در سکوت کویر، در خلوت خورشید،
انگشتان آتشینت را به سوی آسمان نشانه رفتی.
نه از سر جنگ، که از عمق غیرت،
از عمق تاریخ، از ته کویر.
غرشی برخاست از دل زمین،
آتشفشانی از جنس ایمان،
که در رگهای شب دوید
و صبح را بیدار کرد.
ای پیکان نور، ای شعلهی فولاد،
تو از جنس دعای سحرگاهانی،
که در سجدهگاه کویر،
بال گشودهای به سوی افلاک.
نام تو را بادها با خود بردند
تا آن سوی مرزها، آن سوی هراس.
اما تو از تبار کویری،
که راز ماندن را از خورشید آموختهای.
مادران، کودکانی را که در گهوارهاند،
با لالاییهای تو خواباندهاند:
«بخواب که آسمان بیدار است،
بخواب که غیرت بیدار است.»
ای موشک!
از نسل کوههای سر به فلک کشیده،
از تبار دستهایی که در معراج
غیرت را به سنگر دوختند.
وقتی از خاک برمیخیزی،
خاک تبرک میشود.
وقتی از آتش میگذری،
آتش تقدیس میشود.
تو شعر بلند بیداریای
که در حنجره شبهای تاریخ میپیچی
تا دشمن بداند
صلح ما از جنس بازدارندگی ست.
ای شعلهور در آسمان غیرت،
ای میراث داران حماسه،
نام تو در حافظه تاریخ حک شده
با مرکبی از نور و خون شهیدان.
تو ادامه آن راهی
که از کربلا تا خرمشهر،
از خرمشهر تا کویر،
از کویر تا افلاک
گسترده شده است.
مادران، کودکانی را که در گهوارهاند،
با لالاییهای تو خواباندهاند:
«بخواب که ایران بیدار است،
بخواب که سیمرغ بیدار است.»
و سیمرغ، ای موشک!
تو همان سیمرغی
که از دل کوههای البرز برمیخیزی،
از دل کویر لوت، از دل تاریخ،
تا پیام صلح را
بر گنبد مینایی آسمان بنویسی.
نامت را بادها با خود بردند
به هر دیاری که خورشید بیدار میشود،
به هر سرزمینی که غیرت
هنوز در رگهایش جاری ست.
تو از جنس باروت و بنفشهای،
از جنس آتش و ریحان.
تو ترکیبی از صلح و حماسهای
که در مسیر باد،
با پرچمهای برافراشته،
با قلبهایی که برای این خاک میتپد،
به استقبال فردا میروی.
ای فولاد سپید در آسمان نیلی،
تو نبض فرداها را
در رگهای فلز جاری کردهای.
تو وعده صادقی
که از دل کویر برمیخیزی
تا خواب آسوده را
به کودکان این سرزمین هدیه کنی.
و اینگونه،
ای شعلهور در آسمان غیرت،
تو همان دعای سحرگاهی
که تا همیشه بیدار است.