دگر آن شمعِ سوزانِ شبستانِ تو نیستم
که بسوزد خاموشیِ درگاهت
گر ز بندِ «معشوقِ فلان» رستهام
چون مهِ آزادم
و در بندِ کلاهت نیستم
آنکه با ناز و عشوه پرسید:
«دوستم داری؟»
دریغا که دگر
اسیرِ زلف و نگاهت نیستم
در پیِ چیست جمالت به درونِ آیینه؟
من همان چهرهی محتاجِ نگاهت نیستم
شکستم آینه را، آن سوی پناهت نیستم
در خودم پیچیدهام
روییدهام از خاکِ خویش
چو پیچکی رها
در مدارِ چشمانت نیستم
لب اگر آلودهی تردید کنی جام مرا
بادهام
منتظرِ وسوسهی آهت نیستم
گرچه معشوقِ خودم خوانی تو مرا در هر نفس
من در آغوشِ فریب و اشتباهت نیستم
من تمامِ عشقم
اما نه به آن صورتِ پیش
آن سیهچشمِ اسیرِ کژراهت نیستم
موجم و هر موج، آیینهشکن بر سنگ راه
من رهایم
آبم و تصویرِ خویشم، در تنگِ نگاهت نیستم