bg
گم در هو
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 1

در زمهریرِ فِراقش دل از نخست جداست
که بی‌وجودِ رخش، زندگی همه جفاست

ز خاکدانِ هوس رخت برکشیدم از آنک
که هرچه جز رهِ او، جمله نقشِ بی‌وفاست

به شوقِ دیدنِ او در عدم شدم چو نسیم
هنوز هم خبرم نیست کاین چه ابتلاست

ز «وفا» طلب کردم نشانِ یارِ قدیم
بخندید و بگفتا: حدیثِ ما ز بقاست

نگه به تیرِ قضا کرد و بر دلم بنشاند
که عاشقی نه ز «من» است، کارِ اوست و رضاست

در این خرابۀ هستی نشانِ دوست مجوی
که هرچه هست، در اینجا همه نقاب و ریاست

چو اشک ریختم از غم، ندا رسید ز غیب
که این گریستنِ تو خود از عنایتِ ماست

ز خویش هرچه بپرسیدم، او جوابم بود
که غیرِ اوست همه وهم و آنچه مانده خطاست

خموش باش و مگو قصهٔ وصال و فِراق
که گفت و گو همه حجابِ دیدنِ اوست و حیاست

زبان بریدم از این دم که راز فاش نگردد
ولی هنوز دلِ من در التهابِ دعاست

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران