bg
1 -
رضا کریمی ( 437 شعر )
سلام ای شاه بی سر ...
1396/08/17
2 -
فريدون نوروززاده ( 362 شعر )
كابل دلم شد
1397/05/17
3 -
عباس حاکی ( 307 شعر )
معلم
1396/07/04
4 -
ولی الله...... شیخی مهرآبادی. ( 264 شعر )
اکران زندگی................
1396/12/08
5 -
اکبر شیرازی ( 245 شعر )
زن و مرد
1397/05/19
6 -
اکبر بهرامی ( 226 شعر )
طالب دیدار
1397/05/21
7 -
محمد محسن خادم پور ( 206 شعر )
هفت سین
1396/12/27
8 -
( 165 شعر )
نجوا
1396/08/23
اضافه شدن لینک غزلسرا در "سایت پیوندها"

باسلام واحترام نام و نشانی تارنمای شما بر اساس رتبه بندی در نشانی ذیل اضافه گردید. غزل سرا ghazalsara.ir صفحه اصلی/علمی و آموزشی/علوم انسانی/مجم...

افتتاح سایت جدید

سلام خدمت اعضای محترم سایت غزلسرا و بازدیدکنندگان عزیز ضمن تبریک آغاز دهه مبارکه فجر ؛ سایت غزلسرا با ساختاری جدید و قابلیتهایی بیشتر بعد از یکماه ت...

اشعار برگزیده
آخرین اشعار ارسالی
ابراهیم حاج محمدی
1397/05/26
11

مادمازل امیلی ساژه هم که باشی،
از خودت وحشت خواهی کرد!
وقتی که،
به وضوح ببینی
در جِلدِ تو،
کسی دیگر،
جای تو را تنگ کرده است.
و تو،
او را،
از خودت تشخیص نمی دهی!
دنیای عجیبی است!
پر از شگفتی هایی که،
حتی اگر فکرشان را بکنی،
سرت سوت می کشد!
ما همیشه،
آدامس هایمان را،
با دهان دیگران جویده ایم.
و
قُوتِمان،
از حلقوم دیگران فرو رفته است!
درست از همین روست
که،
همیشه سیریم، سیر!
امّا از خودمان.
و
گرسنگی،
تنها در خواب،
به سراغ کرکس ها می رود.
زمستان،
عریان تر از پاییز،
پلشتی های زمین را،
آفتابی می کند.
و
کبک ها،
سرهاشان را 
در برف فرو می برند،
تا هیچ نگاه هیزی،
قابشان را ندزدد!
همین دیروز،
در خبر ها خواندم که
باستان شناسان اسکاتلندی،
در بیغوله های گواتمالا،
به اسکلت مومیایی شده ی عِفریته ای دست یافته اند،
که خیال مهاتما گاندی را،
به آغوش کشیده است!
farshidafkari
1397/05/25
7

(وسعت مرگ)
درونِ روحِ سیاهش همیشه شبها تار
جهانِ سایه میانِ وجودِ او بیدار
در آن نگاهِ پر از وحشتش صدایی سرخ
چه جیغها که نزد توی ذهن هر بیمار
شرابِ خون به دو دستش که وقتِ اعدامست 
در اوجِ موجِ سکوت و در آتشِ رگبار
به پیرمردِ اسیری رسیدم و گفتم:
که کیست این شبِ شیطانِ شومِ آدم خوار؟
به نیشْ خندِ دهانی تهی! نشانم داد...
هزار چشم و زبان را به قابِ هر دیوار
زنی که موی سیاهش به وسعتِ مرگست
به تارِ هر نخِ مویش ؛ زَنَد تَنی بَردار
زنی که داخلِ چشمش هزار تصویر از
سرانِ «نیزه تن» است و جنازه در آوار
شنید گوشِ تو هم؟ این صدایِ سلاخیست
میانِ قهقهه ها ؛ مُثلِه کردن و کشتار
فرار؟ فکرِ رهابخشِ دیگری داری؟ 
به هر کجا بروی روحِ او شود احضار!
برو به قعرِ سکوتی که شهرِ تاریکیست
که راز میشود این قصّه در دلِ اسرار...

