شب،
تاریکی را بر گنبد مسجد صنعا میکشید.
صحرا،
سکوت را میان دو سنگ صبیر تفسیر میکرد.
ناگهان،
شهابی از دل بابالیمن برخاست—
نه،
خود خاک یمن بود که ستاره میشد.
ای سهیل!
از تو پرسیدم: از کجا آمدهای؟
گفتی: از عمق چاههای زمزم،
از زیر سنگینی محاصره،
از پشت آن دیوار که جهان
به روی کودکیِ مادر بسته بود.
در سینهام آتشی ست
که پیرمردی در صعده
با نفسهای سوختهاش روشن کرد—
همان که سنگریزهها را
به ما گفت اسمشان موشک است.
تو از تبار آن زنی،
که در شب محاصره
نان را میان چادرش پنهان کرد
تا بوی گرسنگی به آسمان نرسد.
مگر نمیبینمات در کوههای صبیر،
که هر شب سنگریزهها را
به نام موشک صدا میزنی؟
تو از تبار سرزمین بلقیس،
از تبار دستهایی که در محاصره
فولاد را به حنجرهی آسمان گره زدند.
ای سهیل!
وقتی از زمین جدا میشوی،
سنگهای صعده برایت دعا میکنند.
ای سهیل!
وقتی از ابرها میگذری،
فرشتگان، بالهایشان را جمع میکنند—
نه از هیبت،
که مبادا غباری
بر آیینهی نور تو بنشیند.
آن زن،
که موهایش در بمباران سوخت،
شبها روسری کهنهاش را
گره میزند به باد
و میگوید:
«ای سهیل بیدار،
ای مردمک باز آسمان،
تو خواب لشکر دشمن را
به خواب کودکی من گره بزن.»
تو آمدی تا دشمن بداند
صلح این دیار
از جنس شمشیر است،
نه از جنس التماس—
صلحی که مادران
از لای انگشتان پسران شهیدشان
صدايش میکنند.
ای سهیل!
تو از کدامین سوره برآمدهای؟
از آیهالکرسی،
که عرش را به سقفهای بیپناه پیوند زد؟
یا از قل هوالله،
که احدیت را
در وحدت دو زانو زدنهای یک جمعیت معنا کرد؟
وقتی در آسمان میدرخشی،
کودکان حدیده
با انگشتهای گچیشان
برای ات لالایی میخوانند.
ای سهیل!
تو قاصد صلحی،
اما پیامت را
با زبان باروت مینویسی—
نه برای سوزاندن،
که برای روشن ماندن
چشمان پسری
که فردا صبح
باید پدرش را زنده ببیند.
ای سهیل!
ای از تبار یمن!
هر جا که کودکی
در شب محاصره چشم باز میکند،
نام تو روشنی میآفریند.
---
و اینک،
در سکوت صبح صادق،
در خلوت مؤذنی
که اذانش را از پشت خمپاره میخواند،
شب،
تاریکی را بر گنبد مسجد صنعا میکشد.
صحرا،
سکوت را میان دو سنگ صبیر تفسیر میکند.
و کودکی،
در حدیده،
با انگشتهای گچیاش
روی دیوار مینویسد:
«سهیل»