[نور سرد – خاکستری – صدای باد بسیار ملایم]
مجری
(آرام)
وطندار…
یعنی همان نانِ تنورِ مادربزرگ
که هنوز
خردههای خمیرش
زیر ناخنهای صبح جمعه جا مانده…
(مکث)
یعنی از کوچهای میگذری
و خانهات را
پشت چند پیچ بیعلامت
گم میکنی…
و دستت خالیست
از کلید خانههایی
که دیگر نیست.
(مکث بلند)
وطندار یعنی شاعری بیدفتر
که هر غروب
پشت پنجره میایستد
تا برای گنجشکهای مهاجر
با لهجهٔ شیراز
ترانه بخواند.
یعنی هنوز
وقتی باد از سمت جنوب میوزد
چشمانت را نمیبندی
تا خرمشهر
را پشت پلکهایت مهمان کنی.
وطندار یعنی کولیای
با کولهای از خاکِ تبریز
که زیر مهتاب
برای غریبهها
از نرگسهای جهرم میگوید.
[اوج آرام جغرافیا]
برفِ سهند
بادِ زاگرس
مهِ سبلان
راهِ دماوند
و موجهای دریای خزر
و نفسِ خلیج فارس
(مکث)
[نور سردتر – صدای دوردست انفجار بسیار خفیف]
وطندار یعنی نفس کشیدن…
حتی وقتی هوا…
بوی باروت میدهد.
(مکث ۴ ثانیه – صدای نفس شنیده شود)
یعنی هنوز…
با ریههای پر از دود…
برای سحر…
آواز خواندن.
(مکث)
یعنی در میان مینها…
گلی را
از خاک بیرون کشیدن.
(مکث کوتاه)
وطندار یعنی نبستن پنجرهها…
حتی اگر ترس
کوچه را پر کرده باشد.
(مکث ۵ ثانیه – سکوت کامل)
(صدا عمیقتر، کندتر)
اما…
نفس کشیدن در بوی باروت
کار هر کسی نیست…
ماندن…
وقتی رفتن آسانتر است…
ایستادن…
وقتی افتادن
کمدردتر است…
(مکث)
وطندار یعنی کسی
که میفهمد
گاهی…
زنده ماندن—
خودِ میدان جنگ است.
(نور آرام آرام سفید میشود)
وطندار یعنی در جلفا
کنار پل آهنی ارس
سه سرباز
که دستور تسلیم را
به باد سپردند.
یعنی دو برادر…
یکی در آفتاب خرمشهر
یکی در مه انزلی…
هر دو در یک روز…
هر دو رو به یک قبله…
(مکث)
[نور سفید خیرهکننده – سکوت کامل]
وطندار یعنی سرهنگی…
که میداند…
(آهسته، شمرده)
زنده ماندن…
از مردن…
سختتر است.
(مکث کامل ۳ ثانیه)
[نور فقط روی صورت]
وطندار یعنی تو…
یک وجب از این خاک…
با تمام خونهایی
که در رگهایت دویدهاند…
(مکث نیمثانیه)
یعنی همین که صبح
چشمانت را باز میکنی
و نفس میکشی—
(سکوت کامل)
(خیلی آرام، استوار)
یعنی ایران…
هنوز…
هوا دارد.
[قطع نور – سکوت ۳ ثانیه – پایان]