فرشید افکاری
ابراهیم حاج محمدی
1397/05/24
18

سلسله ی دود آه می رسد از راه گاه، حظ نبر از اشتباه
حظ نبر از اشتباه، می رسد از راه گاه، سلسله ی دود آه

حضرت مریم، مسیح زاده اگر بس ملیح،ماه جمالی صبیح
با تو بگویم صریح، لب نگشایی وقیح، للعجبا ، واه واه

میوزد الان دبور*، می کند از پل عبور،گیرمت افتد به تور
حوریه ای لخت و عور، می شود آیا به زور، قهقهه ات قاه قاه؟

عاری از اکراه باش، شعله ور از آه باش،شر نه،شررخواه باش
از خطر آگاه باش، مرد در این راه باش، دمبدم امّا، نه، گاه

آینه بی قشقرق، کی کند از غُصّه دق، تا که شود  بد قلق، 
بر دل او منطبق ، ظلمتِ نا متّفِق،  از سر شب تا پگاه

پاتوق نور آینه ست ، مهد سرور آینه ست، شعر شعور آینه ست 
رمز ظهور آینه ست ،کنه زبور آینه ست، گر تو نخواهی نخواه

گرچه به رو وا در است کس اگر از خود نرست، نه، نشود حق پرست، 
چشمت اگر اختر است، اختر اگر اخگر، است گاه نگاهی گناه

چاق که کردت چپق؟، تا بکشی کم نطق !، یا بزنی کم  تپق!
می دَهَمَت مُشتُلُق، یکسره این بدعنق، عمر  تو سازد  تباه

از چه سبب دربدر، می دوی آسیمه سر، راه پر است از خطر
سعی کن ای  شعله ور، با تو در این رهگذر، راه بیفتد به راه

دهشتت از وحشت است، وحشتت از دهشت است،دهشتت از خفّت است
ظن نبر از عزّت است چون فقط از ذلّت است از سرت افتد کلاه

چشم بشو، گوش باش، شعله، شرر نوش باش،هوش، نه مدهوش باش
مرد خطا پوش باش،ناب خداجوش باش،تا نشوی  رو سیاه

دُرد اگر در سبوست، کارت اگر جستجوست، آب حیاتت به جوست،
ذکر لبت گر که هوست،زمزمه ات  دوست دوست، بگسلی از ما سواه

هان مگریز از بلا،تیر نخور از قفا، پیش تو خلوت سرا
هست فراهم بیا، یافته ای؟ کی؟ کجا؟ بهتر از این سرپناه

سلسله ی دود آه می رسد از راه گاه، حظ نبر از اشتباه
حظ نبر از اشتباه، می رسد از راه گاه، سلسله ی دود آه

* دبورفرهنگ فارسی معین:(دَ) [ ع . ] (اِ.) بادی که از مغرب می وزد
سميرا كميجاني
1397/05/23
39

شبم دیگه چشماشو بست
 به من نگاه نمیکنه
از لابلای کوچه هاش
 منو صدا نمیکنه
اونم منو تنها گذاشت
مثل تموم آدما
سوزوندش این دل منو
غصه و غم برام گذاشت
ستاره های طلاشو
از بغلم برداشت و رفت
این همه تنهاییو
 تو دامنم گذاشت و رفت
حالا دیگه من موندمو
چشمای سرد و خیس من
هیچکی دیگه نمیبینه
بغض گلو ، اشکای من
سید محمد حسین شرافت مولا
1397/05/22
15

بسمه تعالی

ای شکوه بارگاهت برتر از عرش برین‏
ای غلام کمترین درگهت روح الامین‏
ای غبار خاک کویت سرمه‏ ی چشم ملک‏
ای خدا را دست قدرت در درون آستین‏
ای گدای سفره ‏ی احسان تو جن و بشر
ای همای رحمت حق ای امام راستین‏
ای نبی را پاره‏ ی تن، ای علی را نور عین‏
قبله‏ ی هفتم ولی حق امام هشتمین‏
من چه گویم در مقامت کز جلال و مرتبت‏
مادرت باشد به عالم دخت ختم المرسلین‏
یک طوافت هفتصد و هفتاد حج اکبر است‏
قبله دلها توئی بهر قلوب مسلمین‏
ای که آهوی بیابانی ببوسد پای تو
ای که از بهر شتر شد صحن تو حصن حصین‏
بی‏ پناهم من پناهم ده که از فرط گناه‏
خواب راحت نیست چشمم را به روز واپسین‏
دست رد بر سینه ‏ام مولا مزن گر چه بدم‏
توشه ‏ای بر من عنایت کن که هستم بی‏ معین‏
شاعر «ژولیده» را مانند دعبل کن قبول‏
تا نگوید مدح کس را غیر آل طاهرین‏

گردآوری :  سید محمد حسین شرافت مولا
akbarbahrami
1397/05/21
21

من نمی دانم تو با من یار بودی یا که نه

با دل و جان طالب دیدار بودی یا که نه

بنده را کردی اسیر دیدگان مست خود

در چنان حالی خودت بیدار بودی یا که نه

آمدی دستی کشیدی بر سر و رویم ولی

ناجی من از سر اجبار بودی یا که نه

یار بودی از دل و جان  با دل دیوانه ام

با دل  من محرم اسرار بودی یا که نه

مرغ عشقت مرد اما روی ماهت را ندید

بر دل افسرده اش غمخوار بودی یا که نه

 بنده را دیگر نمی بینی عزیز و نازنین

گر چه از دیدار من بیزار بودی یا که نه
shirazy
1397/05/19
31