وطندار یعنی همان نانِ تنورِ مادربزرگ
که هنوز
خردههای خمیرش
زیر ناخنهای صبح جمعه جا مانده.
یعنی از کوچهای میگذری
و خانهات را
پشت چندین پیچِ بیعلامت
گم میکنی.
و دستت خالیست
از کلید خانههایی
که دیگر نیست.
---
وطندار یعنی شاعری بیدفتر
که هر غروب
پشت پنجره میایستد
تا برای گنجشکهای مهاجر
با لهجهٔ شیراز
ترانه بخواند.
---
یعنی هنوز
وقتی باد از سمت جنوب میوزد
چشمانت را نمیبندی
تا خرمشهر را
پشت پلکهایت
مهمان کنی.
---
وطندار یعنی کولیای
با کولهای از خاکِ تبریز
که هر شب
زیر مهتاب
برای غریبهها
از نرگسهای جهرم میگوید.
یعنی وقتی پرچمی در باد میتپد
بیاختیار
از جا بلند شوی.
---
وطندار یعنی زخمی تازه
که هر صبح
با دستهای خالی
آب میخواهد.
یعنی شعری در غربت
که آب طلای مادربزرگ را
بر زخمهای ترس امروز
میچکاند.
---
وطندار یعنی برفِ سهند را که میبینی
ترانههایت
بیآنکه بخواهی
به گویش مادری گره میخورد.
یعنی پایت را روی زاگرس بگذاری
و باد بهار
کوچزادگاهت را
از استخوانهایت بیرون بکشد.
یعنی در مهِ سبلان
رد پای آزادی را ببینی.
یعنی راهِ
از دماوند
تا قاف
در سینهات خانه کرده باشد.
و فریاد مشروطه
از قلهها
برگردد.
---
یعنی کوههایی که در رگهایت جاریاند:
زاگرس، سبلان، سهند، دماوند
و هزار قلهٔ بینام دیگر
که نامشان در شناسنامه ما ثبت نشده
اما هر صبح
با نفسهای ما
بیدار میشوند.
---
وطندار یعنی
خلیج فارس
که نامش
روی زبان دشمن
زخم کهنهای است.
یعنی نفسهای اروند
یعنی موجهای دریای خزر
که نام مادران را صدا میزنند.
یعنی لوت
یعنی کویر نمک
یعنی لاکپشتی
که در شنهای داغ
فردا را دفن میکند
تا زندگی
از دل هیچستان
بتازد.
---
وطندار یعنی آمیختهای
از نمک دریا و شن کویر،
از خنکای خزر
و گرمای خلیج،
زمزمه کارون
و سکوت ریگزرین.
یعنی در دل کویر
چشمهای کور شود
اما ناگهان
در جای دیگری از زمین
بجوشد.
---
وطندار یعنی نفس کشیدن
حتی وقتی هوا
بوی باروت میدهد.
یعنی هنوز
با ریههای پر از دود
برای سحر
آواز خواندن.
یعنی در میان مینها
گلی را
از خاک بیرون کشیدن.
وطندار یعنی نبستن پنجرهها
حتی اگر ترس
کوچه را پر کرده باشد.
---
اما نفس کشیدن در بوی باروت
کار هر کسی نیست.
ماندن
وقتی رفتن آسانتر است.
ایستادن
وقتی افتادن
کمدردتر است.
وطندار یعنی کسی
که میفهمد
گاهی
زنده ماندن
خودِ میدان جنگ است.
---
وطندار یعنی در جلفا
کنار پل آهنی ارس
سه سرباز
که دستور تسلیم را
به باد سپردند.
یعنی دو برادر
یکی در آفتاب خرمشهر
یکی در مه انزلی
هر دو در یک روز
هر دو رو به یک قبله.
---
یعنی غلامعلی
که از آبادان برمیگشت
با مسلسلهای انگلیسی
در میدان بیسیم
از نفس ایستاد
اما وطن در سینهاش
هنوز نفس میکشید.
یعنی یدالله
بر فراز خزر
به آسمان شلیک کرد
با آخرین نگاهش
به موجهایی که میگفتند:
«تو ناخدای این ساحلی
حتی اگر کشتیات غرق شود.»
---
وطندار یعنی سرهنگی
که میداند
زنده ماندن
از مردن
سختتر است.
---
وطندار یعنی تو
یک وجب از این خاک
با تمام خونهایی
که در رگهایت دویدهاند
یعنی همین که صبح
چشمانت را باز میکنی
و نفس میکشی
یعنی ایران
هنوز
هوا دارد.