bg
اطلاعات کاربری نعمت طرهانی

تاریخ عضویت :
1404/11/11
جنسیت :
آقا
شهر :
کشور :
ایران
آخرین اشعار ارسالی
نعمت طرهانی
نعمت طرهانی
1404/11/20
8

در کوچه‌های تنگِ نگاه،
ماسکِ زیبایی
به بهای سنگ
فروخته می‌شود.
و جهان
پشتِ ویترینی از نور می‌ایستد…

چشم‌ها می‌دوند:
در پی رنگ،
در پی قاب،
در پی آینه‌ای
که جز سطح
چیزی را به یاد ندارد.

حقیقت،
پیراهنی کهنه است
بر تنِ بی‌ریزِ مانکن.
هیچ انگشتی
جرأتِ لمسِ زبریِ پشتِ نگار را ندارد.
همه
بر نما شرط می‌بندند.

غم
پشتِ خطِ لبخند محو می‌شود.
عشق
روی پوسترهای ارزان
چسبانده می‌گردد.
اینجا
زیبایی حقیقت را می‌دزدد…
و هیچ‌کس
نگهبانِ گم‌شده‌اش نیست.

کسی نمی‌پرسد:
«پشتِ این صورتِ آراسته،
کدام رود خشکیده است؟»
کسی
با انگشتِ حقیقت
خطوطِ پنهان را
لمس نمی‌کند.

خودِ آینه فراموش کرده
که روزی آب بود.
و چشم‌ها —
که زمانی چاه بودند —
اکنون تنها شیشه‌اند:
سرد،
صاف،
بی‌عمق.

در این بازارِ نور،
هر قلبِ گریان
خریدارِ ماسکی خشک می‌شود.
و تنهایی
سکه‌های سنگینش را
روی پیشخوانِ سکوت می‌شمارد.

زیبایی
پوستینی‌ست از نور.
زشتی
گریبانِ ژرفایی را گرفته
که کسی
پا در آن نمی‌نهد.

حقیقت —
این درویشِ بی‌کلام —
کنارِ جویِ خیابان می‌نشیند
و ماهِ صورتش را
در آب‌های تیره می‌شوید.

پشتِ ویترین،
عروسک‌ها
یکسان می‌خندند…
و گردِ غبار
بر گیسوی رهاشده‌ی شب می‌نشیند.

چه کسی گفت
زیبا آن است که می‌درخشد؟
شاید زیباترین گل
در سکوتِ ریشه‌ها شکفته است،
در تاریکیِ خاک —
آنجا که چشمی برای دیدن نیست.

شاید زیبایی
جایی‌ست که آینه
چشم‌هایش را بسته
تا جان ببینَد.

شاید حقیقتِ ناب
نقشی‌ست نهان
بر سنگِ غارِ تنهایی؛
نوری که چشم را نیاز ندارد،
آوازی که گوش را نمی‌طلبد.

شاید زیباترین آینه
آن است که تصویر نمی‌اندازد؛
که در عمقِ خود
از هر بازتابِ فریب خالی‌ست.
شاید آن آینه
در حقیقت
تصویرِ تهیِ خودِ ما را —
بی‌هیچ حجاب — نشان می‌داده است.

و چه کسی گفت
زشت آن است که می‌ترساند؟
شاید
آنچه تو زشت می‌خوانی
تنها زبانی است
که تو از خواندنش عاجزی.
شاید
در چین‌های قلبی فرسوده
صداقتی خوابیده
که در هیچ صورتِ صافی جا نمی‌شود.

آن گِلِ شکسته
از گنجِ آسمان خبر می‌دهد.
آن جامِ ترک‌خورده
شرابِ کهن‌تری در خود دارد.
شاید هر زخم
دهانه‌ای‌ست به سمتِ آفتاب.

ای دنیای پشتِ ماسک‌بند،
روزی باد خواهد آمد
و زرِ ظواهر را خواهد ربود.
آن‌وقت
در آینه‌های سرد
چه کسی قامت راست می‌کند؟

زشتیِ راستین —
آری —
تنها بر چهره‌ی آینه‌هایی خواهد نشست
که هرگز جرأتِ شکستن نداشتند.

تنها آن‌که
ریشه در تاریکی داشت؛
که زیبایی‌اش را
نه از انعکاسِ نور،
بل از شعله‌ای درون وام گرفته بود.

و شاید
زشت و زیبا
چیزی نباشند
جز فاصله‌ای
میانِ نگاهِ ما
و ژرفایِ هر چیز.

پس
نزدیک‌تر بیا.
کوچه‌های تنگِ نگاه را
تا انتها برو.
شاید
در ژرفای همان گِل‌های فراموش‌شده
آب هنوز جاری‌ست.
و زیباییِ ناب
لحظه‌ای شکوفا می‌شود
که دست‌هایت را
از روی چشمانت برمی‌داری
— و می‌بینی.
نعمت طرهانی
1404/11/20
3

آیینه از نخست می‌دانست
که هر تصویر، دو سایه دارد:
یکی در عمق می‌شکفد
یکی به سطح می‌آید.

در سکوت آغشته به علف‌های تر،
گوسفندِ سفیدِ مهتاب
چشم‌هایش را
در آیینه‌ای آب گشود.

او در چشمان مردِ ده،
خنجری از جنس نگاه دید
و در خطوط دستِ او
رگه‌های چاقو را خواند.

باد آمد،
پشم‌هایش موج زد
مثل شانه‌های سرد کسی
که پیش از خنجر، می‌میرد.

و مرد در نفس‌های بی‌تاب خود
طنابِ مهربانی را حس کرد
که از مچش می‌روید
به سوی گلوی گوسفند.

او فهمید
که دست نوازش
و دست قصاب
از یک مچ می‌رویند
به یک بدن.

شکارچی،
پیش از شکار،
در نقش قربانی می‌زید —
و شکار،
در پوستین مهتاب،
دندان‌های تیز تقدیر را می‌شمارد.

ساقه‌ای آن بدنِ دوگانه
در خاکِ نمناکِ نگاهش
ریشه دواند –
ریشه‌هایی از جنس‌‌پرستی
که هم به شیرینیِ چشمه می‌رسید
هم به تلخیِ رگِ باروت.

گوسفندِ سفیدِ مهتاب
در قاموسِ آب،
نه قربانی بود، نه ناجی.
تنها لغتی بود تک‌افتاده
بین فعل «میراند» و فعل «میمیرد».

و گوسفند
در آخرین نفسِ علف
پرسید:
«کدامیک از ما
قبل از این
ذبح شده است؟»

غروب،
سایه‌ی مرد و سایه‌ی گوسفند
یکسان روی دیوار شدند.
هر دو لرزان،
هر دو تنها.

آیینه می‌دانست:
شکارچی نیز در چنگال زمان
گوسفندی است که نقش خود را
از یاد برده است.

در دست‌های مردِ ده، بره‌ای از ابربارید...
او شاخه‌های از سکوت را
در گلوی خود فشار داد،
و فریادی که هرگز از گلوی خروس نریخت
در چاهِ چشم‌هایش یخ بست.

خنجر در نگاه مرد
تنها نقش خود را می‌خواند:
«من از جنس آهن نیستم،
من از جنس انتظارم».

مهتاب،
پوست سفیدش را کند
و به تنِ بره‌ی ابر پوشاند.

صدای تیغ
از پشت کوههای پلک مردِ ده
تا صبح می‌آمد،
اما دیگر ترسناک نبود.
تنها هشدار بود،
همان هشدار بود که هر چیزی را به حقیقتش بازمی‌گرداند.

آیینه — که از این همه دوگانگی ترک برداشته شد —
گوسفند سفید را
به ماهی نقره‌ای کوچک تبدیل کرد،
که مدام حباب‌های سکوت را
به سطح می‌آورد.

آیینه،
تصمیم گرفت
ماهیِ نقره‌ای را
به آسمان پس بفرستد
و خود، به جای او،
حباب‌های سکوت را
یکی
به سطحِ زمان بیاورد.

و زمان — آیینه‌های دیگر —
همان سؤال را تکرار کرد:
«کدامیک از ما
پیش از این
آیینه را شکسته است؟»
نعمت طرهانی
1404/11/20
4

در کوچه‌های شیدایی،
جایی که باد
سایه‌ها را می‌دزدد
و هر پنجره
چشمی‌ست خسته
رو به بیکرانگی،

لیلی را دیدم—
ایستاده بر لبهٔ وهم
با موهایی
از تارهای مهتابِ شب‌هایی
که کسی از آنها بازنگشته است.

با باد سخن می‌گفت:
«مرا گذاشت
در بیابانی
که سنگ‌ها
نام عشق را فراموش کرده‌اند.
عشقش را
پشت کوه‌های قاف جا گذاشت—
جایی که پرنده
دیگر از پرواز نمی‌پرسد.

من مانده‌ام
با تشنگی‌ای
که چاه را می‌بلعد
و آسمانی
که هر ستاره‌اش
سنگ‌ریزه‌ای ست سرد
و دور.»

و من که گوش می‌دادم،
زمین دانست
من نیز
از این خاکم:
کسی که باران را
در حافظهٔ شن‌ها می‌جوید
و با سایهٔ خویش
به سکوت می‌گرید.

من آینه بودم
که در برخورد با خورشید شکست—
اما شگفتا:
هر تکه‌ام
نه مرد،
که روشن شد.

یکی در ریگزار تنهایی،
دیگری در وادی حیرت،
یکی در سرزمین بی‌نام.

هر شکست
هم قفلی بود که در گشود
هم دهانی که آواز خواند.

و اکنون،
در سرزمینی که عشق
جغرافیای روح است،
ما—لیلی و مجنون زمان—
بیابان را زندان نمی‌بینیم،
بلکه آینه‌خانه‌ای می‌بینیم:

هر سو رقص خورشیدهای شکسته،
هر نسیم خاطره‌ای از قاف،
و هر شب
مهتابی
که تکه‌های ما را
بی‌آنکه یکی‌شان کند،
کنار هم می‌نهد.

در کوهستان خیال،
فرهادِ زمان
کلنگش را بر سینهٔ سنگ می‌کوبد:
«شیرین!
تو را در رگه‌های این صخرهٔ خاموش می‌جویم—
در آبی که از زخم زمین می‌چکد،
نه از وعدهٔ چشمه.»

عشق
همان دو راه را نشان می‌دهد:
قاف را بشکاف
یا کوه را.

اما چه فرهاد باشی
چه مجنون،
چه لیلی
چه شیرین،
در آینهٔ کهن این کویر
همه یک چهره‌ایم.

چهرهٔ تو—
که اکنون
در میانهٔ بیابان ایستاده‌ای:
نه قاف را شکافی
نه کوه را،
بلکه آینه‌ای‌ای
که در خود شکسته
و هر ترکش
روشنی‌ست
برای بیابانی تازه.

و عجیب نیست:
همان‌گاه که می‌پذیری
همهٔ عشاق
یک رهگذرِ بیابان‌اند،
سنگ نرم می‌شود
و قاف نزدیک.

تو می‌مانی
با عشقی
که نه می‌شکند
نه می‌گذرد—
فقط هست،
چون خورشیدی
که در هر ذرهٔ شن
تصویر خویش را می‌زاید.

اما این پرسش
همچنان می‌درخشد:
اگر آینه
هرگز کامل نشود،
آیا نور
کم‌تر خواهد تابید؟

ما
عشاق بیابانیم—
کوه‌های بی‌ریشه‌ای
که در آغوش باد
هر صبح
با جهانی نو
می‌روییم.
و گمان می‌کنیم
که همین رفتن‌هاست
که بیابان را
آینه‌خانه می‌کند.
نعمت طرهانی
1404/11/20
7

میکده هنوز بوی کهنه‌ی شراب می‌دهد
و من
پشت همین میزِ خسته
جامی را می‌چرخانم که آینه شده است:
تصویرِ تو در قعرِ آن نشسته است.

شبِ میخانه بیدار است و چراغان هنوز
ولی از شوقِ دیدار تو، جانم می‌گدازد
خداوندا! چه شد آن عهدِ پرشورِ قدیم؟
که اکنون، باده تنهاست
و دلِ آینه
پر از ناله…

معشوق
از لابه‌لای شکستِ همین بطری‌ها
که هرکدام
قفسی از آینه‌اند
چهره‌ات را پیدا کنم
شاید
بهشتِ گمشده‌ام را
در همین کج‌ومعوجیِ محض ببینم:
چشمی که از درونِ تاریکیِ شراب
به دنبالِ تو می‌درخشد.

من می‌دانم:
معشوق نمی‌آید.
اما این مردانِ خمیده بر میزها، نه؛
هرکدامشان
سرزنشی‌اند
به قامتِ انسان.
حرف‌هایشان را می‌شنوم:
«هنوز امیدِ عشق‌های سوخته‌ای را دارند
که رزقِ باد بودند.»
در میخانه،
ساقی از همه هوشیارتر است.
و من،
در سکوتِ خود،
محوِ تماشایِ چرخشِ یخ در جام،
طعنه می‌زنم به همه‌ی نقش‌هایشان
که بر دیوارِ این جهان کشیده‌اند.

در این تاریکیِ می‌آلوده
سایه‌هایشان بر دیوار می‌رقصد
و من
در ژرفای همین جامِ ترک‌خورده
تماشاگرِ تمامِ نقش‌های باخته‌ام.
و این جامِ ترک‌خورده،
سنگینیِ نگاهم را بر دوش می‌کشد.

تو نمی‌آیی
و جهان
همان کوزه‌ی تهی‌ست
که خوابِ دریاهای نخورده را
در حلقومِ خاک‌اره‌ها
دفن می‌کند.

گاه
در اوجِ مستی
فریادِ گمشده‌ام
به لعنتِ خدا می‌رسد
که چرا بهشت را این‌قدر دور گذاشت…
و تو
ای نزدیک‌تر از نفس‌هایم
چرا مثلِ یک رویا
همیشه در آن سوی میزِ خلأ نشسته‌ای؟

و خدا
در ژرفای همان لعنت
گم می‌شود…

پیمانه‌ام را بلند می‌کنم
تا ته‌مرده‌های بهشت را بنوشم
و تو
در آن سوی میزِ خلأ
چنان نزدیک می‌شوی
که آینه
از نفس‌هایت مه می‌گیرد
و من
پشت این شیشه‌ی تار
آتش را می‌بینم
که شعله‌هایش را
یک‌به‌یک
به شراب می‌سپارد…

کاش این قدح
تنها یک دریا بود
و نه این‌همه فاصله
بین من و تو.

میکده دارد خاموش می‌شود.
شمع‌ها یکی‌یکی
تسلیمِ باد می‌شوند.
با این جامِ تهی...
تنها مانده‌ام؟
و نگاهِ تو
که از تهِ همه‌ی این تاریکی‌ها
مرا
بی‌قرارِ روشنی می‌کند.

تاریکی، کلام ناتمام شمع‌ها را بلعید
در این سکوت
فقط صدای چکه‌های شراب را می‌شنوم
که از لبه‌ی جام
بر زمینِ خیسِ خاطره
می‌چکد.

تو
ای ماهِ این شبِ بی‌ستاره
چشمانت را ببند
تا روشنی‌ات را نبینم
و در این تاریکیِ یکدست
گم شوم
در بیم و امیدِ بودنِ تو.

