bg
ای رود
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 4

ای رود،
اشک‌های مرا
به دریا سپردی —
اما ندانستی
که من خود
از همان آغاز
نه قلب بودم،
نه سبوی ترک‌خورده


همان باران بودم
که در تو ریختم
تا مرا به دریا برسانی
و من
دریا را
از خود پر کنم.

---

آن‌روز
که از توقف قلبت گفتی
من پیش‌تر
در عمیق‌ترین جای تو
به سنگ
صبر می‌آموختم.

و باران‌هایم
نه انبار شده بودند،
که خود انباری بودند
برای عطشی
که بعد از من
به سراغت خواهند آمد.

---

پس غم مخور،
ای شاعر باران‌دیده.
گمان می‌کنی
روزی باد
ردپایت را خواهد زدود —
مگر ردپایی هست
در آبی که خود
همه‌ی مسیر است؟

---

من از تو می‌پرسم:
آن پروانه‌ای
که بر شاخه‌ی باد نشست،
می‌دانست
که بال‌هایش
همان باران‌های ریخته‌اند
که شکل دیگری گرفته‌اند
تا ببینند
جهان را
از بلندای نسیم؟

---

و آن سبوی ترک‌خورده —
ای دوست —
ترک‌هایش
نقشه‌ی راه بودند
برای نوری
که نمی‌خواست
درون بماند.

---

امروز
که این پاسخ را می‌گذارم،
باد
برگ‌های شعرت را
وا می‌کند
و من
از لا به لای فصل‌ها
چیزی را می‌خوانم
که تو ننوشته‌ای:
خاموشیِ میانِ دو کلمه را.

---

و تو
که فکر می‌کنی
روزی گردی فراموش‌شده‌ای
بر دامنِ عبور —
آیا گردی هست
که خود
همان دامن نباشد؟
آیا فراموشی‌ای هست
که خود
حافظه‌ی دردی نباشد؟

---

پس باد بیاید،
ردپاها را بزداید.
ما
رهگذرانِ این شن‌زارِ بی‌پایان بودیم
و اکنون
وقتِ کوچ است —
اما نه از اینجا به نیستی،
که از این لحظه
به همه‌ی لحظه‌هایی
که نزیسته‌ایم.

---

و آن روز
که تنها بادی باشد
و من،
گردی بر دامنش —
آن روز
باد
مرا خواهد برد
به جایی
که تو
ایستاده‌ای
و می‌بینی
چگونه ذرّه‌های غبار
در مهتاب
شعر می‌شوند
برای کسی
که هنوز
نمی‌داند
غم مخور
یعنی
همه چیز
همان است که باید باشد.

---

غم مخور،
ای همسفرِ دیرینِ من.
ما
در این گذر
نه گم کرده‌ایم چیزی را،
نه یافته‌ایم.
ما
خودِ گذر بوده‌ایم
از همان آغاز.

و این
تنها چیزی‌ست
که باد
هرگز
نمی‌تواند
بزداید.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران