bg
مرثیهٔ پیمان
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 1

من آن دیوانهٔ پیمان‌پرستم، بی‌خبر رفتی
قسم خوردی بمانی تا ابد، اما زودتر رفتی

به پای عهد تو چون کوه پابرجا نفس ماندم
تو چون آهو ز چشمم ناگهان در یک سحر رفتی

تو را چون قبله در آیینه جا کردم، گذشتی
من اینک رو به ویرانی دعایم، بی‌اثر رفتی

تمام صفحه‌های کهنه تقویمم چه گفتند؟
که من وابستهٔ فصل جدایم – با خبر رفتی

در آن نامه که نوشتم از وفا تا آخرین لحظه
تو با یک خط زدی بر جانِ من، آسان گذر رفتی

شبی گفتم بمان، خندیدی و از آستانم، آه...
مرا با شب، مرا با درد، با یلدای تر رفتی

به هر برگ خزان‌دیده‌ات پیمان بهار بستم
رسید آخر خزان و با امیدِ برگ و بر رفتی

دگر در سینه‌ام سوگند فردا ریشه نخواهد زد
نه ردّ پا ز رفتنت دیدم، نه درنگی، سفر رفتی

کنون من مانده‌ام با جاده‌ای بن‌بست تا پایان
تو رفتی… و مرا در حسرتِ راهی دگر رفتی


--
قالب شعر غزل کلاسیکِ نیمه‌آزاد می‌باشد.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران