در خمِ میخانه پیچید این معمایِ شگرف
کفرِ من ایمانِ من شد، ایمنم از بیمِ شگرف
در میانه، برزخِ تردید، جانفرساتر نبود؟
کفر شد آیینهام، ایمان در او سیمایِ شگرف
در نمازم، قبلهای جز زلفِ او پیدا نشد
سجدهام بر خاک، دیدم از نگاهش جایِ شگرف
این دلِ سرگشته، هم در کعبه هم در دیر گم
مقصدی جز نیستی نیست در هیاهویِ شگرف
ای یقینِ آینهپوش، از حیرتم منگار عیب
کز شکِ بسیار، روئیدهست در ماهایِ شگرف
گر زرِ اندوخته ایمانِ خالص نیست، هیچ
کفرِ عاشق پیش زد از زهدِ والایِ شگرف
چون حبابم، کفر و ایمان هر دو بشکستم به هم
تا ببینم چهرهی دریا به تنهایِ شگرف
از ورای هر دو، دلچشمی دگر باید گشود
کز «من» و «ما» بگذری، بینی تو مینایِ شگرف