آن پیراهنِ مغازهی دستدومفروشی
بوی نفتالین میداد
و عرقِ پیشانیِ غریبهها.
چینهایش
قامتِ دیگری را حفظ کرده بود:
انحنای شانهای که زیر باران خم شد،
یقهای گشاده با بوی سیگار و بیخوابی،
جیبهای پارهای
که دستهایی روزی
در آنها دنبالِ گرما گشته بودند.
حالا
در سکوتِ مغازه
میان خاطرههای بیصاحب
آویخته است؛
پیراهنی که روزی پوستِ کسی بود
و حالا فقط
بوی خانهای غریب را میدهد.
پیراهن،
در آینهی ویترین،
شکلِ مرا دید:
آویخته به باد،
با برچسب قیمتی که رویش نوشته بود:
«مناسب برای تمام فصولِ تنهایی».
همان پیراهن
شبها از چوبرخت پایین میآمد،
کراوات میزد،
پشت میز مینشست
و قرارداد امضا میکرد
با خون خودش.
پیراهن از پشت ویترین زمزمه کرد:
«زنجیرها را آب کردند
و از عرق ما سکه زدند.
اسمش را گذاشتند بازار آزاد...»
بعد مکثی کرد
و آستینش را بالا زد:
«قرارداد را که امضا کنی،
خون میدود توی پوست قانون.»
پیراهن گفت:
بردهداری نمرده؛
لباس عوض کرده:
کراوات زده، پشت میز نشسته،
اما هنوز
هر صبح مرا میپوشد
و میرود
به همان مغازهای
که اسمش را «اداره» گذاشتهاند.
شرایط استخدام:
دو چشم سالم
و نداشتن هیچ آرزویی
(سابقهی کار الزامیست.)
و در میان این همه کاغذپاره
یک پیراهن هنوز
بوی کسی را میداد.
با دستهای پینهبسته
و قلبی که تند میزند
با لهجهی شهرستانی،
برای کسی
که چاره نداشت-
عشق
بوی تن داشت.
حالا
فقط پیراهن مانده
و بادی که از زیرش میگذرد.
دل
ندارد.
ــــ
خلاصه شعر:
این شعر درباره بدنهایی است که اول پوشیده میشوند، بعد از فروخته میشوند و در نهایت فراموش میشوند.
تقدیم به آنهایی که تنشان را پوشیدند،
فروختند و فراموش کردند
تا ما بپوشیم، بفروشیم، فراموش کنیم.