دلم بیقرار توست.
ای از زمانه به خلوتگاه من وفادارتر...
به جز نفس تو —
نفس دیگر؟
کجا؟
بهارم را نشانِ گل آوردند
نسرینی بر بامم نشاندند
اما این بهار
نه نغمهٔ سحر،
که خلوتِ باغیست
بیسایه، بیپرنده،
با یک نسرینِ بیخبر از باد.
نهانگاه
آنجاست که نخلِ سربریده
آفتاب را در ریشه میکارد —
نه آنجا که خنجر میرسد،
نه آنجا که جز تنِ بیسر نمیماند.
تو آن ریشهای،
نه آن نسرینِ بیخبر از باد.
نهانگاه
به آن نفسهای بر دار
که بر دیوار ماندهاند
و تاریخ گواهی میدهد:
نخل را اگر سربریدند،
ریشه هنوز زنده است.
آن خاک — که یادِ تو
در خونِ رگهایش جاریست —
نشانِ راه است بر دیوارِ چشم.
نگاهت — به هر کوچه، هر باغ
از شکافِ در میچکد.
من همان زخمِ گشودهام بر تنِ نخل.
آنجاست که سایهها
پیش از تنها به صبح میرسند.
صبحِ بیخنجر.
سایهها از دلِ تاریخ میرسند —
سربلند، پیش از تن.
دلِ تنگِ من
جز نفسِ تو
هیچ طوفانی نمیگشاید.
ای که در خونِ پیراهنِ همیشهی من
نفست نقش بست —
مرا در خلوت خود بپذیر —
نه بر بام.
آنجا که آغوش میگشاید
بیآنکه بدانی —
این خودِ ریشه است که بیسر
سر در آغوشِ تو دارد.