باز هم
در کوچههای خفتهٔ تاریخ
چیزی
از دامنِ شب میچکد—
از گریبانِ جنون
خون
یا شاید
نامِ دیگرِ جنون
قصّهای دیرین است
که اینبار
سر برآورده
با تیغی فرسوده
و خنجری بینام
و گلویی
که هنوز
خود را نمیشناسد
خونِ فرزند است
و دستِ پدر
هنوز
گرم
و عشق
بر لبهٔ همین شمشیر
میلرزد
کودکی از دور میآید
با سپیده در نگاهش
و جهان
برای لحظهای
درنگ میکند
اما—
پیشبازش میرود شمشیر
نه آغوشِ پدر
این همان رازیست
که آیینهها
پنهان میکنند:
مرد
در هیئتِ پدر
روبهروی خود ایستاده
و حیران—
دست بر شمشیر
دل
در آستانهٔ سقوط
چشم بر مهتاب
و جان
خاموش
این
فقط قصّهٔ رستم نیست—
هر پدر
رستمنهاد است
و هر پسر
سهرابوش
و آن بازوبند—
آن نشانهٔ دیرفهمِ مهر—
همیشه
دیر میرسد
سینهٔ سهراب
با نیزه گشوده شد
آنقدر بیدار
که مرگ
شبیه خواب شد
دستِ رستم لرزید
و جهان
ترک برداشت
این لرزه
هنوز
در تکرارِ فرداهاست
در سینهٔ این روایت
نسلی دیگر میتپد—
کودکی خواهد آمد
با دریا در رگهایش
و طوفان
در سکوتش
بشنو—
شاید اینبار
بازوبند
پیش از زخم برسد
تا
هیچ پدری
قربانِ پسر نشود