دلم چون سنگ، عهدِ خویش را پابرجا نگهداشت
تو اما عهد را چون نقشِ روی آینه رها کردی
من از یادِ تو یک دم چشم از دل برنمیدارم
تو تا دل دادمت، رفتی و دل را بیمدارا کردی
مرا گفتی بمان در خلوتِ اندوهِ بیپایان
وفادارانه ماندم، لیک در دل میلِ دگرها کردی
چه رازی بود در سوگندِ آن چشمانِ رؤیایی
که با یک پلک، آن پیمانِ دیرین را معما کردی
ندانستم شَاید آن پلک، بیداریِ یک رؤیا بود
که تو در خوابِ عهدِ خویش بودی و من را رها کردی
کنون از آسمانِ بسته، اندوه است که میبارد
تو در اوجِ جفا، دل را ز مهرِ خویش تنها کردی
محبت را وفاداریست، ورنه نامی بیمعناست
تو نامِ عشق آوردی، لیک معنایش ادا نکردی