به نامِ آنکه تقدیر ریخت
جهان را به پیمانهی راز ریخت
نخستین نفس را چو در سینه کاشت
بر آن، نقشِ اندوه و آواز کاشت
قلم بر جبینِ من آنگونه رفت
که لبخند، از آینهام رو نهفت
نه از بختِ خفتهست فریادِ من
که از خویش پیچیده بنیادِ من
مرا خواند روزی به صحرای شوق
نهادی به دستم، نهالی ز شوق
چو رفتم، زمین زیر پایم شکفت
ولی خار، در راهِ رگها نهفت
نه راهِ پس و نه رهِ پیشِ رو
من و گامهایی که گم شد در او
همان کس که از رشتهام تار ساخت
مرا در گرههای خود، اسیر ساخت
مرا بازیِ خویش پنداشت و برد
نه از چرخ، کاین نقش از آغاز کرد
رقیب از قفا، مهرهچینِ دَغَل
من و نردِ تقدیر در مشتِ گِل
از آن پیشتر کاین دو مهره فتاد
مرا نقشِ تقدیر، جفت شش داد
اگر جفت شش ریخت دستِ نخست
چه باک از فریبِ رقیبِ درست
چو مُهریست نامم بر این لوحِ سرد
نه پاکش توان کرد و نه نقشِ دگر
نه در اشکِ من، موجِ دریا شکست
نه فریادِ من، سقفِ گردون گسست
دلم خواست یکبار بشکنم این
ولی بند، پیچیدهتر شد ز کین
پس آن بِه که خاموش بنشینم اینچنین
به فکری که میریزد از چینِ جبین
مگر روزی این پرده بالا رود
رهی از دلِ این معما رود
نگوید کسی کاین سخن نارواست
که این نقش، زان دستِ ناپیداست
من از خویش پرسیدم: این راه کیست؟
که جز ردّ پایِ خودم، هیچ نیست
جهان، گویِ افتاده در گردش است
نه آغاز پیدا، نه انجامش است
چراغِ خرد را چه افروختن
چو خورشید، خود راه بنهفتهتن
تو آن شعلهای در دلِ این شبان
که از خویش جوید رهِ جاودان
رها کن عنان را به دستِ سکوت
که فریاد، گم میشود در هبوط
چه چاره؟ که در چنگ تقدیر، کار
نه از شش برآید، نه از جفتِ یار
مرا پیش از آنکه فراموش کند
در این نقش، آهسته مدهوش کرد