398/03/01
1216

اگر آب خنک در کوزه باشد

گلم باید دهانت روزه باشد

اگر از خوردنی پرهیز کز کردی

زمین را از صفا لبریز کردی

دلت را صاف کن مانند شیشه

به مردم مهربانی کن همیشه

ز غیبت کردن یاران حذر کن

به محرمان این عالم نظر کن

درین ماه گرامی با خدا باش

به درد و رنج مردم آشنا باش

مزن نیش و کنایه بر ضعیفان

خیانت جا ندارد بر حریفان

اگر تو روزه می گیری عزیزی

نباید خون موری را بریزی

محبت کن عزیز دل به یاران

حمایت کن ازین شب زنده داران

اگر دل داده ی افتاده گانی

اگراز شر دشمن در امانی

مشو همسفره ی شیطان برادر

مشو بازیچه اش ای جان مادر

تو باید با خدا هم راز باشی

به اهل معرفت دمساز باشی

عزیزم روزه را باید بگیری

اگر بر کل این عالم امیری

بفرمان خدای حی داور

شدم هم راز تو الله اکبر

مرا هم دستگیری کن عزیزم

جهانی را بپای تو بریزم

ابوالقاسم کریمی
شعرمن
1397/10/15
415

تو کویر تنهایی دوستی فقط سرابه
خنده ی روی صورتا خط و خال نقابه

 

یه اشتباه لنتی زمین رو خونمون کرد
خونه چیه زندونه اینجا بی خونمون کرد

اختیار ما چرا تو سرنوشت ما نیست
رنجی که ما میکشیم جدا از این چرا نیست

تولد و مرگمون کاغذ روی آبه
تصویر من از اینجا آب توی سرابه

جنگ و جدال و خودکشی سرمایه ی آدماس
خندم میگیره وختی میگن زمین مال ماس

قصه ی تلخ آدما چرا تموم نمیشه؟
خدا دلش نمیخواد غصه هامون تموم شه؟

منطق مرگ و دوس دارم چون جاده ی نجاته
این جمله یادم نمیره "همیشه مرگ,باهاته"

 

سروده ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)