پردهی اول
در ازل،
نه نوری بود،
نه سایهای.
تنها
دستی در ظلمت
تاسهای کهکشانی را ریخت،
و شمارش
آغاز شد.
چرخیدند—
و از هر گردش،
نقشی از عدم رویید:
ابر،
سنگ،
بال،
و چشمی
که در حیرت ماند
بر این همه...
آن دست اما
در خندهای خاموش،
هیچ نپرسید—
نه از سنگ
که چرا میافتد،
نه از ابر
که چرا میبارد.
بازی جریان داشت،
و قاعدهها
در حینِ بازی
نوشته میشدند.
باد،
مهری کور
بر پیشانیِ ما زد،
و ما
نامش را گذاشتیم: «تصادف».
غافل
که تاسها را
دستی ریخته است
که خود،
تاسیست
در دستی دیگر.
اکنون،
میان این همه صورتِ زودگذر،
چگونه باور کنم
که تنها
تماشاگرم؟
سکوت،
بر دریاچهی تاریکِ خلقت نشسته است.
نه نوری،
نه سایهای—
فقط تاسها
میغلتند،
و ما
در انتظارِ عددِ بعد،
به خوابِ عدم
فرو میرویم.
---
پردهی دوم
در ازل، نه پرتوی، نه سایهای پدید
ظلمتی محض و دلی بینقش و ناپدید
ناگهان دستی ز غیبِ بینشان آمد فرود
آسمان را ریخت در مشتِ قمارِ بیکلید
تاسِ گردون چرخ زد بر بسترِ بیابتدا
نقشها جوشید از دل، بیخبر از هر نوید
ابر افتاد و سنگ از آسمانِ بیصدا
بال لغزید و چشم از حیرتِ خود برکشید
دست خندید، و در آن خنده جهان افتاد باز
بیسؤالِ «چون» و «چرا»، بیهیاهو، بیپدید
باد مُهری زد بر این بینقشهی بیانتها
ما نوشتیمش «جهان» از خطِّ وهمِ ناپدید
تاسها افتاد و خالق هم میانِ تاسها
خود فروریخت از همان دستی که او را آفرید
آنکه میپنداشتیمش بیرون از این بازیست
خود درونِ چرخِ تاس افتاده، بیمرز و شدید
ابرها بیقصد میبارند بر سنگِ سکوت
هیچ چیز از هیچ چیز، اینجا ندارد برگزید
نامها بر باد رفت و نقشها در خاک گم
هیچ دستی در میان نیست، جز همین چرخِ نوید
ما تماشاییم در صحنه، بیتماشاچیتر از آن
یا خودِ بازی، یا عدم، یا سایهای بیتقلید
برکه خاموش است و در آن هیچ تصویری نماند
جز غلتیدنِ تاسها در شبِ بیحدِّ سپید
تاسها میغلتند و ما
در خوابِ سنگینِ عدم،
بیپرسشِ «چرا»،
منتظر...
---
پردهی سوم (رفعِ حجاب)
نه تاس و نه حرکت، نه دست و نه فعل
همه افسانه شد در پردهی وصل
تو پنداری که این عالم جداست از
یکی سرچشمهی بیحدّ و بیاصل
ولی آنچه به نامِ «غیر» دیدی
نمودی بود از آن نورِ متصل
اگر تاسی فتاد، از حکمِ او بود
نه از بازیِ چرخِ بیمحل
نه علّت بود بیرون از مشیت
نه معلول از حقیقت شد منفصل
چو چشمِ دل گشودی، دیدی آنگه
که هر نقش است بازآیینهی دل
سؤال از «چرا» چون بر زبان رفت
خودش افتاد در دامِ «بیچرا» حل
نه پرسش ماند، نه پاسخ، نه حیرت
که حیرت هم حجاب آمد ز اول
پردهی چهارم (فنا فیالحقیقه)
نه پرده ماند و نه بازی و نه تاس
نه بیننده، نه دیده، نه احساس
همه افتاد در دریای وحدت
نه موجی ماند، نه دریا، نه غواص
وجود و عدم از هم برچیده شد
نه آغاز و نه انجام و نه اساس
سکوت اینجا نه خاموشیِ لفظ است
که خود فریادِ بینام و بیقیاس
اگر گویی هنوزم هست چیزی
همان «گفتن» بود در بندِ وسواس
زبان در خود فرو شد همچو قطره
که گم گردد در آن بحرِ بیتماس
نه من ماند و نه تو، نه ما، نه ایشان
همه شد محو در آن ذاتِ خلاص
و اگر چیزی به جا ماند از این راه
همان «هیچ» است در آیینهی خاص
که آن هم نیست چیزی، لیک گویند
ز نامش میرسد بویِ نیاز
پردهی پنجم (بازگشتِ تاس در بینامی)
نه پایان بود و نه آغاز، نه فرود و نه صعود
فقط راهی که به خود میرفت، بیجهت، بیحدود
و آن «هیچ» که گمان میرفت آرام شده است
در خویش شکفت، چون زخمی که نمییابد کبود
نه سکوتی که فراموشیِ صدا باشد و بس
که سکوتی که در آن، ریشهی فریاد غنود
ما از این سوختنِ بینام گذشتیم، ولی
داغِ آن لحظه، در آیینهی جان ماند و فزود
دست اگر نیست، هنوز اثرش در هواست
تاس اگر نیست، هنوز احتمال است و وجود
نه یقین ماند، نه شک، نه امیدی به رهایی
فقط آستانهی چیزی که نمیآید ز حدود
و زبان، اینهمه خاموشیِ پرهیبت را
باز در خویش گرفت، لیک به تکرارِ ورود
گویی از پردهی دیگر نفسی میآید
گویی این ختم، خودش مقدمهی یک گشود
نه میدانیم که افتادنِ تاس آیا هست
یا فقط میلِ سقوط است در این خلأِ جمود
و اگر هیچ نماندهست، چرا در دلِ ما
ردّی از انتظار است، سبک، بیچون، کبود؟
در همین هیچِ پر از نبضِ ندانستنها
باز چیزیست که میگوید: «ببین… یا نه… بود»