در حصارِ سردِ این ایوانِ تنگ
گاه بهشت است، گاه آغوشِ پلنگ
خانهای در جیبِ پنهانِ حریر
خانهای در نیمهشبهای ضمیر
نردبانی از طمع بگذاشتهای
از لبِ این بامها برداشتهای
میروی بالا که نزدیکِ هلال
چشم بدوزی به اموال و جمال
هر طبقه بالاتر از سقفِ نیاز
شیشهها تنگتر از راهِ فراز
طمع را بر خویش کنی کامکار
عاقبت سنگی بر مزارت یادگار
گندمِ شبهای نَیدرویده را
میشمردی با تَبِ ناآرمیده را
بهرِ فردایی که نتواند رسید
پلّهای دیگر ز طاقت برکشید
تا که یک روز از بلندای هَوس
نَردبان بشکست و ماندی در قفس
---
«خویشتنِ طماعِ من! ای دشمنِ دیرینهحال،
چند بالایی بَرَم بر دوشِ این پوسیده بال؟»
---
نه فرود آیی، نه بالا رفتنت
خندهی مرگ است بر اشکفتنت
آن زمان که میشوی آوارِ خویش
میکُشد بارِ تو را دیوارِ خویش
ای عجب! سنگینیِ «هیچ» از زر است؟
آخرِ این راه، چاهی دیگر است
راه، وارون میرَوَد از آسمان
نزدِ آنک انگشت حیرت بر دهان
گر فرود آیی، زمین نرم است و گِل
مستِ عطرِ نانِ گرم و زمزمهی گُل
مینگرد سقفِ شکسته، پلّهها
میشود این بار، رو به بالا رها؟
ایستاده بر لبِ چاهِ بلند
نَردبان خفته است و تو پا در کمند
پلهای بشکست و غلتید آن کمند
ته چاه افتاده آسمانِ دردمند
آن زمان که آسمان، دیوار شد
نردبانِ خُرد، تنها دار شد...
ور نه، چون بادِ هوا برخیز و رو
در هوای خویشتن آویز و هو
---