شهر خاموش است
خیابانها به خود پیچیدهاند
چراغها بیحافظهاند و راهها بیپایان
شب از شیشههای خالی عبور میکند، آرام و بیصدا
شب گسستهدل، رمیده از هر بیگانه را
در خویش میکشم،
به آرامیِ این دلِ دیوانه را
تنهاییِ آغوشِ بلورینِ خلوت،
در سکوت
مینوازد
با نفسهایش دلِ ویرانه را
خویش را در خویشتن پیچیدهام،
در خویش گمم
تا نیابم غیر این دل،
این رفیقِ خانه را
من و من،
در آینههای بیپایانِ سکوت
دو سایهایم که از هم گریختهایم
و در هم فرو افتادهایم
من و من،
بر دیوارهای ترکخوردهی خویش
هر بار از نو یکدیگر را گم میکنیم
و دوباره به هم بازمیگردیم
اما چیزی در من،
بیرون از این جدال، میکوبد
مثل یک ساعتِ شنی
که زیر خاک نفس میکشد
هیچکس
نزدیکتر از من به من پیدا نشد
خود شناختم عاقبت،
آن یارِ مستانه را
در بسترِ طریقت-
سالکانِ خلوتنشین خفتهاند
من به لب دارم هنوز
آن جامِ پیمانه را