bg
صبورتر از سنگ
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 1

این آخرین دفترِ عاشقی نبود—
چند برگِ مانده از پیمانی بود
که باد برد
و پشتِ حصارِ پنجره جا گذاشت.

در این قفسِ سینه
هزار پرنده‌ی خاموش
بال می‌زنند—
با بال‌های خیس.

جمجمه
زندانِ خاطره—
اما استخوان‌ها
حتی پس از مرگ نیز
پناهِ واژه‌هایی‌اند
که هرگز
به لب نرسیدند.

ماهی
از آب که گذشت،
به دریا رسید.

من نیز
از خود گذشتم
تا به تو رسم—
به همان لحظه که در چشم‌هایت
گم شدم
و در سیاهچال چشمانت
پیدایم.

بی‌فانوس ماندم
در میان این همه موج
تا چشمانت
نه فانوس که خود دریا شد.

اکنون در یک دریاییم:
تو ناخدای بی‌خدا
من بادبان شکسته
در کشاکش گیسوانت.

این بادبان را
به باد بسپار
تا قصه‌ی ما را
به فردا ببرد.

زهر خاطره‌ها
جرعه‌جرعه در استخوان‌مان نشست
تا شبی
از گور سر برآورد.

من می‌مانم
با پوست و استخوانِ باورهایم—
صبورتر از سنگ،
تنهاتر از نامی بر گور کهنه—
با زخم‌هایی
که کلمات
بر تنم نشاندند.

هنوز
در این قفسِ سینه
پرنده‌ها
خسته‌تر از همیشه
بی‌صدا بال می‌زنند؛
شاید روزی
قفس
نه باز شود—
که خود
آسمان شود.

قرارِ من تو بودی،
لنگرگاهِ امن؛
من
در طوفان‌هایت آرام گرفتم—
اما تو
هرگز ندیدی
در طوفان‌هایت
چه‌گونه
ریشه دواندم.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران