bg
مرثیهٔ گور
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 2

به گور اندرون رفتم از شورِ خلوت
نه از بیمِ جان، بل ز غوغای حیرت
زمین سرد بود و نفس در گلو گم—
نه آوای بالا، نه فریادِ مردم
ز خاکش دمیده‌ست لالهٔ خاموش
که بی‌لب، حکایت کند رازِ مدهوش

---
ز هر خشت، آوایِ فروخورده برخاست
خشت آهسته با خویش می‌گفت:
«همان زلفِ پُرتاب و پیچانِ دوشین
که چون سلسله بود در گردن و سینه—
کنون در شکم، مارِ باریکِ گوریست
که پیچد به هر استخوانِ غمگین

نه از آن لب که بوسه‌گاهِ شراب است
نه از آن چشمِ مستِ فتنه و خواب است
کنون این کاسهٔ سر، خامُش و سرد است
لیک روزی در گدازِ عشق، بی‌تاب بود»
---
یکی کاسه‌ای سر می‌گفت با خشت:
«چرا این‌سان تو خامی؟»
مرا گویی که «از چه بیتابی ای خاک؟»
چه پرسی قصهٔ آن لب که خندید؟
منم آن شعلهٔ خاموشِ در باد
که روزی آتشی بودم، کس این را
نپرسید آن زمان، امروز نپرسند
ــ

چو کوزه‌گر از خاکِ ما چرخ گرداند،
لبِ کاسه می‌گوید آرام و مبهوت:
«بر این کاسه، نقشی اگر بازجویی
نه جامِ جم است و نه آوازِ مستی
جهانبین نبود این سرِ پرغرور
که خاک اندر او کرد یکسان ز هستی
اگر نقشِ هستی زدودند از او
چرا این تهی‌ماندگی نیست پستی؟»

---

ای دل، تو نیز این تماشا دمی بین—
که این خاک، هم‌بسترِ شاه و مسکین

نه آن‌که جهان زیرِ فرمانش افتاد
رهید از قدم‌های فردایِ سنگین

بر این گور، هر کس نشسته‌ست امروز،
فردا به زیرِ قدم‌های دیگر نشیند—

بر آن تربت که زائر هم ندیدش
نشسته‌ست کودک بر سبزه‌اش سرمست
پیِ گویی دوان، غافل از آن دم
که زیرِ پایشان، صد سینه بشکست

نسیم از شرق می‌آید، غبار از گور می‌خیزد
غبار آرام می‌نشیند به گُل نیلی، دمی دیگر
که این صف را نه آغاز است و نه پایان.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران