bg
خرسندی در آتش
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 1

از استخوانِ سردِ شب، دودی برآمد
و شعله، آن سوارِ سرخ‌موی
بر تختِ ویرانهٔ دل تکیه زد

نه سیمرغی، نه عنقایی، فقط مرغی اسیرِ بند
که خود، به شوقِ رهایی
آشیانِ خویش را آتش زد

چه باک از سوختن، وقتی در این آتش نمی‌گدازی
کز این بی‌رنگ‌شدن، آغازِ پابندی‌ها شود

تو گفتی «بشنو از نی» و من اکنون شعله‌ام، بشنو
که می‌گوید نه دردِ هجر، بل افسانهٔ خرسندی

پر و بالم در این آتش، زبانی روشن است
که می‌خندد به نامی که قفس بود

در این آتش که از غیرت به پروانگی‌ام دادی
گسست آن بند
اما بالِ تنهایی‌ام سوخت

خوشا این سوز، خوشا این ساز، خوشا معمار در دوزخ
که بنا کرد از گدازِ خویش، این طاقِ بلندِ گفتارا

نیشتر بر رگ این طاق زد شورِ جنونِ شوقم
که از رگ ریخت با خون، رازِ لب‌بستن به آسانی‌ها

چنین گفتند خون‌ها در رگ این شعرِ پورمستان
که ما از فصدِ خاموشی، با خون به آواز رسیدیم

رها شد رازِ لب‌بستن، چو چشمه
و نی هنوز در این گدازه
می‌سوزد و
می‌خواند

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران