bg
حماسه‌ی شهاب
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 3

شب،
تاریکی را از رگ کویر می‌مکید
تا سحر زودتر بمیرد.
کویر،
زیر لب ترانه‌ای را زمزمه می‌کرد
که مادرها برای لالایی می‌خوانند.
ریگ‌ها،
به جای زمزمه،
دندان روی هم می‌ساییدند.
ناگهان،
شهابی از دل خاک برخاست.
نه،
خاک نبود،
پدرم بود که داشت ستاره می‌شد.
اما آن شب،
آسمان جایی نداشت.
او ماند
تا صبح را از چاه ستاره‌ها بیرون بکشد.

از او پرسیدم: از کجا آمده‌ای؟
گفت: از عمق سنگری که پدربزرگ
با کلنگ پدری کَند.

آنچه در سینه دارم، از کوه‌های زاگرس است
که سینه‌های ستبرشان
در برابر تندباد
خم نشد.
پدرانم از دل همین کوه‌ها
راز را به من سپردند:
«پسر،
کوه‌ها گوش دارند
و نسل تو را خواهند شنید.»

از تبار خلیج‌فارس‌ام
از آن ماهیگیر
که تور را
با اشک‌هایش
پینه می‌زد
چون می‌دانست
مرواریدی که به دخترش هدیه خواهد داد
از عمق دریا نیست
از عمق چشم‌های خودش است.
دریا به من آموخت
که عمیق باشم
و بی‌کران
موج‌ها پیام‌آور من‌اند.

از تبار سرانگشتانی‌ام
کز فولاد بر فلک گرهی
زد چنان استوار
که چراغش به چشم باد سرد
شبی روشن نشد.
همان سرانگشتان
که در کویر چاه کندند
در کوه تونل زدند
و در دریا کشتی راندند.
هنوز در رگ‌های من
فولاد را زمزمه می‌کنند.

---
مادر،
آن شب که برف نشسته بود روی چادرش
با انگشت‌های ترک‌خورده،
دعایش را گره زد به جانش.
گفت: «شهاب،
پسرم کویر را تنها نگذارد.»
و من، در تاریکی،
نور تو را
از لای انگشتانش دیدم.
نه،
نور تو نبود،
نور دعایش بود
که از لای ترک انگشتانش
چکه می‌کرد روی پیشانی‌ام.

---
از تبار آن پهلوانی که در کمین‌گاه
اژدها کشت، اما این بار
اژدها
صورتی تازه داشت.
از تبار آن زن
که شب‌های آهن باران
ماه را پشت چارقدش قایم می‌کرد
تا بچه‌ها نبینند
آسمان چقدر زخمی ست.
تیر و کمان را
به موشک تبدیل کرده‌اند
تا رشته را نبُرند.
رشته‌ای که مادرم
با نخ و سوزن کهنه
به یقۀ کتم دوخته بود
با باروت نوشته شده بود.

---
ای ستاره‌ی صبح،
ای سهیل پس از این همه شب!
تبار تو را
صبح که از کنار ویرانه‌های تخت جمشید رد می‌شدم
در دست کارگری دیدم
که هزاران سال پیش
ستون‌ها را تراشیده بود
و هنوز
تراشه‌های سنگ
در رگ‌های من
فولاد می‌شود.

هر جا ظلمی ست،
نام تو روشنی می‌آفریند.
اما روشنی تو
از جنس آتش زمزمه‌کننده‌ست
که می‌سوزد تا روشن کند
که می‌سوزد تا نسوزاند.

---
موشک‌ها
از دل کوه‌هایی برمی‌خیزند
که سال‌ها
راز را
به جای فریاد
در سینه فشرده بودند.
نه برای ویران کردن
که برای ویران نشدن
تا کودک فردا
در کلاس درس تاریخ
خطِّ مرز را
با خطِّ چشم مادرش
اشتباه نگیرد.

---
از تبار آن شب‌ها که
شهاب در میان راه خاموش شد
و کویر
تا صبح
چشم به راه ماند.
اما سحر
از چاه ستاره‌ها
دوباره سر برآورد.

---
شهاب، ای شهاب،
ای نورِ از دل خاک برخاسته،
ای روشنیِ همیشه‌زنده‌ی ما.

---
اینک
در سکوت کویر
در خلوت شب
وقتی از زمین جدا می‌شوی
ریگ‌ها زیر لب زمزمه می‌کنند:
«ما نیز از تبار شهابیم،
از تبار همان آتش
که در رگ‌های کویر جاری بود
و صبح را از چاه ستاره‌ها بیرون کشید.»
کوه‌ها نیز
با سکوت خود
هم‌نوا می‌شوند
و دریا
موج‌هایش را
به یادگار می‌فرستد.

---
شب
در همان لحظه‌ی پرتاب
دید که سایه‌ات روی زمین
شکل کودکی را پیدا کرد
که نه برای خوابیدن،
که برای بیدار ماندن
خود را به زمین چسبانده بود.
فهمید:
این نور،
نور بیداری ست،
نه نور عبور.

ای شهاب!
پسران کویر
از جنس ریگ‌اند:
خرد می‌شوند
اما نابود نمی‌شوند.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران