در زمهریرِ فِراقش دل از نخست جداست
که بیوجودِ رخش، زندگی همه جفاست
ز خاکدانِ هوس رخت برکشیدم از آنک
که هرچه جز رهِ او، جمله نقشِ بیوفاست
به شوقِ دیدنِ او در عدم شدم چو نسیم
هنوز هم خبرم نیست کاین چه ابتلاست
ز «وفا» طلب کردم نشانِ یارِ قدیم
بخندید و بگفتا: حدیثِ ما ز بقاست
نگه به تیرِ قضا کرد و بر دلم بنشاند
که عاشقی نه ز «من» است، کارِ اوست و رضاست
در این خرابۀ هستی نشانِ دوست مجوی
که هرچه هست، در اینجا همه نقاب و ریاست
چو اشک ریختم از غم، ندا رسید ز غیب
که این گریستنِ تو خود از عنایتِ ماست
ز خویش هرچه بپرسیدم، او جوابم بود
که غیرِ اوست همه وهم و آنچه مانده خطاست
خموش باش و مگو قصهٔ وصال و فِراق
که گفت و گو همه حجابِ دیدنِ اوست و حیاست
زبان بریدم از این دم که راز فاش نگردد
ولی هنوز دلِ من در التهابِ دعاست