خندیدم،
چون گریه را گران میفروختند،
و اشکهایم را
به قهقهه بدل کردم، تا ارزان بمانم.
صحنه،
زندان نبود،
اما خروجی نداشت،
تماشاگران،
آزاد بودند،
اما راهی جز نگاه کردن نداشتند.
دست زدم،
برای سقوط خودم،
و کف زدنها بوی اندوه میدادند.
چهرهام نقاشی شد،
اما رنگها واقعی نبودند،
کسی صورتم را ندید،
جز آینهی ترکخوردهی پشت صحنه.
دیروز را به شوخی گفتم،
و فردا از من انتقام گرفت.
حقیقت،
همیشه در مشت من بود،
اما دستهایم برای گرفتن آن زیادی لرزان بودند.
عاشق که شدم،
جهان برایم کوچکتر شد،
و دلقک،
نقش خودش را گم کرد.
شادی را فروختم،
اما افسوس،
هیچکس آن را نخرید جز خودم..