جامِ تهی
آینه‌ای‌ست که شکست…
ولی تصویرت
حتی میانِ خرده‌شیشه‌ها
همچنان می‌درخشد.

و من
با دستانی لرزان
ترانه‌ای بی‌واژه را می‌نویسم
بر برگه‌ی تب‌آلودِ مستی
و تو
آه
چه روشن می‌روی
در عمقِ این شبِ بی‌پایان…
نعمت طرهانی
1404/11/20
3

خانه بوی بارانِ دیروز را می‌داد،
پیش از آنکه باد بیاید — بی‌امان —
از بیابان‌های فراموشی،
با نَفَس‌های داغ و آوای خروشِ شن.
پنجره‌ی اتاقِ من —
آن نفس‌گاه بی‌حفاظِ رؤیا —
آغوش گشوده بود به سویِ یورشِ آسمان.

آن همه نقش‌های رنگینی که کشیده بودم،
سال‌ها با قلم‌مویِ چشم و رنگِ دل،
بر بومِ گسترده‌ی سپیده‌دم‌ها…
حتی اسب‌های وحشی آرزو و پرندگانِ نقر‌ای رویا —
که هنوز در بلندای فکر می‌تاختند و بال می‌زدند —
باد همه را چون خاطره‌ی بارانِ دیروز با خود بُرد.

آن‌گاه در سکوتِ خاک،
نقشِ سُم‌های آنان
چاهی شد در خواب دانه.

دستان تو — این برگ‌های بی‌درختِ برهوت —
جویای ذرات پراکنده‌اند –
نشان شکافی در خاک
که وعده‌ی بذر رویایی نو را می‌دهد،
چند پاره آینه‌ی شکسته
که هنوز آسمان را در خود نگاه داشته‌اند،
و ردپای نغمه‌هایی
که باد از شن‌زار ربوده است…

این جست‌وجو خود
نخستین جوانه است.

باد همه‌چیز را نمی‌بَرد.
او تنها آنچه را که باید به کوچ می‌خواند
و این خاکِ به هم ریخته و خسته،
خوابِ دانه‌های تازه را در سینه دارد —
و این خواب می‌داند چگونه ریشه باید ساخت.

شاید
در ژرف‌ترین لحظه‌های این کوچِ ناگزیر،
آغازِ رویشی دیگر نهفته باشد —
رویشی از جنسِ ریشه‌های روشن،
که در تاریکیِ خاک نیز
نور می‌جوید و ره می‌سازد.

باد می‌رود…
تا بادِ تازه‌ای بیاورد،
ریشه‌های روشن
در خاک تیره راه می‌سازند
نه برای رهایی از تاریکی
بلکه برای آنکه تاریکی را
میزانِ نور خود کنند.
نعمت طرهانی
1404/11/20
5

صبر، این خنجری که آرام
در قفسه‌ی سینه‌ام می‌نشیند،
هر روز تیزتر
هر شب آرام‌تر —
خونِ سکوتِ مرا می‌ریزد.

و من
در این بی‌کران خاموشی،
آهسته
از آینه می‌لنگم
و در قاب زمان،
خون خود را
به سنگ می‌بینم.

صبر،
ای کاش مرگی بودی —
نه این زنده‌به‌گوری
که هر صبح، با تو
از نو زاده می‌شوم
برای دردی تازه‌تر.

من، خاکسترِ انتظار —
که باد هر بامداد
پراکندم،
و بارانِ هر شبانگاه
حتی خاکم نمی‌کند.
باز
می‌مانم
پای درگاهی
که هرگز
نمی‌شود.

من، این خاکستری که خاک نمی‌شود،
همان بی‌ریشه، همان بی‌آشیان -
بر آستانه‌ای
بازمی‌گردم
که نه در
نه دیوار است.
تنها گذرگاهِ باد است
و باران.

و روزها
از دودِ بودنم
افق را خط می‌زنم.
و شب‌ها
در بارانِ نفس‌های بی‌پاسخ،
خاموش — خاموش —
چکه می‌کنم
تا صبح.

صبر، این حفاریِ آرام
در پیکرِ سنگیِ آرزو —
تا کی؟
تا آنگاه
که اثری از من نماند
جز غباری از نمک
بر آستانه‌ی هیچ.

صبر، این قلمِ نامریی
که نقشِ «بودن» را
بر سنگِ «شدن» می‌کَند.
هر ضربه‌اش
ذره‌ای از قامت امید
می‌کاهد،
تا آنجا که سنگ،
تنها یادگاری
از فرسایش شود.

و من —
همان غبارِ نمناک —
حتی
ردی از پا
بر آستانه نمی‌گذارم.

صبر،
ای سنگ‌سابِ بی‌صدا —
تو را می‌بینم
که چگونه
تا نابودیِ آخرین ذرّه
از حرکت نمی‌ایستی.
و من
در این مدارِ بسته،
فقط
چرخشی تندترم
به گردِ هستی هیچ.

این کشتنِ بی‌هیاهوست:
قتلی بی‌رگبار،
مرگی در اتاقی روشن
با پنجره‌هایی
رو به آفتاب.

و من،
نمی‌میرم.
فقط
کم‌کم
تبدیل می‌شوم
به صبری دیگر —
برای مرگی تازه‌تر.

این زیستنِ بی‌جنبش است:
نفس کشیدنِ بی‌هوا،
تبرگ‌هایی
که بر شاخه‌های خشکیده
سبز می‌شوند.

و آفتاب،
هر روز
از همان پنجره
سایه‌ام را می‌کند
روی زمینی
که هرگز
گیاه قامتم را
نوریاند.

من
تنها می‌بینم
که روشنایی
چگونه
آرام‌آرام
خونِ رنگ‌ها را
می‌مَکَد.

و در این روند بی‌امان،
تبدیل می‌شوم
به پذیرش تلخِ نگاهی
که بر من می‌افتد —
و برنمی‌خیزد.
نعمت طرهانی
1404/11/20
6

اینجا هم باران می‌بارد،
اما این بار
قطره‌ها الفبای فراموشی را روی شیشه می‌نویسند.

گل پیچکمان را لبِ پنجره یادت هست؟
خاک گلدانش ترک خورده از تشنگی.

ریشه‌ها هنوز سنگ‌ها را می‌شکنند،
اما نه برای جستجوی آب،
بلکه برای یافتن نشانه‌ای از ردِّ پاهایت
در خاکِ خیس.

باد، از پنجره‌ی نیمه‌باز
گره‌هایش را یکی یکی می‌شکند.
و اینک تنها رشته‌های بی‌جانش را می‌بینم
که با هر تندباد خاطره
تارهایی می‌شوند برای بافتن تورِ غم.

و سکوت تو
ریسمان پوسیده‌ای ست میان دو دیوار—
فاصله‌ای به درازنای نورِ ستاره‌ای مرده
که از چشمه‌اش
میلیون‌ها سال است جدا افتاده.
و سایه‌های ما
در دو سوی این شبِ بی‌کران،
هر یک ماهِ خود را می‌جویند.

اما اکنون
تنها سایه‌ی من است
که دیوار را می‌پیماید
به دنبال قامتی که دیگر نیست.

آخرین شب یلدا را یادت هست؟
دیوان حافظ، روی همان صفحه،
با نشانکی از برگ پاییز باز مانده است:
«عهدِ آن شد که براندازم از پای، تا کی؟
پای ما در میانِ عمرِ خودباختگان آمد»

و این سیلِ خاطره،
این مهمانِ همیشگی،
حتی هوای خانه را نیز با خود برده‌است.
چوب خط‌های روی دیوار
اکنون نقشه‌ای ست برای گم کردن خود
در هزارتوهای همان رویا.

باران می‌بارد،
ابرهای تو سفر می‌کنند،
و من
در کشوی میز—
تکه‌های نان شعر را جمع می‌کنم
برای پرنده‌ای که شاید بازگردد
به کلبه‌ی تنهایی کنعانم.

و دستانم،
این بار نه از لرزش که از سنگینیِ باران
بر پنجره می‌لرزند –
بارانی که می‌بارد
گویی از جنسِ توست
زمین من را با زبان باران
می‌سوزانی.
نعمت طرهانی
1404/11/20
2

خوابی
که ترس را می‌شکند —
سکوتِ آوازی ست
که از ریشهٔ خدا می‌جوشد.

تمام شهر
از این روشنی می‌لرزد —
که این دلِ پُرزخم
چرا زخم را خانه می‌داند؟

سحر که می‌شکفد
بر پلکِ تاریکی،
خوابِ شکسته
به چشم‌های زمین می‌چکد.

سکوت —
نغمه‌ای بی‌کلام است
که از خاک می‌جوشد
و در رگ‌های باد جاری می‌شود.

هر زخم
پنجره‌ای ست به آسمانِ تازه —
هر شکاف، گذرگاهی
برای نسیم‌هایی که می‌خوانند:
«اینجا را خانه بدان…»

شهر هنوز می‌لرزد،
اما عابری تنها
زخم‌هایش را چون کلید برمی‌گیرد
و به سوی آفتاب می‌رود.

نهیبِ صبر
لحظه‌های تا شده را می‌گشاید —
نَفَس
از این بی‌هوایی
هوا می‌گیرد.

و این جان بیدار را
از دردِ خود پروانه می‌سازد —
دل، نور می‌شود
وقتی که خود را رها می‌کند.

نهیبِ صبر —
طوفانی ست آرام
که در پیلهٔ لحظه‌ها می‌تند
و بال می‌گشاید.

نفس،
در خلأیِ بینِ دو زخم
ریسمانی از نور می‌بافد —
همان که جانِ خاک‌گیر را
به آسمان می‌دوزد.

هر پروانه‌ای
دردی ست که پر گرفته است —
هر رهایی
پروازی ست در دلِ همان باد
که روزی پیله را می‌لرزاند.

و دل…
وقتی می‌شکند
چون پنجره‌ای ست که به روی تمام‌ بادها گشوده می‌ماند —
خود را به باد می‌سپارد
تا باغ را تکان دهد.

رهایی این نیست که سبک‌ شوی —
این است که
خود را شبیه‌ی دریا کنی
که در هر موجش
همه‌ی رودها خانه کرده‌اند.

گلی که در این لجن‌زار می‌روید —
خود لجن‌زار نیست؛
آوازِ لجن‌زار است
که به ریشه‌ها یاد می‌دهد
چگونه آسمان را بخوانند.

راهی ست که لجن‌زار را فراموش نمی‌کند —
بلکه خاکِ تیره را
به قامتِ آفتاب می‌آراید.

و این غصه…
وقتی در سرایِ نور می‌رقصد،
سایه‌اش را همچون شنلی بر دوش می‌کشد —
می‌چرخد و می‌چرخد
تا از چرخشِ خود
چراغی بسازد
که تاریکی را هم روشن می‌کند.

و این دلِ تنها شده —
خود را بهانه می‌گیرد
تا تنها نباشد.
خود را بهانه می‌گیرد
تا درونِ انزوایش
مهمانی برپا کند
برای همه‌ی صداهایی که هرگز نشنیده…
برای همه‌ی نسیم‌هایی
که از لابه‌لای پنجره‌های بسته
سلام می‌کنند.

---

چرک نویسِ خوانا می‌نویسد:
رنجت از آن نیست که هیچ گلی در لجن‌زار نیست —
رنجت از آن است که تو
خود —
گلی هستی که لجن‌زار را باور کرده‌ای.

چرک‌نویسِ خوانا درست می‌نویسد:
درد، ریشه در چشم‌داشتی دارد —
تو گل هستی
اما در جویبارِ خودت
تنها لجن را می‌بینی.

باوری که تو را ساخته
در آیینه‌ای از باران فرو ریخته است —
و تو در آن شکست،
سراسر خود را تاریک دیده‌ای.

آن گل که می‌تواند از آسمانِ خاک هم رَست
چرا در آینه‌ات
ریشه در زندان دارد؟

شاید لجن‌زار هرگز نبوده —
این چشم‌های توست
که باران را فراموش کرده است.
نعمت طرهانی
1404/11/20
8

باد می‌آید —
نه از کشتزار یا شاخه‌ی کاج،
نه از سوی کوه و کهکشان —
باد می‌آید از لابه‌لای قرن‌ها،
از نفس‌های فراموش‌شده.

با خود می‌آورد:
خنده‌ی گم‌شده‌ی دختربچه‌ای در کاروان‌سرایی دوردست،
قهقه‌ی پیروزی قبیله‌ای که نامشان از سنگ‌ها پاک شده،
تبسم پنهان عابری
در سایه‌ی دیوارِ فرسوده‌ی مسجدی
که دیگر اذانش را کسی به یاد ندارد،
و خنده‌ی شکفته‌ی دخترکِ روستایی
آنگاه که نخستین انگور را چید.

این بادِ سرشار،
بر گونه‌ی امروز من می‌نشیند،
بر آستانه‌ی گوشِ من می‌ایستد.
گوش می‌دهم:
در هر موجِ آن،
طنینِ یک رهایی است —
صدای شکفتن انار در باغی ویران،
و در پسِ همه‌ی صداها،
خنده.

خنده‌ای که قرن‌ها
بذرِ آن
بر دامنِ تاریخ ریخته شد
و اکنون
سبز شده است.

قرن‌ها می‌دوند،
می‌پیچند در گیسوی سپیدِ زمان،
و می‌رسند به پنجره‌ی اکنونِ من
با هدیه‌ای
به نامِ «خندیدن».

پس من،
آخرین ایستگاهِ این بادِ کهن،
لب‌هایم را می‌گشایم.
خنده‌ی من
ورقی تازه است
در کتابِ عظیمِ ورق‌خورده‌ای
به نامِ انسان.

می‌خندم،
تا بادِ قرون
در چینِ لبخندِ من
لنگر بیندازد،
و خانه کند.
نعمت طرهانی
1404/11/20
2

در نقشه‌ کهنه‌یِ دستانم
جاده‌های خاکی بسیاری خوابیده‌اند.
جاده‌هایی پر از درختانِ بی‌ثمر
و نشانِ ستاره‌های گمشده…

و من،
مسافری که به جای میوه
سایه‌های درختان را می‌چیند
و به جای نقشه،
ردِّ نورِ ستاره‌ای را دنبال می‌کند
که قرن‌ها پیش خاموش شده است.

هر پیچِ این راه‌ها
به کوچۀ خاطره می‌رسد.
باد، نشانه‌ها را
یکی می‌رباید…
شاید اگر باران می‌آمد،
از دل این خاک
سبزه‌ای می‌رویید.

در گوشه‌ای از نقشه
راه هنوز سفید مانده است —
ناتمام،
بی‌انتها،
با آغازی که گم شده است.

و من،
با پای برهنه،
در جست‌وجوی ردِّ پایِ خودم
میانِ این همه راهِ نرفته می‌گردم.
چه کسی
مسیر بازگشت را
نشان داده است؟

هر صبح
از کنار درِ خانۀ تو می‌گذرم —
قفلی بی‌کلید.
پشتِ آن
جهانی از آوازهای نخوانده‌ات
در آغوشِ رقیبانِ زیبارو به خواب رفته است —
آوازهایی که چون باد
از شاخه‌های بی‌بارِ انتظارم
میوه‌های نارسِ خاطره را می‌ربایند.

گاهی
دستم را بر فلزِ سردِ در می‌کشم؛
گویی
ضربانِ دیوارهای جدایی را می‌شنوم —
مثل نبضِ یک زخمِ قدیمی می‌تپد.

من و این هر روز بی‌وصال
به عادتی غریب خو کرده‌ایم:
می‌روم
و بازمی‌گردم،
و هنوز
پشتِ همان در ناشنیده ایستاده‌ام.

گاه
ردِّ پایِ کسی را
روی خاکِ خیس دنبال می‌کنم،
اما در میانه‌ی راه
اثر محو می‌شود...
و من
تنها با سایۀ خود
با کیسه‌ای پر از بذرهای بی‌بار،
در دو راهیِ زمان می‌مانم.

زمان
شاخه‌ای‌ست
که برگ‌هایش را می‌ریزد:
سویی خزانِ فراموشی،
سویی دیگر
بهارِ انتظار.

سایه‌ام
بی‌صدا می‌پرسد:
«آیا رفتن
همان ماندن
بر لبه‌ی محو شدن نیست؟»

و من —
در پاسخ —
قدمی برمی‌دارم
بی‌جهت،
فقط برای آن که
در این برزخِ سراب‌ها،
حتی اگر کورمالیِ عشق باشد
ردِّ پایی تازه —
بر خاکِ زمان بگذارم.
حتی اگر بدانم
بادِ فردا
آن را نیز خواهد برد.

می‌دانم پاتوق‌مان را یادت نیست،
ولی من — در انزوايِ همان گوشۀ دنجِ خیال —
با نقشه‌های تا نخورده‌ات
و رویای لبخندهای نادیده‌ات،
بازیِ عشق را
با سایه‌های خود
تنها به پایان می‌برم.

و من،
در آستانۀ هر سپیده‌دم،
به سرگردانی‌هایی
که چون پرنده بر شانۀ خیالم می‌نشینند
سلام می‌کنم.

آن لبخندهای نادیده
شبنمی شده‌اند
بر برگِ گلدانِ کنارِ پنجره.
هر روز می‌میرند
و هر روز
از نو متولد می‌شوند،
بی‌آنکه
بر لبان تو
جوانه بزنند.

و من،
با این نشانِ سرگردانی
که چون تاجی بر پیشانی‌ام می‌درخشد،
پادشاهِ قلمروِ بیکرانِ «شاید»هایم —
شاید دیدارت،
شاید بازگشتی،
شاید همان درِ بسته.

کسی که هر صبح
بر ویرانه‌ی نقشه‌هایش
تاج‌گذاری می‌کند
و به ویرانه‌ها
می‌خندد.
همین ویرانه‌ها
تنها قصرِ ممکنِ
عشقِ نافرجام‌اند.
نعمت طرهانی
1404/11/20
3

تو سنگ را پرتاب کردی
و من
شیشه را شکستم.

چشم باز کردم
و گناه
در مشتِ گره‌خورده‌ام بود.

تو آتش را برافروختی
و من
خاکستر را بوییدم.

اولین فریادم را
با طعمِ نمکِ گناه
در گلو سر دادم
و جهان
مثل برگی
واژگون شد.

از آن پس
هر درد، خارِ کوچکی بود
از شاخه‌ای
که رهایم کرد.

و زمان،
ریشه‌هایش را
از خاکِ سپیدِ تقدس برکند.
گناه
چون دانه‌ای
در ریشه‌های تنم جوانه زد.

تو باران را خواندی
و من
ریشه‌های تشنه را سرودم.

با هر جرعۀ شیر
قد کشید
و با نخستین گامِ لرزانِ من
به خیابانِ خاک آمد.
خیابان
در پشتِ سرِ او قد کشید.

من
تابلوی شناسنامه‌ای شدم
با عکسی از او
در آغوشم.

گناهی که از بدوِ تولد
همزاد من بود،
آنگاه که گریستم
نمکِ اشک‌هایم را می‌چشید.

تو نخستین دروغ را بافتی
و من
پارگیِ آخرین حقیقت را دوختم.

حالا
او مردی‌ست
ریشو و ساکت
که سایۀ من است
در روزهای ابری.

کاش می‌شد
تن را
از این سایۀ همزاد
خلاص کرد
اما او
خونِ خونِ من است.

تو دریا را صدا زدی
و من
طنین غرق‌شدگان را شنیدم.

ما
دو پایانِ یک آغازیم
که با هم زاده شدیم
و با هم
خاک خواهیم شد.

و خاک‌مان را
باد خواهد برد
به‌سوی دریایی
که هر قطره‌اش
یادگاری‌ست
از آن نخستین نمک...

تو خاک را به باد سپردی
و من
مسیر هر ذره را دنبال کردم.

تو سکوتی به امانت گذاشتی
و من
فریاد تمام ناشنیده‌ها شدم.
نعمت طرهانی
1404/11/20
7

سکوت...
و بعد، آوازِ ماشین‌ها در شبِ بی‌ستاره.
ما، آینه‌هایی که تنها تقلید می‌کنند:
لبخندهای قالبی، اندوهِ تاریخ‌گذشته.

در انزوای شهر،
ستاره‌ها مرده‌اند،
و ما
تنها بازتاب صداهای بیگانه‌ایم
که از حنجره‌های فولادی برمی‌خیزند.

خنده‌هایمان را از قالب‌های گچی قرض گرفته‌ایم،
و غم‌هایمان
موزه‌ای‌ست که هیچ‌کس از آن بازدید نمی‌کند.

ما
خاکستر واژه‌هایی هستیم
که روزگاری آتش بودند،
و اکنون تنها
باد حافظه را با خود می‌برند
به سمتی که هیچ بادی نمی‌وزد.

آینه ترک برداشت.
سکوت،
ریشه دواند در گلوی ساعت‌های شیفت شب.
من،
آخرین کارگرِ خطِّ تولیدِ حافظه،
دست‌هایم را در قیرِ ستاره‌های مرده شستم
تا روشنایی‌ای بسازم —.
و اینک
سایه‌ام قد می‌کشد
بلندتر از دودکشِ بایدها.

چراغ‌های سرد فلورسنتش،
هیچ جایی برای سایه‌های خصوصی باقی نگذاشته‌اند.
ما در راهروهای بی‌انتهای انتخاب می‌چرخیم:
قفسه‌هایی از عشقِ تاریخ‌مصرف،
فریادمان را —
در صندوق اماناتِ قلبمان گذاشته‌ایم،

تنها،
در خلوتِ خویش،
واژه‌ها را ورق می‌زنم:
“عشق”، “امید”، “معنا”...
همه، چون پوست‌های خشکیده‌اند
بر زمینِ یخ‌زده‌ی حافظه.

در تاریکیِ بارورِ تنهایی،
از دلِ "عشقِ" خشکیده،
ریشه‌های نو می‌جهند:
ساقه‌هایی که دنبال نور نمی‌گردند،
که نور را از درون‌ می‌زنند.
و "امید"
نه شعارِ روی دیوار،
که نفسِ گرمی می‌شود
بر شیشهٔ یخ‌زدهٔ فردا.

در برهوتی که همه رفته‌اند،
و نجوا کردن با خزان:
من،
آخرین نگهبانِ این ویرانه،
تنها می‌توانم
خاموشی را بشمارم
تا صدایم را فراموش کنم.
نعمت طرهانی
1404/11/20
2

بگذار سنگینیِ خاک را حس کنم،
که هر چه زاد از آسمانِ تُهی،
تنها غبارِ کهکشانی ست —
یادگاری از مه‌بانگ.

«خدا» واژه‌ای‌ست در انبارِ نام‌ها—
پیچید به دور هر پرچم،
بر تاج هر پادشاه،
در هر معبدِ سنگی.
حالا در هر کوچه خدایی می‌فروشند
با سکه‌های سردِ یقین.

تپشِ واژه در گلویمان خشکیده است —
خدا زخمی ست که می‌خوانیمش.

سیاهی از چراغ بی‌مثالی می‌چکد،
هر چه ساختیم ویران می‌کند.

در سکوتِ هراس‌انگیز شب،
انسانِ نخستین خواب دید
تاریکی آسمان را گروگان گرفته‌ است.

و من از آن شب تاکنون می‌پرسم:
چه کسی خوابِ خدا را دزدید؟
— و هیچ پاسخی نباریده است.

باران
این اشک بی‌چشم
در آسمان رها شده است،
بین زمین و آسمان
فقط رشته‌های نقره‌ای بی‌خبری می‌درخشند،
و ما
در میان این ریزش‌های بی‌منتها،
دست‌هایمان را برای گرفتن قطره‌ها باز کرده‌ایم —
غافل از این که
دعاهای گم‌شده
هرگز از آسمان نمی‌بارد.

بی‌خبر از ما،
در این کیهان،
ستاره‌ای می‌میرد—
و انسان
حیاتِ رازآلود خویش را
معنای همین گیتی می‌خواند.

بیزارم از کهنه‌خدایانِ بازار،
از آسمان‌های تکه‌تکه،
از آتش‌هایی که به نام روشنایی
همه‌ی جنگل‌ها را سوزاندند.

کاش می‌توانستم
چشمانِ خود را
در چشمه‌ی ستارگان بشویم—
تا فانوس‌هایی از آب بسازم
در دستان هر رهگذر.
شاید آنگاه
تاریکی، روغن سوسوزنها
برای ماهی‌های حیران چاه شود.

خدا را
بر دارِ تفسیر کردند-
چوب‌بستی از حرف.
ما—پیله‌ورانِ کوچکِ این باغِ وحشِ باور—
هر صبح، با جیب‌های پر از فریاد،
چه فریادها که نزدیم
تا گوشِ «او» را با صدای خود پر کنیم.

در هیاهوی بهشت‌فروشان،
او-
فروغی گم شده در نورهای ساختگی نبود.
تنها گردی بود روی آیینه‌ی باد:
ترانه‌ای میان سکوت و آوازِ گمشده.

حالا ما
با در‌های چوبین زبان
کوچه‌های تقدیر را می‌کوبیم
و مشت‌هایمان را بر میزِ جهان—
گویی می‌خواهیم
سیبِ بی‌هسته‌ای از خاکِ هیچ بچینیم.

در میان این هیاهوی مقدس،
تنها یک سکوتِ گم شده وجود دارد—
سکوتی
که پیشتر
نامش را «او» می‌گذاشتیم.

و این سکوت—
بت‌های خاموشی‌ست که در معبدی خالی بر جای مانده‌اند:
یادگار آن نداهای بزرگ،
که اکنون در گورستان کلمات آویخته‌اند.
فراموش کرده‌ایم
که روزی پرستنده‌ای داشتند.

ایمان
یعنی نپرسیدنِ دوباره
از آسمانی
که جوابش را
پس داده است.

شاید سکوتِ آسمان—
آینه‌ای‌ست در برابر هیاهوی بیهوده‌ی ما.
آسمانِ بی‌صدا
آخرین معبدی‌ست که چراغ‌هایش را خاموش کرده
تا روشنایی اصلی را بیابیم.

در این هزاره
نه کفر می‌روید، نه ایمان—
سنجاقک‌های بی‌بالِ یقین
در مردابِ داده‌ها گرفتارند.

و ما—
در این تاریکیِ آگاه،
تنها با دستانِ تهی
کوره‌راهِ خویش را می‌جویم.
آسمان
چشم‌هایش را بسته است
تا ما
روشنایی را از حافظه‌ی خاک بیرون بکشیم.
هر سنگ
کلمه‌ای‌ست از سرودِ گمشده‌ی زمین —
و این سکوت،
آغازِ نغمه است.
نعمت طرهانی
1404/11/20
2

تو پنجره را گشودی –
اقبال را.
باد آمد و برگِ تقدیر را ورق زد
و من،
در چهارچوبِ ثابتِ خویش،
سایه‌های رفتگان را دیدم:
همه‌شان با دستانی باز آمده بودند
و با مشت‌هایی بسته رفته بودند.

تو نقشهٔ گریز را کشیدی –
راهِ رهایی را.
خط‌ها همه به بیرون می‌گریختند.
و من
قدم‌های قفل‌شده را شمردم:
همان تعداد همیشگی،
همان زنجیرِ همیشگیِ فاصله.

تو چراغِ تاریخ را بردی –
تنها چراغ را.
و سپرده‌ای به تاریکی.
و من
تاریکیِ حال را نوشتم
با مرکبِ جاریِ ساعت‌شنی،
هر واژه، دانه‌ی شن که فرومی‌ریزد.
و در حاشیهٔ همان نوشته،
نقشی از خود کشیدم –
نه آنچه بودم،
بلکه آنچه می‌توانست در تاریکی رشد کند:
خط‌هایی کج و معوج، ریشه‌دار.
و تنها کاری که از دستم برمی‌آمد:
شکافتنِ پوستِ خویش بود،
تا از میانِ همان ترک‌های خشک،
نوری کوچک به درونِ خاک رخنه کند.

تو مرزِ خوشبختی را ترسیمی –
دقیق و خشن.
آن سو بهشت، این سو من.
و من
بی‌کرانگیِ اندوه را پیمودم:
بی‌کرانگی، تنها سرزمینی
که در تملکِ هیچ نقشه‌ای نیست.

تو نخستین نفس را بخشیدی –
نفسی که طلب نکرده بودم.
بادِ زندگی را.
و من
آخرین خستگی را کشیدم:
خستگیِ انتخاب‌های انجام‌شده
در سرزمینِ انتخاب‌های نداشته.

تو بذر حرف را کاشتی –
و من
در فصلِ درو،
میوهٔ سکوت را چیدم.

اما حتی سنگِ تهِ چاه،
در فرودِ بی‌امیدش،
مسیری را در تاریکی گشود
که هیچ چشمی آن را ندید.
و سکوتش،
پژواکی شد در گوشِ دیوارهای نمور.

شاید جبر،
همین خاکِ همیشگی است
و اختیار،
نحوهٔ روییدن در آن.
سینه‌ام آماجِ تیرهای شهاب،
در سینه‌ام ستاره‌ای می‌رقصد؛
سرد،
سردتر از صبحِ نخستِ پاییز..

چشمانم کهکشان شب‌های بی‌خوابی‌اند،
و یادها،
از سیاهچاله‌ای که مرکزش روشن است،
بی‌ترتیب فرو می‌ریزند:

· بوی نان و صدای پله‌های چوبی
· صورت برادرم در نور تازه ای کبریت
· اولین بوسه: شیرین، شور و همراه ترس
· آواز گنجشک، صبحی که پدر را به خاک سپردیم
· خنده‌ها زیر باران
· بوی خاک تازه… و جوانه‌های سبز.

همه با هم می‌آیند،
چون برگی که هنگام سقوط،
تمام تابستان را در یک لحظه بازمی‌آفریند.

نور آهسته از پنجره می‌خزد…
تا مرز گذشته و حال محو شود.

شیرینی بوسه با ترس نخستین،
اکنون در سکوت من است، نه بر لب‌ها.
شوری دیگر اشک نیست؛
شناسه‌ی دریایی‌ست که ما را در خود دارد.

