bg
1 -
رضا کریمی ( 437 شعر )
سلام ای شاه بی سر ...
1396/08/17
2 -
فريدون نوروززاده ( 362 شعر )
كابل دلم شد
1397/05/17
3 -
عباس حاکی ( 307 شعر )
معلم
1396/07/04
4 -
ولی الله...... شیخی مهرآبادی. ( 264 شعر )
اکران زندگی................
1396/12/08
5 -
اکبر شیرازی ( 245 شعر )
زن و مرد
1397/05/19
6 -
اکبر بهرامی ( 226 شعر )
طالب دیدار
1397/05/21
7 -
محمد محسن خادم پور ( 206 شعر )
هفت سین
1396/12/27
8 -
( 165 شعر )
نجوا
1396/08/23
اضافه شدن لینک غزلسرا در "سایت پیوندها"

باسلام واحترام نام و نشانی تارنمای شما بر اساس رتبه بندی در نشانی ذیل اضافه گردید. غزل سرا ghazalsara.ir صفحه اصلی/علمی و آموزشی/علوم انسانی/مجم...

افتتاح سایت جدید

سلام خدمت اعضای محترم سایت غزلسرا و بازدیدکنندگان عزیز ضمن تبریک آغاز دهه مبارکه فجر ؛ سایت غزلسرا با ساختاری جدید و قابلیتهایی بیشتر بعد از یکماه ت...

اشعار برگزیده
آخرین اشعار ارسالی
ابراهیم حاج محمدی
1397/05/24
7

سلسله ی دود آه می رسد از راه گاه، حظ نبر از اشتباه
حظ نبر از اشتباه، می رسد از راه گاه، سلسله ی دود آه

حضرت مریم، مسیح زاده اگر بس ملیح،ماه جمالی صبیح
با تو بگویم صریح، لب نگشایی وقیح، للعجبا ، واه واه

میوزد الان دبور*، می کند از پل عبور،گیرمت افتد به تور
حوریه ای لخت و عور، می شود آیا به زور، قهقهه ات قاه قاه؟

عاری از اکراه باش، شعله ور از آه باش،شر نه،شررخواه باش
از خطر آگاه باش، مرد در این راه باش، دمبدم امّا، نه، گاه

آینه بی قشقرق، کی کند از غُصّه دق، تا که شود  بد قلق، 
بر دل او منطبق ، ظلمتِ نا متّفِق،  از سر شب تا پگاه

پاتوق نور آینه ست ، مهد سرور آینه ست، شعر شعور آینه ست 
رمز ظهور آینه ست ،کنه زبور آینه ست، گر تو نخواهی نخواه

گرچه به رو وا در است کس اگر از خود نرست، نه، نشود حق پرست، 
چشمت اگر اختر است، اختر اگر اخگر، است گاه نگاهی گناه

چاق که کردت چپق؟، تا بکشی کم نطق !، یا بزنی کم  تپق!
می دَهَمَت مُشتُلُق، یکسره این بدعنق، عمر  تو سازد  تباه

از چه سبب دربدر، می دوی آسیمه سر، راه پر است از خطر
سعی کن ای  شعله ور، با تو در این رهگذر، راه بیفتد به راه

دهشتت از وحشت است، وحشتت از دهشت است،دهشتت از خفّت است
ظن نبر از عزّت است چون فقط از ذلّت است از سرت افتد کلاه

چشم بشو، گوش باش، شعله، شرر نوش باش،هوش، نه مدهوش باش
مرد خطا پوش باش،ناب خداجوش باش،تا نشوی  رو سیاه

دُرد اگر در سبوست، کارت اگر جستجوست، آب حیاتت به جوست،
ذکر لبت گر که هوست،زمزمه ات  دوست دوست، بگسلی از ما سواه

هان مگریز از بلا،تیر نخور از قفا، پیش تو خلوت سرا
هست فراهم بیا، یافته ای؟ کی؟ کجا؟ بهتر از این سرپناه

سلسله ی دود آه می رسد از راه گاه، حظ نبر از اشتباه
حظ نبر از اشتباه، می رسد از راه گاه، سلسله ی دود آه

* دبورفرهنگ فارسی معین:(دَ) [ ع . ] (اِ.) بادی که از مغرب می وزد
سميرا كميجاني
1397/05/23
16

شبم دیگه چشماشو بست
 به من نگاه نمیکنه
از لابلای کوچه هاش
 منو صدا نمیکنه
اونم منو تنها گذاشت
مثل تموم آدما
سوزوندش این دل منو
غصه و غم برام گذاشت
ستاره های طلاشو
از بغلم برداشت و رفت
این همه تنهاییو
 تو دامنم گذاشت و رفت
حالا دیگه من موندمو
چشمای سرد و خیس من
هیچکی دیگه نمیبینه
بغض گلو ، اشکای من
سید محمد حسین شرافت مولا
1397/05/22
12

بسمه تعالی

ای شکوه بارگاهت برتر از عرش برین‏
ای غلام کمترین درگهت روح الامین‏
ای غبار خاک کویت سرمه‏ ی چشم ملک‏
ای خدا را دست قدرت در درون آستین‏
ای گدای سفره ‏ی احسان تو جن و بشر
ای همای رحمت حق ای امام راستین‏
ای نبی را پاره‏ ی تن، ای علی را نور عین‏
قبله‏ ی هفتم ولی حق امام هشتمین‏
من چه گویم در مقامت کز جلال و مرتبت‏
مادرت باشد به عالم دخت ختم المرسلین‏
یک طوافت هفتصد و هفتاد حج اکبر است‏
قبله دلها توئی بهر قلوب مسلمین‏
ای که آهوی بیابانی ببوسد پای تو
ای که از بهر شتر شد صحن تو حصن حصین‏
بی‏ پناهم من پناهم ده که از فرط گناه‏
خواب راحت نیست چشمم را به روز واپسین‏
دست رد بر سینه ‏ام مولا مزن گر چه بدم‏
توشه ‏ای بر من عنایت کن که هستم بی‏ معین‏
شاعر «ژولیده» را مانند دعبل کن قبول‏
تا نگوید مدح کس را غیر آل طاهرین‏

گردآوری :  سید محمد حسین شرافت مولا
akbarbahrami
1397/05/21
16

من نمی دانم تو با من یار بودی یا که نه

با دل و جان طالب دیدار بودی یا که نه

بنده را کردی اسیر دیدگان مست خود

در چنان حالی خودت بیدار بودی یا که نه

آمدی دستی کشیدی بر سر و رویم ولی

ناجی من از سر اجبار بودی یا که نه

یار بودی از دل و جان  با دل دیوانه ام

با دل  من محرم اسرار بودی یا که نه

مرغ عشقت مرد اما روی ماهت را ندید

بر دل افسرده اش غمخوار بودی یا که نه

 بنده را دیگر نمی بینی عزیز و نازنین

گر چه از دیدار من بیزار بودی یا که نه
shirazy
1397/05/19
25

سلام 
اخیر اشعاری در خصوص زن و مرد و مجادله ای اگرچه طنز گونه منتشر شده است ضمن تقدیر از شاعران آن اشعار زیبا ، تصمیم گرفتم از نگاه دیگری بدون تبعیض شعری در باره زن و مرد بگویم که بداهه زیر را تقدیم می کنم به زنان و مردان عزیز هموطن و همینطور همه زنان و مردان عالم
#اکبرشیرازی
@shirazy
----------------
🔸به نام خدای بشر آفرین /
همان جانشین خودش در زمین

🔸به نام خدائی که مرد آفرید /
قوی بُنیه ، اهل نبرد آفرید

🔸بنام خدائی که زن آفرید /
چو گلخانه ای در چمن آفرید

🔸به زن داد طنازی و دلبری /
به صد شیوه انواع افسونگری

🔸شود مهد آرامشِ مرد ، زن /
کند آتش خشم اوسرد ، زن

🔸بهشت برین زیر پای زن است /
همه آفرینش برای زن است

🔸زمانی که زن بر سرش تاج رفت /
ز دامان او مرد ، معراج رفت

🔸برای زنان تکیه گاه است مرد /
که شهبانو و پادشاه است مرد

زن و مرد با هم چو همدل شوند /
یقین فارغ از رنج و مشکل شوند

🔸زن و مرد هر دو ز یک گوهرند /
که همراه و همدوش یکدیگرند

🔸از این روست گفتند بی همسری /
ندارد ز دین نیمه ی دیگری

🔸تفاوت که در خلقت هر دو هست /
ولی عقل باید که در کار بست

🔸اگر درک گردد ز هم حال ها /
شود زندگی چون عسل سال ها

🔸نباشد کسی بهتر ، آری ولیک /
مگر اهل تقوا و اخلاق نیک

🔸زن و مرد هم "راز" یک دیگرند/
چو غمخوار و دمساز یکدیگرند

#اکبرشیرازی
19مرداد97

کانال تلگرامی اشعار  :  https://t.me/shirazy
nawroz
1397/05/17
19

خمارم،
چهچه ِ بلبل دلم شد
سبد هاي پر از سنبل دلم شد
منم اينجا خراب ِ دست ِ غربت  
تو رفتي كابل و كابل دلم شد

#فريدون_نوروززاده
مگر نمی بیند است در ما عیار هر چه وبال، بالا
خدا پسندد چگونه آیا شویم افسرده حال، حالا؟

اذان به وقت نگاه رافت مدار ایزد به دل نشیند
نمازتان می درخشد آری اذان چو گوید بلال، لالا

سجودش است از خلوص ممتد اگر نشاطی زلال دارد
کسی که نزد خداست شانش بدون زنگ زوال، والا

به عرش خواهی خورَد اگر جِقّه ات بیا رو به حق بیاور
صریح با خود بگو برادر که داری آیا خیال، یا، لا؟

برای فرتوتی ات تاسف چه می خوری بی ثمر، ندانی
که عمر در این جهان فانی نباشدت لایزال، زالا؟!

دلیل دلدادگی به درس از وفور سرمستی و نشاط است
اگر از استاد خویش- ((جکسن)) - گرفته باشد مدال، ((دالا))

خمار خامی نباش زیرا که غافلانی که جمله خامند
چه طرف بر بسته اند از این که خریده باشند کال، کالا؟

اگر که مقصودت از شکفتن نه پختگی بوده خیرگی کن
به خود بزن حُقّه، سمت مردن بدون هیچ اتکال، کال آ
سید محمد حسین شرافت مولا
1397/05/16
12

بسمه تعالی

شعر افضل الدین بدیل خاقانی شروانی درباره حضرت محمد(ص)

در شکایت از روزگار و مدح پیغمبر بزرگوار و یاد از کعبه معظمه

هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم

وز صور آه بر فلک آوا برآورم

چون طیلسان چرخ مطرا شود به صبح

من رخ به آب دیده مطرا برآورم

بر کوه چون لعاب گوزن اوفتد به صبح

هویی گوزن‌وار به صحرا برآورم

از اشک خون پیاده و از دم کنم سوار

غوغا به هفت قلعهٔ مینا برآورم

خود بی‌نیازم از حشر اشک و فوج آه

کان آتشم که یک تنه غوغا برآورم

اسفندیار این دژ روئین منم به شرط

هر هفته هفت‌خوانش به تنها برآورم

بس اشک شکرین که فرو بارم از نیاز

بس آه عنبرین که به عمدا برآورم

لب را حنوط ز آه معنبر کنم چنانک

رخ را وضو به اشک مصفا برآورم

قندیل دیر چرخ فرو میرد آن زمان

کان سرد باد از آتش سودا برآورم

دلهای گرم تب زده را شربتی کنم

ز آن خوش دمی که صبح‌دم آسا برآورم

هردم مرا به عیسی تازه است حامله

ز آن هر دمی چو مریم عذرا برآورم

زین روی چون کرامت مریم به باغ عمر

از نخل خشک خوشهٔ خرما برآورم

تر دامنان چو سر به گریبان فروبرند

سحر آورند و من ید بیضا برآورم

دل در مغاک ظلمت خاکی فسرده ماند

رختش به تابخانهٔ بالا برآورم

رستی خورم ز خوانچهٔ زرین آسمان

و آوازهٔ صلا به مسیحا برآورم

نی‌نی من از خراس فلک برگذشته‌ام

سر ز آن سوی فلک به تماشا برآورم

چون در تنور شرق پزد نان گرم، چرخ

آواز روزه بر همه اعضا برآورم

آبستنم که چون شنوم بوی نان گرم

از سینه باد سرد تمنا برآورم

آب سیه ز نان سفید فلک به است

زین نان دهان به آب تبرا برآورم

آبای علویند مرا خصم چون خلیل

بانگ ابا ز نسبت آبا برآورم

از خاصگان دمی است مرا سر به مهر عشق

هر جا که محرمی است دم آنجا برآورم

در کوی حیرتی که هم عین آگهی است

نادان نمایم و دم دانا برآورم

چون نای اگر گرفته دهان داردم جهان

این دم ز راه چشم همانا برآورم

ور ساق من چو چنگ ببندد بده رسن

هم سر به ساق عرش معلا برآورم

با روزگار ساخته زانم به بوی آن

کامروز کار دولت فردا برآورم

جام بلور در خم روئین به دستم است

دست از دهان خم به مدارا برآورم

تا چند بهر صیقلی رنگ چهره‌ها

خود را به رنگ آینه رعنا برآورم

تا کی چو لوح نشرهٔ اطفال خویش را

در زرد و سرخ حلیت زیبا برآورم

تا کی به رغم کعبه نشینان عروس‌وار

چون کعبه سر ز شقهٔ دیبا برآورم

اولیتر آنکه چون حجر الاسود از پلاس

خود را لباس عنبر سارا برآورم

دلق هزار میخ شب آن من است و من

چون روز سر ز صدرهٔ خارا برآورم

خارا چو مار برکشم و پس به یک عصا

ده چشمه چون کلیم ز خارا برآورم

در زرد و سرخ شام و شفق بوده‌ام کنون

تن را به عودی شب یلدا برآورم

چون شب مرا ز صادق و کاذب گزیر نیست

تا آفتابی از دل دروا برآورم

بر سوگ آفتاب وفا زین پس ابروار

پوشم سیاه و بانگ معزا برآورم

مولو مثال دم چو برآرد بلال صبح

من نیز سر ز چوخهٔ خارا برآورم

چند از نعیم سبعهٔ الوان چو کافران

کار حجیم سبعه ز امعا برآورم

شویم دهان حرص به هفتاد آب و خاک

و آتش ز بادخانهٔ احشا برآورم

قرص جوین و خوش نمکی از سرشک چشم

به ز آنکه دم به میدهٔ دارا برآورم

هم شوربای اشک نه سکبای چهرها

کاین شوربا به قیمت سکبا برآورم

چون عیش تلخ من به قناعت نبود خوش

ز آن حنظل شکر شده حلوا برآورم

چه عقل را به دست امانی گرو کنم

چه اره بر سر زکریا برآورم

قلب ریا به نقد صفا چون برون دهم

نسناس چون به زیور حورا برآورم

چون آینه نفاق نیارم که هر نفس

از سینه زنگ کینه به سیما برآورم

آن رهروم که توشهٔ وحدت طلب کنم

زال زرم که نام به عنقا برآورم

شهبازم ارچه بسته زبانم به گاه صید

گرد از هزار بلبل گویا برآورم

سر ز آن فرو برم که برآرم دمار نفس

نفس اژدهاست هیچ مگو تا برآورم

صهبا گشاده آبی و زر بسته آتشی است

من آب و آتش از زر و صهبا برآورم

بلبل نیم که عاشق یاقوت و زر بوم

بر شاخ گل حدیث تقاضا برآورم

دانم علوم دین نه بدان تا به چنگ زر

کام از شکار جیفهٔ دنیا برآورم

اعرابیم که بر پی احرامیان دوم

حج از پی ربودن کالا برآورم

گر طبع من فزونی عیش آرزو کند

من قصهٔ خلیفه و سقا برآورم

با این نفس چنان همه هشیار نیستم

مستم نهان و عربده پیدا برآورم

اصحاب کهف‌وارم بیدار و خفته ذات

ممکن که سر ز خواب مفاجا برآورم

صفرا همه به ترش نشانند و من ز خواب

چون طفل ترش خیزم و صفرا برآورم

بنیاد عمر بر یخ و من بر اساس عمر

روزی هزار قصر مهیا برآورم

مردان دین چه عذر نهندم که طفل‌وار

از نی کنم ستور و به هرا برآورم

زن مرده‌ای است نفس چون خرگوش و هر نفس

نامش به شیر شرزهٔ هیجا برآورم

در ظاهرم جنابت و در باطن است حیض

آن به که غسل هر دو به یک جا برآورم

دریای توبه کو که درین شام‌گاه عمر

چون آفتاب، غسل به دریا برآورم

خاقانیا هنوز نه‌ای خاصهٔ خدای

با خاصگان مگو که مجارا برآورم

گر در عیار نقد من آلودگی بسی است

با صاحب محک چه محاکا برآورم

امسال اگر ز کعبه مرا بازداشت شاه

زین حسرت آتشی ز سویدا برآورم

گر بخت باز بر در کعبه رساندم

کاحرام حج و عمره مثنا برآورم

سی‌ساله فرض بر در کعبه قضا کنم

تکبیر آن فریضه به بطحا برآورم

حراقه‌وار در زنم آتش به بوقبیس

ز آهی که چون شراره مجزا برآورم

از دست آنکه داور فریادرس نماند

فریاد در مقام مصلا برآورم

زمزم فشانم از مژه در زیر ناودان

طوفان خون ز صخرهٔ صما برآورم

دریای سینه موج زند ز آب آتشین

تا پیش کعبه لولوی لالا برآورم

بر آستان کعبه مصفا کنم ضمیر

زو نعت مصطفای مزکی برآورم

دیباچهٔ سراچهٔ کل خواجهٔ رسل

کز خدمتش مراد مهنا برآورم

سلطان شرع و خادم لالای او بلال

من سر به پایبوسی لالا برآورم

در بارگاه صاحب معراج هر زمان

معراج دل به جنت ماوی برآورم

تا قرب قاب قوسین بر خاک درگهش

آوازهٔ دنی فتدلی برآورم

گر مدحتش به خاک سراندیب ادا کنم

کوثر ز خاک آدم و حوا برآورم

کی باشد آن زمان که رسم تا به حضرتش

آواز یا مغیث اغثنا برآورم

زان غصه‌ها که دارم از آلودگان دهر

غلغل دران حظیرهٔ علیا برآورم

دارا و داور اوست جهان را، من از جهان

فریاد پیش داور دارا برآورم

ز اصحاب خویش چون سگ کهف اندر آن حرم

آه از شکستگی سر و پا برآورم

دندانم ار به سنگ غرامت شکسته‌اند

وقت ثنای خواجه ثنایا برآورم

سوگند خورد مادر طبعم که در ثناش

از یک شکم دوگانه چو جوزا برآورم

اسمای طبع من به نکاح ثنای اوست

زان فال سعد ز اختر اسما برآورم

امروز گر ثناش مرا هست کوثری

رخت از گوثری به ثریا برآورم

فردا هم از شفاعت او کار آن سرای

در حضرت خدای تعالی برآورم

گردآوری :  سید محمد حسین شرافت مولا
خجسته فر، پر، شد آنچنان از شمیم گلها سحر شکوفا
که پُر طروات تراوَد از طبعِ شاعران شعرِ تر شکوفا

همیشه وقتی که می گشاید به بزم گل بلبل از شعف پر
قَدَر کند در قضا تجلی، قضا شود در قَدَر شکوفا

نزیبدش جز لَحَد مقامی، نمی زند چون بلند،گامی
شرف اگر در نهاد انسان نگشته با زیب و فَرّ شکوفا

صلابتت را به کوه بنما که سر کند از ارادتت خم
اگر که خواهی هویّتت را  ز گوهر ارزنده تر شکوفا

شِگِفتِگی در شکُفتن از شوقِ شورمستی شراره خیز است
سرشت انسان شود اگر با سماجتی شعله ور شکوفا

به هر طریقی که می تواند ببالد انسان به خود، ببالد
اگر که بیند نباشد از همّتش به غیر از هنر شکوفا

ضرر ندارد اگر بجوید زیان بشر گاهگاه از آن رو
که کم نگردیده در جهان بی بهانه سود از ضرر شکوفا

اگر چه ایمن نباشی آنی از انگِ دونان ِ پست فطرت
خطر کن آری،خطر، که زیبد فقط ظفر در خطر شکوفا

درنگت از درک دردمندیِّ دُرد نوشان درست اگر نیست
چرا نداری به دُرد نوشی شبیه مستان، ظفر شکوفا

سفر کن از خود به سوی هستی که از تو هر دم عدم گریزد
ثمر، سکونت، ندارد! آدم ، شود مگر در سفر شکوفا

گزندت از عشق اگر رسد هان  نباش آنی پِکَر که هرگز
تبسّمی غنچه را نگردد - پِکَر اگر شد- ثمر شکوفا

مقیم دولت سرای عشق از جنون گزیری ندارد آری
جنونش از فرط عشق باشد همیشه در "جوزهر" شکوفا

مَدارِ ما معرفت اگر شد مَهارِ ما دستِ ذاتِ حقّ است
به خود ندید آنقدر فلک جز به نور مطلق ((قمر)) شکوفا
محمد حیدری دزفولی
1397/05/11
15