نمیدانم این خنده از کجاست —
نه از سرِ شادی،
نه از بیخبری.
میخندم،
سکوتِ سنگینی
که سبک
از شانهی ابرها
بر زمین میریزد —
سکوت.
اما من —
نه،
این من نیست که میخندد.
چراغها را
یکییکی
خاموش میکنم
تا روشن نماند
آنجا که خندهام
در روشنی
سنگین میشود،
سنگینتر از اشک،
بیوزنتر از سکوت.
آینه میدرخشد
اما مهمانها نمیدانند
آینه دلتنگی دارد —
آینهای که هنوز نمیداند
این خنده از کیست.
میخندم —
باز هم
میخندم،
مثل نتهای فراموششدهی پیانویی
که نه به یاد میآورد،
نه به یاد میماند —
اما هنوز،
هنوز کوک است،
درست مثل قاب عکسی
که دیگر کسی در آن نیست،
اما سر جایش مانده است.