bg
دخترک کبریت فروش... تقدیم به کودکان کار این دیار...
شاعر :‌ رضا فرینام (فلاح)
تاریخ انتشار :‌ 1392/11/04
تعداد نمایش :‌ 585

در هوایی که سرد بود شدید
روز قبل از شروع سال جدید

دختر هشت ساله ای زیبا
داشت در خواب ناز می خندید

یک پدر خوانده ... بی شرف ... دلسنگ ...
داد میزد : برخیز صبح رسید

داد می زد بلند شو دختر
تو و کبریــتهایت... شب عید

گفت برخیز مفتخور از خواب
گفت برخیز وگر نه ... (تهدید)

خواب راحت غریبه با او بود
دخترک مثل بید می لرزید

بستر مندرس و نازک او
یادگار غم مادری فقید ...

دخت بدبخت در دلش می گفت
بد و بیراه و لعن با خورشید

با شبی که دوباره فردا شد
(کاش دیگر زمین نمی چرخید)

دختربی نوا ز جا برخواست
کهنه رختی که داشت را پوشید

راهی کوچه و خیابان شد
گفت کبریـــــتها پول شوید

ور نه یخ می زنم من از سرما
چون پدرخوانده ی بیرحم پلید

گفته پول است کلید برگشت
(در همین اوهام ... در فکر کلید ...

سیر می کرد دخترک) ناگاه
کل کبریتها زمین پاشید

و تصادف نمود با گاری
صاحب چرخ سرش داد کشید.

نم و خیس و شکسته و سالم
جملگی را ز برفها بر چید

باز فریاد می زند (کبریــــــــــــت)
آی مردم تو رو خدا بخرید

هرزه دیوارهای بی احساس
شهروندان دنی تر از یزید

بیتفاوت عبور می کردند
طعنه هاشان به عقده انجامید

پشت ویترین لباس قرمز رنگ
تار و پودش حریر و مروارید

دخترک غرق در توهم بود
از فروش کبریتها نومید

چند ساعت گذشت از سر شب
طفل بیچاره هی کنایه شنید

هر که از این مثلا آدم ها
تنه میزد . و . تنش را درید

گوشه ی جاده او ولو شده بود...
زیر سقف شیروانی که خزید

ناگهان چهره اش مصمم شد
یک جرقه ... یک کورسو ... امید ...

تکه ی آجری که خیس نبود
چند کبریت را به آن سایید

عمر هر شعله چند ثانیه بود
دخترک مست و گیج و خواب آلود

مست از درد ، درد بی فرجام
گیج این زندگی درد آلود

بار اول توهمش این بود
(یک بخاری ...) چه جای گرمی بود ...

دفعه دومی که رویا دید
میز میوه ... شراب ... کاش خواب نبود

یک درخت کریسمس زیبا
آخرین وهم ، اخرین رویا

گفت مادر بزرگ جان برگرد
و . مرا با خودت ببر بالا

و . مرا با خودت ببر به بهشت
جز جهنم نبود این دنیا

گل یخ ... گوشه ی کوچه ... شب سرد
گفت بدرود ... رفت سوی خدا

بین یک عده مردم بیدرد
دختری نان شب گدایی کرد

توی سرما وفقر و بدبختی
باز نامیده می شود ولگرد

باز در خواب ناز می خندد
نو عروسی که مرد زیر درد ...
---
محمد فلاح / زمستان 1392

با سپاس ویژه از مدیر سایت نوستالژیک تی وی nostalgiktv که با اقدام فوق العاده خود در پخش این کارتون خاطره انگیز برای اولین بار بعد از حدود سه دهه (که از تلویزیون ایران پخش شده بود) ، انگیزه ی سرودن این شعر را در من ایجاد کرد
( لینک دانلود این کارتون در آدرس زیر موجود می باشد http://nostalgiktv.com/?p=3326 )

dokhtarak kebrit foroosh

لینک همین شعر در وبلاگ شخصی محمد فلاح

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user
هزاران درود جناب محمد فلاح گرامی.کار قشنگی بود. البته قبلت کارتون ای قصه را دیده بودم و گویا شعری هم از این قصه خوانده بودم که هیچ بادم نیست از کی بود.اما به هر صورت هر گلی عطر خودش را دارد. ندانستم در  موضوع ، چرا عنوان  غزل و نیمایی را نوشتید.؟ وبلاک شما را هم دیدم. جالب بود.خسته نباشید.
پاسخ
0
user
در پاسخ به عباس حاکی
هزاران درود و سپاس به هر حال برخی جاهای شعر غزل بود و وزن شعر به دلیل تغیرات قالب خاصی نبود و بهتر دیدم شعر آزاد یا نیمایی بگذارم البته اگر اشتباه بود بهتر است شما و مدیران زحمت اصلاح را بکشید
پاسخ
0
user
سلام و درود خیلی زیبا بود مرحبا یاعلی
پاسخ
0
user
در پاسخ به عیار
هزاران درود و سپاس آقای عیار
پاسخ
0
user
جناب آقای فلاّح عزیز،سلام علیکم..خسته نباشید شعرزیبائیست با پردازشی بسیار هنرمندانه....برقرارباشید.
پاسخ
0
user
در پاسخ به ولی ا..شیخی مهرآبادی (دیوانه)
متشکرم آقای مهرآبادی
پاسخ
0
user
تخته سنگی ایستاده ام تک درختی که جا بجا شده است امشب آسمان ابری نیست دریا آرام است و آبستن طوفانی سهمگین که رگبار تگرگ را متولد خواهد کرد و آن قایق کوچک که در حاشیه اش رنگ خون خود نمایی میکند و دوباره مرا در وادي دور مي برد رعدو برق را در پنجه هایم می فشارم دستانم همرنگ دریا شده اند آینه دار این واژه های تلخ عجب تصویر زببایی به جای مانده است سلام استاد فلاح گرانقدر بسیارزیبا سرودید تقدیمی به شما بزرگوار  
پاسخ
0
user
در پاسخ به معصومه عرفانی
درود بیکران و سپاس فراوان
پاسخ
0
user
سلام از مدیر سایت خواهش میکنم شعر بالا را صورت زیر تغیر دهید شهروندان دنی تر از یزید (تبدیل شود به) یک نفر هم به او نیندیشید (به دلیل  ناهمخوانی لغت یزید با زمان و زبان و محل وقوع شعر) با تشکر
پاسخ
0
user
هرزه دیوارهای بی احساس طعنه هاشان به عقده انجامید بیتفاوت عبور می کردند یک نفر هم به او نیندیشید
پاسخ
0