دل از این دخمهٔ خاکی بریدن خوشتر است
مرغِ جان از قفسِ تن پریدن خوشتر است
ماهیِ تنگِ غم از حبسِ جهان سیر آمد
رستن از تنگ و به دریای رسیدن خوشتر است
گرچه خوابِ گور تاریک است و ره هولآور است
بویِ پیراهنِ یوسف شنیدن خوشتر است
گرچه پاییزِ فراق است و جهانی بینفَس
ناز آنزیبای زیبایان کشیدن خوشتر است
اشکِ گرمم که بگفتم: «بمان»، گفت: «برو»
چشم در راهِ وصالِ تو دویدن خوشتر است
خاک اگر بسترِ خاموشیِ ما خواهد شد
در دلِ این همه سکوت آرمیدن خوشتر است
مرگ در چشمِ خردمندان نباشد نیستی
شمع اگر خاموش گردد، باز دیدن خوشتر است
چون جهان گشت پُر از ظلم و غبارِ عصیان
در حریمِ بیگناهی آرمیدن خوشتر است
فکرِ مرگ ار چه دلِ خسته پریشان کردهست
خندهٔ سادهٔ یک کودک دیدن خوشتر است