bg
خفتگانی در مه
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 3

خفته‌گانی
به وسعت دشتی بی‌صدا

باد می‌آید
برگ‌ها
چون نامه‌های نانوشته
بر سینه‌مان فرو می‌ریزند
و ما
به پشت می‌غلتیم
بی‌آنکه
چشم بر هم بزنیم.

ناگهان
سنگی از دور دست
حوض کهنه را می‌شکافد
انگار که مگسی را
از پیشانی زخمیِ حقیقت
دور می‌کند.

و ما
هراسان
برای یک دم
بیدار می‌شویم

اما بیداری
چیزی جز خوابی روشن‌تر نیست

دوباره
پلک‌ها فرو می‌افتند

شاید مرگ
نام دیگرِ گشودنِ چشم باشد
وقتی که می‌بینی
حقیقت
پشت آینه‌ای‌ست
و ما را خواب می‌بیند.

در خواب
لبخند می‌زنیم
بیداری
خوابی‌ست
که دیرتر تمام می‌شود

زندگی
سَیری‌ست در مه
با فانوسی خاموش در دست

تا آنگاه
که تکه‌ای از مه
چون پرنده‌ای خسته
بر خاک می‌نشیند
و به زمین بدل می‌شود.

و ما
برای اولین بار
سایه‌های خود را
کنار پاهایمان می‌بینیم

سایه‌ها
که از ما بیدارترند

و باز—
خاموشی

در خواب می‌گرییم
در خواب می‌خندیم
و گمان می‌کنیم
بیداریم

تا مرگ
در را آهسته بگشاید

و خورشید
از پشت پلک‌های بسته‌مان
طلوع کند.

شاید این نگاه
آینه‌ای‌ست
رو به هیچ
و پشت آن
حقیقت
خیره مانده است
و ما
در هیاهوی خویش
خفته‌ایم.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران