پس از من رهگذر، خندد به خاکِ بینشانِ من
که از افسانهی عشقم، بجست از جان، روانِ من
رَوَم از خاطر عالم، ولی این خنده خواهد ماند
که در گوشِ سکوتِ گور، پیچد داستانِ من
کسِ دیگر به گرمای حضور آید در این محفل
به شعری کآتشش از دل بَرَد، سوزد زبانِ من
نه نامی از منِ دیوانه بر اوراقِ گردون ماند
نه اشکی بر غبارِ کشتیِ بیبادبانِ من
نسیمِ شب اگر پرسد نشانِ من ز ویرانی
فرو ریزد ز هم، دیوارِ این بیتالامانِ من
همان کز غمزهی خونریز من میگفت دیوانهست
به کامِ دیگری نوشید، خونِ استخوانِ من
بروید خار جفا بر تربتم، باکم نباشد
که او در زیرِ این آهِ دمادم، زد فغانِ من
دریغا! کلبهای کز خندهام لرزید بر خود
کنون رقصد به آوازِ دگر، ای دوستانِ من
نشانم را مپرس از باد، کز هر سو وزد گم شو
غباریام در این رهِ بیپایانِ جانمن
ولی رازیست در چرخِ کهن: هر گورِ بینامی
درِ مخفیست از هر سوی، بر اوجِ عیانِ من
مرا خاکم سزاوار گلاب و عودِ غمها نیست
گذر کن مستِ شب، بر تربتِ بینشانِ من
وگر روزی ز من یادت نمود ای مهربان یارا
تبسم کن، مَکُن تَر دامن از اشکِ روانِ من
من آن موجِ غریبم، خفته در آغوشِ این ساحل
مپاشید از پیام این خس و خارِ گران بر جانِ من
بدان ای رهگذر، در پردهی این گریهی تقدیر
طنینِ قهقههای سر داد، خاکِ سایبانِ من