دو قطره‌ی دریا بودیم،
در پوسته‌ی یک بوسه به هم پیوستیم،
و اکنون به دریا بازگشته‌ایم.
بوی نان مادر از موج‌ها می‌آید.

یادها روشن می‌شوند،
برپا در روشنایی:

· بوسه: حلقه‌های بر تنه‌ی درخت نور
· جدایی: فاصله‌های لازم میان دو نت موسیقی
· جام پدر: ریزش گرم مهربانی
· تب فرزند: آتشی برای دگرگونی

باغی گشوده می‌شود، بی‌سقف:
جدایی شیره‌ی درخت،
بوسه شکوفه،
حمام باران همیشگی،
تب خورشید درون.

و من—
که روزی ستاره‌ای سوزان داشتم—
اکنون سایه‌ای‌ام
که ستون‌های نور می‌سازد.

آرام از سنگینی خاطرات سبک می‌شوم،
شفاف می‌گردم،
فهم: بازنویسی، دگرگونی ست.

تبدیل جسم به جان،
جان به فاصله،
فاصله به گستردگی،
سایه به نوری که آرام از برگ‌ها می‌گذرد،
و هرچه می‌بیند،
از نو می‌آفریند.
نعمت طرهانی
1404/11/20
2

شهر را کوچه به کوچه گشتم،
تا ردّ پایی،
تا نشانه‌ای از حضوری که غایب شد.

چراغ هر سرِ گذری را پرسیدم.
سایۀ هر رهگذری را اندازه زدم
به قامتِ فراموشی.

حتی باد را -
که نامش را با خود می‌برد -
به دام انداختم،
اما از میان انگشتانِ بی‌قراری‌ام
فقط خاکِ سردِ غربت ریخت.

اکنون من و این کوچه های تهی:
هر پیچشش را از برم،
هر سنگفرشش را به نوکِ انگشت می‌شناسم.
گویی نقشۀ تنهایی را
بر پوستم کوبیده‌اند.

و شهر،
بی‌آنکه ردّ پایی نشان دهد،
بی‌آنکه دری بگشاید،
تنها با من
تکرار می‌کند:
«غایب،
همچو نفسی که در برف مُرده باشد،
برگشتی نیست».

پیاده‌روها هنوز خاطره‌ای از گام‌های مشترکمان را
در آجرهای کهنه خود پنهان کرده‌اند.
سایه‌یِ درختان همان جاست،
اما نوری که شکل ما را روی زمین می‌دوخت، رفته است.

در گوشهٔ ایستگاه اتوبوس
تک‌صدای کهنه‌ای در هوا مانده است:
خنده‌ای که قطع شد
و به سیم‌های برق تبدیل شد.

نیمکت پارک هنوز گرمای دو بدن را
در چوب‌هایش زندانی کرده است.
اما من تنهاتر از آنم
که جسارت آزاد کردنشان را داشته باشم.

چراغانی مغازه‌ها همان رنگ است،
همان رنگ شبی که برایت گفتم:
«نگاه کن، شهر مثل جعبه جواهرات است».
حالا جعبه باز است و خالی.

از هر گذری بوی تو می‌آمد —
بویِ نانِ داغِ عصرهای بارانی،
بویِ صبوری که مثل بخار روی شیشه‌ها می‌نشست.
ولی وقتی روی گرداندم،
هیچکس نبود…
فقط باد بود که برگ مرده‌ای را دنبال خود می‌کشید.

پیاده‌روِ خیس، نقشِ کفش‌هایت را
با آب باران شست.
ساعتِ دکه‌یِ روزنامه‌فروشی
هنوز روی همان عصر ایستاده است...
من و سایه‌ام
دو نصفه‌ای بی‌معنایی شده‌ایم
که جور در نمی‌آیند.

حتی ساعتِ ایستاده در میدان،
زمان را در همان لحظه‌ی جدایی متوقف کرده بود.
من اما کوچه به کوچه می‌گشتم،
تا شاید شهرِ دیگری را
در میان این آدرس‌های تکراری پیدا کنم.

و در نهایت، در پای دیوار فرسوده‌ی باغستان،
دست‌هایم را بر آجرهای نمناک گذاشتم
و فهمیدم:
شهری که می‌جویم،
همان شهری ست که
از ترکِ قدم‌هایت ترک برداشته است —
و هر کوچه، آینه‌ای ست
که تنها تصویر مرا
در عمق فراموشی‌اش تکرار می‌کند.

بی‌هوا خود را یافتم
بر آستانه‌ی درِ خانه‌ی کودکی‌مان —
کلیدی که قفل را می‌شناخت،
ولی دل را باز نمی‌کرد.
و فهمیدم:
من نه به دنبال تو،
که در جستجوی نسخه‌های گمشده‌ی خودم بودم…
کسی که روزی در آینه‌ی چشمان تو زندگی می‌کرد.

و آینه، حالا
تنها پنجره‌های ست به کوچه‌های خالی —
روی شیشه، اثری از بخارِ نفس باقی می‌ماند،
شاید از کسانی که پیش از من
این‌جا ایستاده و انتظار کشیده‌اند.

و کلید،
این قلب کوچک و سرد،
در قفلِ در،
آهسته زمزمه می‌کند:
«هر بازگشایی،
یک بستن دیگر است…»

ــــــــــــــــ

از سیگار پرسیدم:
«آخرین نفسش را چه کسی دود کرد؟»
خندید و خاکسترش ریخت روی فرش زمان —
گفت:
«من سوختم تا تو بسوزی…
و این چرخه،
خاکستری ست
که هر بار،
به شکل دودی تازه برمی‌گردد.»
نعمت طرهانی
1404/11/20
6

بغض در سینه‌ام نشسته،
فرشی از خارِ یادِ تو؛
هر نفس،
نَفَس‌ام را به قتلگاه می‌کشد.

و زمزمه‌ای که می‌گوید «بمان» —
در گلویم می‌شکند، چو شیشه‌ی سرد.
چشم‌ها را می‌بندم،
تو نمی‌بینی که این سکوت،
چه فریادی ست در پناهِ لب‌های ترک‌خورده.

می‌خواهم فریاد کنم،
اما صدا
پیش از لب،
در گلویم می‌شکند —
سنگی صاف و سرد.

و درونِ آن سنگ،
دریاست —
دریایی مسطح، بی‌جنبش،
همهمه‌اش در گِلوی زمان گم شده.

پشت همین لب‌های بسته
جهانی ست
که در آن
آواز، پیش از زادن، یخ می‌بندد.
هر پرنده‌ای — سنگ می‌شود.
و هر بوسه‌ای
سنگ‌نبشته‌ای ست خاموش
بر پرده‌ی حنجره.

سکوت،
آبگیرِ مرده‌ای شده
که تصویرِ تو
هنوز بر سطحِ تارِ آن شناور است.
و من،
در ژرفای این آبگیر،
بی‌صدا
دارم خفه می‌شوم.
و هر نفسی که بالا می‌آید،
سنگی ست از همان قعر —

تو رفته‌ای
و این بغضِ نَگَفتَه،
تنها همسفرِ باقیِ راه است —
مهمانی ناخوانده
که کلیدِ خانه را دارد
و هر شب،
چراغِ تنهایی را با روغنِ همان خاطره
روشن می‌کند.
نعمت طرهانی
1404/11/20
2

شاید زیبا نبودم…
شاید آن نوری که در چشمانت جست‌وجو می‌کردی
از پنجره‌های وجودم
هرگز نتابید.

شاید دستانم
گرمای نانِ تازه را نداشت،
اما خستگی را ورز می‌داد
تا لحظه‌ها
نان شوند.

من آیینه بودم
آیینه‌ای که مهتاب را
در چشم‌های بی‌خوابِ یک برکه
مهمان می‌کرد.

