bg
خاكستر عشق 16
شاعر :‌ محسن نصيري(هامون)
تاریخ انتشار :‌ 1392/12/01
تعداد نمایش :‌ 405

آمدي آتش زدي بر خانه ام

رخنه كردي در دل ديوانه ام

لرزشي در دين و آيينم نهاد

سجده ي چشمان تو بر شانه ام

تا كه با بوي تو گشتم آشنا

نشنوم بويي من از گلخانه ام

جادوي چشمان تو افسانه نيست

گر چه من در بند اين افسانه ام

گويي اندر ديده ي زيباي تو

همدم خاك در مي خانه ام

تا كه نامت بر زبانم آمده

با تمام واژه ها بيگانه ام

ساعتي خواهم كه آزارت دهم

من تو را با بوسه ي جانانه ام

بي تو و دست تو بي آرامشم

هم نشين غربت و ويرانه ام

تا نگاهت را ز من پنهان كني

پر ز تنهايي بود كاشانه ام

گرچه هامون آمد از دستت ستوه

پر ز شوق تو بود پيمانه ام

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user
جناب آقای نصیری،سلام علیکم.خسته نباسید غزل زیباییست.موفق باشید.
پاسخ
0
user
سلام نصیری عزیز زیبا بود بزرگوار
پاسخ
0