bg
زلزله در آینه
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 1

در هیاهو، دل از سینه رمیدهست
آه...
در ...... آینه
لرزشِ... من
پنهان است

بغض، در گرهِ پنجره ماند به دریغ
جز سایه‌ای جامانده ز من کس ندید

سایه‌ها در برزخ آینه‌ها به تماشا آمده‌اند
آینه هم از آهِ بلندم نالان است

سایه‌ام با آینه دشمنی می‌کند
آینه در مه خیس می‌شود و من، گم.

دلِ من بود در آن آینه زندانیِ سکوت
سنگی از هیبتِ یک لحظهٔ بی‌مرز گذشت
آینه بشکست — صدا در تنِ تصویر دوید
سکوت بشکست — دل اما به تماشا برخاست
نه در این تکه، نه آن تکه، نه این ریزهٔ نور

درد اما نفس‌ می‌کشد از رخنهٔ نور
مه هنوز، بی‌صدا، آینه را می‌بوید

باد، گره از نفسِ مه‌آلودِ من نگشود
دلِ من، آینه‌ای سوخته از دودِ تو شد

این دلِ خاموش که در هر شکَنی فریاد است
گمشده در عددِ بیشمارِ خویش
صبح من، باز همان تکهٔ تاریک از اوست
باز هم هیچ کدام، تصویرِ تمامِ من نیست

بر تکه‌های آینه، نفسی از غبارِ تردید نشست
این قاب از هوسِ بازتاب هم تنگ‌تر است

از کدامین درِ این دایره بیرون بروم؟
جز غزل، ردّ نفس‌های تبم باقی نیست
جز سکوت — ای همه فریاد — پناهم بدهید

قصه‌ای بود که در گوش‌ها خاک شد
شکست آیینه، گفتند: افسون بود

آتشم مزن — جان به لبِ پایان است
بنگر این تن، که ز روحِ خودم حیران است

مرزِ دیوانگی‌ام خطّ نازکِ نام تو بود
پاک کردی — و جهانم همه ویران است

سایه‌ام از من رمید و به افق‌ها پیوست
من از خویش، به خود، گریزانم

بس کن ای عقل—دیوانه به دیوان نرود
من در آیینه، جز آیینِ فرو ریختن نیست
هر که از خویش گذر کرد — انسان است

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران