bg
غربت جان
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 1

در این ویرانه دل از یادِ یاران در گمان است
سکوتِ شب، رفیقِ گریه‌های بی‌نشان است

نه مرغی بر سرِ بامم نوای صبح می‌آرد
نه شمعی تا سحر با من قرینِ این مکان است

غریبی چون غبارِ راه بر جانم نشسته‌ست
نفس در سینه‌ام از داغِ هجران در فغان است

به دوشِ خسته دارم بارِ تنهاییِ بی‌حد
که راهِ عمرِ من دور از نشانِ کاروان است

چو ابرِ تیره می‌بارم به دشتِ سردِ خاموشی
کجا دستی که این ویرانه را باغ و بستان است؟

شکستن حاصلِ آمیزشِ موج و صدف بوده‌ست
وگرنه قطرهٔ اشکم چگونه رفو کند؟

دلم در چاهِ بیمِ این شبِ تاریک گم گردید
نشانِ راه اگر باشد، همان بانگِ جَرس است

مبند ای خوف، پروازم—که مرغِ جانِ بی‌تابم
هوای اوج در سر دارد و دور از خاکدان است

غبارِ وحشتم آیینه‌دارِ چشمِ حیرانی‌ست
که نقشِ هر دو عالم را به یک آهو، رَوِ بو کند

خیالِ وصلِ او آتش به جانم زد، گذر کرد و
هنوز این شعله در ویرانهٔ دل جاودان است

سراپا گوش ماندم در بیابانِ فراموشی
شاید بانگِ جرسی مژدهٔ راهِ نهان است

رهایی گر طلب داری ز بندِ غم، «پورمستان»
ببُر از خویش، کاین دل‌بستگی عینِ زیان است

نهان در پرده، «پورمستان» سرودی از فراق آورد
مگر این ناله راهی در دلِ سنگی فرو کند

--
قالب شعر غزل آزاد می‌باشد.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران