(تقدیم به خانواده دانشآموزان مدرسه شجره طیبه میناب)
پشت پنجره،
هفتسین را اما
با دستهای لرزان میچیند:
سبزهات، زخم کهنهای ست که هر سال تازه میشود.
سنجدت، مشتهای گرهکردهست.
سیب، نیامد...
از آن سوی جهان،
صدایی میآید
از فراز بهاران میگذرد
پیش از آنکه بشنوی
آشیانه را
خاکستر کرده است:
کبوترها، بیآنکه بیدار شوند
در خواب پرواز، پر میریزند
همانها که کبوتران را در خواب کشتند
حکم اعدام هر شقایق را
پیش از آنکه بشکفد
بر پیشانی خاک میچسبانند.
اما لالهها در تحویل سال
از خاکستر باورها
سر برمیآورند.
سفره را جمع کن مادر!
امسال
نوروز تو
در سوگ ستارهها میگرید
و حافظخوانیهایمان
در گلوی باد مانده است.
بگذار بگویند امسال عید نیاید...
وطنم
داغدار است
و داغ،
با تحویل سال
تحویل نمیشود.
وزش باد بر این سفره،
خاکستر را با سبزه درمیآمیزد
ایران
داغستان میشود.
تو
بیصدا
سبزه را آب میدادی...
باد هر چه خاکستر به سفره پاشید
سبزه اما
از زیر خاکستر
به سمت نور
قد کشید
تا بگوید
ایران را
از پس زخم قرون
بهاری در کار است.
به یاد آنها که رفتند اما
جای پایشان روی این سفره
همیشه سبز است
ریشههایشان
زیر این سفره
تاریخ را
تفسیر میکند.
جای پایشان بر این سفره
همیشه سبز است
این سبزی
زخم نیست،
ریشهای ست
در عمق تاریخ
که به ما میگوید
رفتن
پایان راه نبود.