bg
اطلاعات کاربری عبدالقادر صالحی طبس

تاریخ عضویت :
1391/12/11
جنسیت :
شهر :
کشور :
ایران
آخرین اشعار ارسالی
عبدالقادر صالحی طبس
عبدالقادر صالحی طبس
1403/02/25
186

نعت رسول الله(ص)


دنياي فانی را نگرعالم همه میدان توست
آدم ،تن خاکی، غبار گلشن ایمان توست

عیسای روح الله، اگربرآسمان بالارود
درآرزوی سایه ی معراج،هم پیمان توست

موسی اگردیدار حق در طور سینا می کند
از برکت آن سینه ی پرسوز واطمینان توست

گر آن خلیلش آتشی راچون گلستان می کند
از عطر خوشبوی گلت سرمست از ریحان توست

نوح نجی الله اگراعجاز کشتی می کند
درکارخود تایید اودر ساحت قرآن توست

گرحضرت صالح برون آردشتر رااز جبل
درمکتب شق القمر از دانش آموزان توست

جبریل اگر شد همسفر درلیله الاسرا خبر
حالا توانش رانگر جامانده از میدان توست

یونس به بطن حوت دررازو نیاز باخدا
گربود سالم از دعای آن سحر خیزان توست

یوسف به قعر چاه خودهرروز وشب درذکرتو
راه نجات حضرتش سیمای خوش الحان توست

ایوب پیغمبراگر درچشمه شستی خویش را
برتن لباس عافیت از چشمه ی دستان توست

در عشق دیدارتو ما هر لحظه در شور و شعف
دل منتظر بردیدن روی گل وبستان توست


امیددارد صالحی در روز محشر ازشما
شافع شوي ازبهراو زيرا كه ازياران توست

✍صالحی

۰۳/۰۲/۲۴
عبدالقادر صالحی طبس
1393/10/09
44

امواج دریای تورا تدبیر می کنم
با توبمانم یانه، را تقدیر می کنم
در ساحلت دریا، سوارِ موج می شوم
تاانتها یش خویش را درگیر می کنم
اینجا حضورم را کسی درکی نمی کند
با آه، من فریادرا تحریر می کنم
در خواب هم برما جفا داری روا چرا؟
وقتی که هرخواب تورا تعبیر می کنم
مهجورو تنها چون کبوتر درقفس ماندم
شهبازهایت راچنان زنجیر می کنم
افتاده ام در موجهایت ،می روم هرسو
آن موج ها را باز هم تسخیر می کنم
وقتی چراغ قرمزی داری به نام ایست!
من باچراغ سبز غافلگیر می کنم
حالا دگر من با تومی مانم بمان بامن
معنای آن را بردلت تقریر می کنم
ازسرشروعم کن بیا من را سبک گردان
باآرزوهایی که من لبریز می کنم
مهتاب می بارد کنون بر سفره ات دریا
وقتی که مه گونه تورا تفسیر می کنم

عبدالقادر صالحی طبس
1393/10/05
49

مژده بادا گنبد گیتی ،محمد (ص) آمده
خاتم پیغمبران، آن شاهِ سرمَد آمده
بی فروغ آتشکده گردید از میلاد او
محو شد آن شعله ها چون نورِ احمد آمده
معدنِ خیر وکَرَم ،آن پادشاهِ انس وجن
ابتدای خلقت وپایان مقصد آمده
مصطفای برگزیده ،صدر وبدر انبیا
تاجدارِ برج طاها ، فوق مَرصَد آمده
انبیا از بهر تعظیمش همه صف بسته اند
جبرئیل، از شوق دیدارِ محمد(ص) آمده
آن جمالی که نموده ماه را شرمنده اش
با کمالِ معنوی ،سلطانِ امجد آمده
مجتبای اتقیا،آن سید بطحای ما
گوهر ویاقوت ،با تاجِ زَبَر جد آمده
گل فشانیدو بیارائید بستان وجود
رحمتٌ للعالمین بی حصروبی حد آمده

عبدالقادر صالحی طبس
1393/10/03
37

مرا در خانه ام بگذار تا جان در بدن دارم
بسی امروز با زیبای خود حرف وسخن دارم
دلِ بیمارِ من آتش زده بر کوی وهربَرزَن
بپوشان زخم پردردم که من دردی کهن دارم
دلم سنگین، زبانم بسته از جَورِ برادرها
چرا که جامه ی خونینِ یوسف را به تن دارم
من از جوربرادرها چه گویم در مسیرِ عشق
در این وادی دریدآن غنچه ی زیبا که من دارم
اگر یوسف نمی گوید ویعقوبم نمی بیند
ولی من بازبان بسته با آنها سخن دارم
پدر امروز می گرید وفردا باز می بیند
واین رازی به جا مانده که از آن پیرهن دارم

عبدالقادر صالحی طبس
1393/09/30
48

ای خوشاآن دم که در مکه صفایی داشتیم
در کنار کعبه ،ما شور ونوایی داشتیم
گوشه ای از آن مطاف دلربایش جای من
روز ها در کنج آن حال وهوایی داشتیم
چشم دل از شوق دیدار گلستان حرم
اشک باران بود ،چشم دلربایی داشتیم
دسته گل هایی به پای سنگ در انواع رنگ
در مصافش استلام بی ریایی داشتیم
مردمانی از نژادورنگ های مختلف
در حریمش ما عجب رنگ خدایی داشتیم
زیر میزابش صفا کردیم با آن ناله ها
در جوارخانه اش در حجر جایی داشتیم
ای خوشادر صحن زیبای حرم پروانه وار
با طوافش چشمه ی راز وبقایی داشتیم
دست بر رکن یمانی شیوه ی آن مصطفی
مابه هرشوطی دراین رکن التجایی داشتیم
شاهراه مروه را تا آن صفای دلنشین
می دویدیم مادوپای با وفایی داشتیم
بی رمق بازاز نفس افتادجسم وجان ما
شربتی ازچاه زمزم را دوایی داشتیم
گرچه آنجا لهجه ها در ذهن نامفهوم بود
در جوارش نغمه های آشنایی داشتیم
در تماشای حرا سراز تن مارفته بود
در شکاف غاررحمت مافضایی داشتیم
روبه کعبه با تمنا درمیان صحن ما
بازبان تنها نه، بل بادل دعایی داشتیم

عبدالقادر صالحی طبس
1393/09/28
40

دنیای کوچه هاهمه درجستجوی تو
یک آسمان ستاره هم شبها به سوی تو
حتی به چشم برکه وماهی نیامدی
امشب بیا مهتاب ،هستم آبروی تو

عبدالقادر صالحی طبس
1393/09/22
40

ای ابابیل ها!
نمی خواهدشمارا...
کعبه...
خدایی هست.

عبدالقادر صالحی طبس
1393/09/21
25

من می روم بادردخود آیا کسی شد باخبر؟
آیا کسی عکس مرا انداخت برقاب نظر
وقتی که بودم درمیان،یادی زخیر اتم نبود
صدقاب بر دیوارهاافتاده بعداز این سفر

عبدالقادر صالحی طبس
1393/09/20
28

یک درددارداین بدن ،یارای گفتن کَی توان؟
یک شهر می لرزداگربیرون تراودازنهان
گررخنه شد دیوار آن ،صد خانه ویران می شود
بهتر که بادرد نهان گردم فدای دوستان

عبدالقادر صالحی طبس
1393/09/20
28

با سلام خدمت تمامی دوستان غزلسراپس ازمدتها با سردوه ای به حضور سبزتان آمده ام از تمامی دوستان پوزش می خواهم امیدوارم همواره پیروز وموفق باشید

مردآشنا كوچه ها غم ، ناله هادارند باز كودكان دردو بلا دارند باز درشبي آرام ،اما پر تپش مادران دست بردعا دارندباز اهل خانه در سکوتی مرگبار لحظه هایی پرصدادارند باز مي رود شب ،ماه پنهان ميشود ناله های بینوا دارند باز درعطش سوزندامابازهم چشم بردروازه هادارند باز درميان آن همه تاري شب کوبه های در صدادارند باز عابري در آن سياهي باربر آخرآنها هم خدا دارند باز کوبه هاهریک به نوبت درصدا پشت در مولا غذا دارند باز اهل خانه حرف دل را مي زنند صدسخن با مرتضی دارند باز دور شمع مرتضي در چرخشند حلقه از پروانه ها دارند باز شب رفیق مرد عابر بوده است قصه های آشنا دارند باز
عبدالقادر صالحی طبس
1392/02/26
29

ناله هایت موج خروشِ تواَند

گفته هایت مگر به گوشِ تواَند

تو که در کوچه ی بن بستی واین

چلچله ها خانه به دوشِ تواَند

با حضورِ بالِ شکسته چرا؟

توبگوچرا فراموشِ تواَند؟

نوکِ شمشیرِ تو حواله ی ما

همه تسلیمِ این خروشِ تواَند

صد ستاره در تماشایِ تو باز

این همه در صفِ فروشِ تواَند

باجفایت سازِگاری شده است

چون غلامِ حلقه برگوشِتواَند

آسمان ترانه می خواند واین

بلبلانت مست ومدهوشِ تواَند

عبدالقادر صالحی طبس
1392/02/25
42

از سکوت می ترسم باسروصدا حیران

در میان این دو من می شوم چرا قربان؟

آسمان بسی خوشنود،چون سبک شود روزی

کی شود دل غمگین،چون هوای پُر باران

یک صدا نمی آید از سکوت بیزارم

یک سکوت زیباتر از هزار تا فرمان

با صدا هماغوشم مثل باد در هوهو

بی سکوت می میرم ، با سکوتها درمان

می شوم؛ چرا اینجا خرمن صدا برپاست؟

در کنارِ این خرمن، صد سکوت آویزان

می رود قطارِ من در مسیرِ پُرپیچش

با سکوت، گاهی هم با صدای نامیزان

عبدالقادر صالحی طبس
1392/02/13
26

در دست، تکیه گاهِ عصا جلوه می نمود

بربام، برفِ رنج هایش نقش بسته بود

درپشتِ قابِ عینکش آن چشمه های نور

کم سو ببین آن استخوان هایش شده کبود

در کوچه ی بی ادعّا بر سنگ تکیه بود

نشناختم، امّا مرا شناخت او چه زود

سمتی رها نمود مرادر بغل گرفت

او تکیه گاهِ خویش را پیدا نموده بود

قلبی که می تپید با نزولِ خاطرات

اندیشه ای که باز هم صدها غزل سرود

در قدر او چه هدیه ای را می توان نوشت

برقابِ او نوشته ام استادصددرود

....

تقدیم به تمامی کسانی که از آنان آموخته ام....

