bg
سوگِ کودکی
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 1

کاش
در اقلیمِ بی‌نامِ کودکی
مصلوبِ زمان نمی‌شدیم،
و از مرزِ معصومیت
به تبعیدِ بلوغ
کوچ نمی‌کردیم.

آن روز
که نخستین‌بار
به پشتِ دستِ خود خیره ماندیم
و فهمیدیم
هیچ خطی
سرنوشت را
بر ما ننوشته است،
کودکی
در گلویمان
بی‌صدا دفن شد—
چون پرنده‌ای
در مشتِ بسته.

به خاطر داری
بالن‌های رها در باد را؟
پیام‌آورانِ سبکبالی،
که در گوشِ آسمان
می‌گفتند:
«رهایی،
نامِ دیگرِ خوشبختی‌ست.»

و ما
سال‌ها بعد،
آرزوهایمان را
با ریسمانی تیره
به مچِ الزام‌ها بستیم.

و آن‌گاه
که خنده
بی‌هیچ علتی
بر لب نشست
و ته‌مزه‌ای از اندوه داشت،
صندلیِ خالیِ کودکی
در تالارِ درون
برای همیشه
جا ماند.

کاش کودک می‌ماندیم—
آن‌گونه که مرگ
فقط عبورِ آرامِ پروانه‌ای بود
از کنارِ اتاقی روشن،
نه ایستادنِ مکرر
در صفی بی‌پایان
برای بلیطِ بازگشت.

ما بزرگ شدیم—
با بغضی مزمن
که نامش را
«تجربه» گذاشتیم،
و با هراسی ممتد
که نقابِ موجهِ
«تعهد» شد.

با این‌همه،
گاه
در خلوتِ باران،
بی‌آن‌که نگاهی
شاهد باشد،
از میانِ انگشتانِ گره‌خورده
قطره‌ای عبور می‌کند—
با بوی پلاستیکِ رنگی،
و خاطره‌ی کفش‌های خیس
بر سنگفرشِ کوچه‌ای دور.

کاش کودک می‌ماندیم،
و در جیب‌هایمان
به‌جای کارت‌های بی‌روح،
سنگی کوچک بود
و چند تیله‌ی ترک‌خورده
با جهانی درون‌شان.

اما—
وقتی به شهر رسیدیم،
کودکی را
پشتِ دیوارِ ایستگاهی متروک
جا گذاشتیم،
و قطارِ زمان
بی‌هیچ هشدار
حرکت کرد...

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران