دلم از داغِ جدایی چو کویر است امشب
اشکم از دیده روان، چو حریر است امشب
رفتی و خاطرِ من غیرِ تو یاری نداشت
نفسی بودی و فراقت تکفیر است امشب
زخمِ این خامُشی از نایِ نیستان سنگین است
باد اگر میگذرد، زخمهپذیر است امشب
بلبل از باغِ خزاندیدهٔ من کوچیده است
چشم من مانده و بغضی که کویر است امشب
ابرها بر سرِ این کوی به هم گریستهاند
در خلوتِ غربت، ماه چه دلگیر است امشب
چشمِ ستارهٔ خاموش، نظارهگَرِ من
بر فغانِ دلِ بیتابِ اسیر است امشب
نفسم بیتو به این کوچه غریب است هنوز
در بندِ خاطراتِ سالیانِ دیر است امشب
آسمان در دلِ این شب همه سطرِ سکوت است
هر چه تفسیرِ تقدیر است، زنجیر است امشب
یادِ تو روشنِ خاموشیِ این خانه شده
سایهات روشنیِ خلوتِ دیر است امشب
جاده در مهِّ غلیظِ شبِ فردا گم شد
ردِّ پایت به نگاهِ من پیر است امشب
صبرِ من در نفسِ خستهٔ خود میلرزد
که امیدِ تو مرا تیرِ زهگیر است امشب
شمع اگر سوخت ز داغِ تو، عجب نیست مرا
دلِ من نیز چو او شعلهپذیر است امشب
نه مقدس، نه اسطوره، تویی آن همنفسی
که در غیابش دل ما ز غمش پیر است امشب
پورمستان، غمِ دل با که توان گفت دگر
که نفس در قفسِ سینه زمینگیر است امشب