………

عبدالقادر صالحی طبس
1392/02/12
26

با خنده هایت مادرم ،آرام بودم

وقتی که در گهواره ام، بی شام بودم

شب ها توبودی قصه گوی ِخوابهایم

در خواب، با سهراب ِخوش اندام بودم

از لطف واحسان ِخدا، ای مادرِ من

چون آهُوی در نزدِ تو، من رام بودم

دنیای عزّت شد نصیبم گر شکستی

با استواری های تودر جام بودم

ای روحِ توخسته تراز سنگ تحمل

ای دل شکسته بی تو نا فرجام بودم

موی سپید تو نشان همّت ِتو

با طرح درس همّتت همنام بودم

صبرِتو پیش افتاده از قهرت عزیزم

وقتی که رنجیدی زمن نا کام بودم

در زیر پا احساسهایت شد لگد مال

وقتی که در اوجِ جوانی خام بودم

مادر پشیمان گشته ام از تارِ مویت

در آن زمان در بند و در آن دام بودم

حالا تو می بینی مرا در اوج عزّت

از لطف تو مشهورِ خاص وعام بودم

 
عبدالقادر صالحی طبس
1392/02/09
51

در پیچ وخم زلفت، صدها قسم پنهان

برلعل لب شیرین،خورشیدشده زندان

از سِحر دو چشمانت ،آشفته ی بازارم

در خلوت خودحیران، لب در قفس دندان

صد توبه زدم اما آنها همه بشکستم

در آن خم ابرویت، دلسوخته ی حرمان

با یک چمدانی از صد کاش فرو ماندم

مصلوب ره عشقم، مقتول در این میدان

افتاده به رازی که گویند قنوت دل

بردوش صبا رفتم تا محضر آن سلطان

بردشتِ سکوتِ تورگبار حکومت داشت

پرپر شده  اَی کاش وحسرت به دلِ لرزان

آیا خبرِ وصلی از کوی تو می آید؟

من منتظرِ راهم تا باز شوم قربان

عبدالقادر صالحی طبس
1392/02/08
55

وقتی که آتش دور می شد از گذرگاه

گلهایِ گردانِ دلم در ناله وآه

افتاده در رازِ قنوتِ آرزوها

ای کاش هایم پرپرو افتاده در چاه

در یک رکوعِ منتظر سربر زمینند

شایدخجالت می کشند از جلوه ی ماه

گل های روزم مست از باد غرورند

با آخرین پرتاب سربرزیردر راه

 آن صفحه ی دل حامل نقش چراغی ست

نوری که بر تکرار می آیدسحر گاه

گل هاگهی مغرور وگاهی در تواضع

تسلیم این تکوین هستن(د) خواه ناخواه

عبدالقادر صالحی طبس
1392/02/08
27

در آسمان ها عشق راابراز کردی

در اوج بر بال فرشته ناز کردی

قلاب چشمان تو صیادزمان شد

وقتی برای پرزدن پرواز کردی

یک پیکر بی دست بودی کنج سنگر

بی بال، ناگَه اوج را آغاز کردی

با خون حنا بستی ولی تنها وبی کس

آغوش خونالود را انداز کردی

در ماورای این زمین با بی زبانی

با محرم رازت چگونه راز کردی

صدها ستاره رد پایت را به معراج

دیدند تن را پاره پاره ساز کردی

صد خاطره از تشنگی همدوش باتو

کامی برای تشنگانت باز کردی

عبدالقادر صالحی طبس
1392/02/05
30

نه صدای بهار می آمد نه هوا معطربود

نه پرستو غزل می خواند

خبری از نسیم اینجانه

سقف خانه ماتم زده بود

آخراین باغ در سکوت

منتظر برای سقفی نو

در همین گیرودار رسید ازراه

چشم خون آلود با جوانه ای غمگین

به نظرباد زبان نفهم پاییزی

خانه اش را کنده بود از جا

پس از آن دربدری وناچاری

وازاین بی کسی وهرجایی

نقش بست جوانه برچشمی

 که اونیز بود تنها

دوست می داشت  از او جدا نشود

آخر او حل شده بود درآب

چشم این وضعیت را دید

این شرایط غمبار

غم او سنگین تر از دیروز

وزمین بحال آن دو به شوق

با جاذبه ای برتر

بکشید قطره را سویش

قطره افتادبا محلول

نوک کشید جوانه اززمین

وبهاربا اشکی  به کمک زمین

ارمغان طبیعت شد 

عبدالقادر صالحی طبس
1392/02/05
25

هرساکنی در این سفر ساکن نمی شود

خدمتگزار خانه اش خائن نمی شود

اینجا اگر آهوی دل ها گیر کرده

اصلاً کسی مثل خدا ضامن نمی شود

اینجا نگر صدها کبوتر لانه دارند

جایی مثال گنبد ثامن نمی شود

اینجا تلاقیّ عبور چشم ودل هاست

اینجا به چشم پاک گَردو شِن نمی شود

زائر شدی در شهرما خوش بنگری که چون

خوش تر از این زائر سرا ممکن نمی شود

 

 

عبدالقادر صالحی طبس
1392/02/02
25

 

زندگی یک دردِ دندانست وبس

ساعتی در کنجِ زندانست وبس

می رود از آدمی یک لحظه آه

لحظه ای در نزدِ یزدانست وبس

عمر انسان گر شود صد سال هم

باز هم آخر پشیمانست وبس

ای که در روی زمین جایت نبود

از چه مغروری بگو آنست وبس

سعی کن تا آخرت زیبا شود

چون که آنجا خانه ی جانست وبس

پادشاهی کن در این عالم بسی

چون که حشرت با سلیمانست وبس

خدمتی کن از برای بندگان

زین عمل دیدار سبحانست وبس

یک دلی را گر به دست آری فلان

باز دستت بوسه بارانست وبس

شکر کن بردرگه رب جلیل

چون که اورحمان ومنّانست وبس

می گذارد برسرت تاجی زنور

ای پسر این اجر قرآنست وبس