شاید واژه‌هایم
ترانهٔ باران نبود،
صدای سنگی بود
که در بستر رود
تنها می‌غلتید.

تو خورشیدی بودی
و من
سایه‌ای که در حریم نورت نفس می‌کشید —
و روشنی
سرانجام
هر سایه را ترک می‌گوید.

پس رفتنِ تو
قصهٔ قهر نبود،
حکایتِ بازگشتِ نور
به خورشید.

و من
در این خاکِ سرد
باید رازِ رویشِ گلی را بیاموزم
که برای آفتابِ دیگری
حسرت نمی‌خورد.

رفتنت
فرو ریختنِ دیوارِ زندانِ ظن بود.
اینک آسمانِ تو
مالِ خودِ توست
و باران را
به هر ابری نمی‌بندی.

عاشقی، جشنِ ماسک‌ها بود —
همه با نقاب آمده بودند
و من
بی‌خبر از قاعدهٔ بازی
با چهرهٔ برهنه‌ام حاضر شدم.

در میانِ رقصِ عروسک‌های نخ‌بسته
تنها آیینه‌ای بودم
که راست‌ترین تصویر را نشان می‌داد —
نقابی از ابریشمِ شفافِ حقیقت
که بر صورتِ هزاران دروغ می‌خزید
و می‌سوخت.

نعمت طرهانی
1404/11/20
2

خانه
کوچک نشده
اما
راهروها
بی‌جهت
بلندترند؛
انگار
قرار بوده
کسی بیاید
و نیامده.

کمدِ بسته،
تنها آرشیوی خاموش خواهد شد از «بودن» من.
و تو
پارچه‌ها را ورق خواهی زد؛
نه برای پوشیدن،
بلکه برای یافتن نشانی
از نفسی
که این آشیان همه‌ی زندگی او بود.

غروب
زودتر شروع می‌شود
از جایی
که تو
قرار بود
بایستی.

و آنگاه در سکوتِ انبوهِ اتاق
پنجره را خواهی گشود
تا شاید نسیمی،
ذره‌ای از نفسِ باقی‌مانده‌ام را
از لا به لای پارچه‌ها رها کند…
اما تنها غبار خواهد آمد،
و صدا،
صدای فراموشیِ آرامِ ساعتِ دیواری.

شب
با حوصله
همه‌چیز را
سر جایش می‌گذارد
جز
آن لحظه‌ی کوتاه
که می‌شد
نمانَد.

آنگاه تو خواهی ماند
و یک قفسه از سکوت.
و آن لحظه‌ای که آفتاب
بر شانه‌های خالی لباس‌ها می‌افتد
مانند نوازشی بی‌معنا.
در آینه نگاه خواهی کرد
و چهره‌ات را تار خواهی دید
در مهی بی‌نام، فراموش‌شده.

پوسترِ روی دیوار
کمرنگ‌تر از خاطره‌ای ست که از آن داریم.
عکس‌ها
خودشان را
کم‌کم
از شباهتِ ما
پس می‌گیرند.

صندلیِ رو به پنجره
فرورفتگیِ قامت مرا
در حافظه‌ی چوب نگاه داشته،
می‌ترسد اگر راست شود،
همین نشانه نیز باد را همراهی کند و برود.

و تو چایِ تلخِ تنهایی را
جرعه‌جرعه خواهی چشید
در فنجانی که لبه‌اش
جا‌دندانی از لب‌های من دارد.

در لباس‌های آویخته‌ی من
به جستجوی ردّی
از گرمای تنم می گردی—

و خواهی دید که نخ‌های رخوت‌زدهٔ پیراهنم
هنوز در گرهٔ دکمه‌ها اسیرِ شتاب دست‌های شادی‌اند
که بی‌تأمل بسته می‌شدند.
و صندلی…

روزی خواهد آمد
که همه‌ی واژه‌های ناگفته،
همه‌ی نگاه‌های معوق،
همه‌ی دست‌های نرسیده،
پیراهنی خواهند شد بر بند
که باد،
بی‌اعتنا،
تاب می‌دهدشان.

و تو، در نهایت، معنا خواهی فهمید
که عشق، گاه،
تنها بوی محوی‌ست که در پارچه‌ای باقی می‌ماند؛
و هرچه بیشتر می‌جویی، کمرنگ‌تر می‌شود.

و خواهی دید که آن پیراهنِ تهی
تنها جامه‌ای نیست که باد تکان می‌دهد—
بلکه پرچمی است تسلیم
بر بلندای بامِ تنهایی.
هر تاشدگی‌اش،
یادآور آغوشی ناتمام است
و هر چینِ درمانده‌اش،
خمیازه‌ای ست از حضوری که رفته.

در سایه‌روشنِ غروب
چشمانت را خواهی بست
و به جای جستجوی بو،
سکوت را می‌آزمایی—
سکوتی که مرا در خود حل کرده
چون نمکی در اقیانوسِ فراموشی.

و خواهی دانست
که همین نایافتنی‌بودنِ عطر،
خود، تنها ردِّ واقعیِ من است
در جهانی که همه چیز
معلق است
بر بندِ رختِ زمان.

و خواهی فهمید که عشق،
آخرین بوی محوی ست
که پیش از آنکه باد تمامش ببرد،
خود، باد می‌شود—
تا در حافظهٔ کورِ کائنات،
تنها نسیمی باشد
که جامهٔ تهی را نه برای اشک،
که برای پرواز،
بر بندِ رختِ زمان می‌تکاند.

ــــــــ

اما من
یاد گرفته‌ام
در این هوا
زندگی کنم؛
نه با امید،
نه با اندوه—
با چیزی شبیه
تعلیق،
که نه می‌رود
نه می‌ماند.

نعمت طرهانی
1404/11/20
6

رفتم.
رفتم تا خاطرات خوبمان،
پیش از آن که
به رنگ تلخِ امروز درآیند،
در همان اوج آبیِ خود بمانند.

و درِ آن آسمانِ گذشته را قفل کردم،
کلیدش را
به تهِ چشم‌های زمان سپردم،
تا کسی جز «ما» نداند
که آبیِ آن، چه عمقی داشته است.

نخواستم ذرّه ذرّه آب شوم،
در رودِ آهستهٔ فراموشیِ تو —
نخواستم نقشِ روی آب را
بی‌امضاء، بی‌حرکت،
تماشا کنم.

پس سنگ شدم.
در بسترِ همان رود
تا جاری شوم اما ذوب نشوم،
تا موج‌های تو مرا بخراشند
اما شکلِ خود را
به فراموشی نسپارم.

ما که سهمِ هم نبودیم…
فقط فاصله‌ای بودیم
بین دو نفس،
بین دو حرف ناتمام،
بین آغاز یک غروب
و پایان یک سلام.

فاصله‌ای به طولِ یک معنا
به پهنایِ یک شاید...
که نه راهِ رفتن داشت
نه جایِ ایستادن.

رفتم.
چون می‌دانستم عشق
گاه،
بیش‌تر از نبودن می‌سوزاند.

رفتم تا شعله‌ات تمامی نگیرد
تا خاکستری تو را
به رنگ فراموشی نبینم
و باد،
خاطره را نسوزاند
در آتشی که خودِ تو بودی…

رفتم تا فصل ها بگذرند
و تو در آینه ی مه آلودِ زمان
تصویری از من را ببینی
که نزدیک است
اما هیچ گاه نمی رسد.

ــــــــــ
و اکنون
وقتی نفس‌ها به هم می‌رسند
و حرف‌ها تمام می‌شوند،
می‌فهمیم:
کامل‌ترین شکلِ بودنِ ما
در همان نبودنِ محض بود.