آنگاه که تقدیر،
با قلمی زهرآگین نوشته باشد:
«این بار، موج، خنجری شد
و دنا، در آغوش آب، واژهای شد برای شهادت.»
کوه دنا،
آن پیرِ سپیدجامهٔ دیار من،
چون مادری که چشم به راه نشسته،
اشکش جاری شد در رگهای زایندهرود
تا پیام آورد برای ماهیان:
«کشتی من به سفر رفت
و از سفر بازنخواهد گشت.»
نام تو در دفتر موجها ثبت است،
و شهیدانِ گمنام اقیانوس،
که چشم در چشم افق دوختهاند،
در عمق رؤیای تو جاریاند.
ای کوه! اشک مریز.
مادرانِ دریا،
با داغی تازهتر از تو،
به افق چشم دوختهاند.
پسرانشان،
در آغوش ابدیت،
با کشتیای از جنس نور
به استقبال روشنایی رفتهاند.
تو در آغوش آب، تنها نماندی؛
شهیدانِ بینشانِ اقیانوس،
با زخمهایی که بر آب نشاندند،
چون ماهیانی زرین گرداگردت حلقه زدند
تا مبادا تنهایی، تور سنگین شب باشد.
هنوز نامت بر تارک موج میرقصد،
هنوز پرچمت در خواب ماهیهاست.
ای کوه پولادینِ شناور!
خواب دریا خوشت باد.
که فردا، از اعماق این آبهای زخمی،
نسلی برمیخیزد
که با دستان تهی،
کشتیهای خیانت را
در کام امواج فرو خواهد کشید.
آنگاه، دنا،
آن پیر سپیدپوش،
از بلندای قلهها
بر آنان درود خواهد فرستاد.