bg
قصّهٔ دیرین
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 1

باز هم
در کوچه‌های خفتهٔ تاریخ
چیزی
از دامنِ شب می‌چکد—

از گریبانِ جنون

خون
یا شاید
نامِ دیگرِ جنون

قصّه‌ای دیرین است
که این‌بار
سر برآورده
با تیغی فرسوده
و خنجری بی‌نام
و گلویی
که هنوز
خود را نمی‌شناسد

خونِ فرزند است
و دستِ پدر
هنوز
گرم

و عشق
بر لبهٔ همین شمشیر
می‌لرزد

کودکی از دور می‌آید
با سپیده در نگاهش

و جهان
برای لحظه‌ای
درنگ می‌کند

اما—
پیشبازش می‌رود شمشیر
نه آغوشِ پدر

این همان رازی‌ست
که آیینه‌ها
پنهان می‌کنند:

مرد
در هیئتِ پدر
روبه‌روی خود ایستاده
و حیران—

دست بر شمشیر
دل
در آستانهٔ سقوط

چشم بر مهتاب
و جان
خاموش

این
فقط قصّهٔ رستم نیست—

هر پدر
رستم‌نهاد است
و هر پسر
سهراب‌وش

و آن بازوبند—
آن نشانهٔ دیرفهمِ مهر—
همیشه
دیر می‌رسد

سینهٔ سهراب
با نیزه گشوده شد

آن‌قدر بیدار
که مرگ
شبیه خواب شد

دستِ رستم لرزید
و جهان
ترک برداشت

این لرزه
هنوز
در تکرارِ فرداهاست

در سینهٔ این روایت
نسلی دیگر می‌تپد—

کودکی خواهد آمد
با دریا در رگ‌هایش
و طوفان
در سکوتش

بشنو—

شاید این‌بار
بازوبند
پیش از زخم برسد

تا
هیچ پدری
قربانِ پسر نشود

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران