bg
بودنِ بی‌تن
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 1

ای جانِ من، ای جانِ من، این «من» که در من می‌دود کیست؟
وین سایهٔ آشفته‌سر، کز نامِ من هر دم ربود، کیست؟

گفتم گریزان گشته‌ام، از خویش تا کویِ تو من—
هر جا رسیدم، وایِ من، دیدم که آنجا بود، کیست؟

خندید و گفتا: ای عجب، تو در پیِ خود می‌دوی—
آن را که «غیر»ش خوانده‌ای، بنگر که او خودِ توییست!



گفتم: اگر تویی همه، این ناله و این شور چیست؟
این سوزِ جان‌فرسای دل، این دردِ بی‌هنگام چیست؟

گفتا: نه زخمِ کهنه است، این آتش از دیدار خاست—
چشمی که وا شد ناگهان، دانست کاین اوهام چیست.



ای وایِ دل! این رنگ‌ها، این صورتِ صدپاره چیست؟
این کثرتِ دیوانه‌وش، بر چهرهٔ یک یار چیست؟

گفتا: تو خود بشکسته‌ای، آیینه را صد باره تو—
نامی نهادی بر رُخَش، پنداشتی بسیار چیست.



گفتم: اگر بازآیم و خالی شوم از نام و نشان—
مانم هنوز اندر وجود، یا گم شوم در کار چیست؟

گفتا: در آن «هیچ» ای پسر، دریایِ «هست» پنهان بود—
از نیستی سر می‌زند آن نور کز اسرار چیست.



گفتم: که این «من» چون کف است، بر رویِ این دریایِ ژرف—
می‌لرزد و می‌گریزدش، پیش از پدیدار، چیست؟

گفتا: تو بحرِ بیکرانی و این موجِ تو افسانه‌ای‌ست—
کف را چه جایِ گفتگو؟ آن عمقِ بی‌انکار چیست!



خاموش شو! خاموش شو! این گفت‌وگو آتش فزود—
تا کی ز لفظ و از صدا، پرسی که این اسرار چیست؟

گفتا: چو شمعی گر بسوزی، از خویش بیرون می‌روی—
آن دم بدانی بی‌لب و بی‌گفت که گفتار چیست.



گفتم: بگو این سوختن، مرگ است یا راهِ رهایی؟
این شعله کز جان برجهد، پایان یا آغاز چیست؟

گفتا: نه مرگ و نه رهایی—این سرّ پنهانِ من است:
بودن به بی‌تنی بود، گر دانی این اسرار چیست.

نه بندِ تن، نه قیدِ نام، نه حدّ و مرز و نه نشان—
آنجا که «من» برخاست از میان، بنگر که دیدار چیست.



ای جانِ من، بی‌جا شدن، بی‌نام گشتن چون بود؟
چون می‌توان بودن چنین، بی‌خان و بی‌دیار چیست؟

گفتا: چو بادی درگذر، کز هیچ خانه نگذرد—
چون بویِ گُل پنهان بمان، بی‌آنکه آزار چیست.

تو آن نفَسی کز جانِ ما، هر لحظه می‌جوشد ز نو—
نه در قفس، نه در بدن—بنگر که آن اسرار چیست.



گفتم: چو بی‌تن شد دلم، بینندهٔ این نقش کو؟
کی می‌نگرد این جهان؟ صاحب در این بازار چیست؟

گفتا: چو تو رفتی ز میان، نه این بماند نه آن بماند—
نه دیده ماند و نه نظر، بنگر که این پندار چیست.

جهان چو نقشی بر آب، آید و بگذرد چو خواب—
نه نقش ماند و نه نگار، جز آنکه او بیدار چیست.



گفتم: بگو این ره کجا؟ انجام یا آغازِ راه؟
این پرده کی افتد ز رو؟ این منزلِ دیدار چیست؟

گفتا: نه ابتدا، نه انتها—این لحظه را دریاب تو—
چون «من» بسوزد در دلت، آن‌گه بدانی یار چیست.



خاموش شو، خاموش شو، کاین‌جا زبان را ره نبود—
آنجا که او آید پدید، دیگر سخن گفتار چیست.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران