این شعر نه بر مدار یک قافیهٔ واحد، که بر مدار یک حس میچرخد: «انداختن». دل روشن میشود و بر باد میرود. نگاه به گرداب میاندازد و خاطره به دست باد بیداد. عشق پایان مییابد و در همان پایان، تکرار میشود. «چراغ و غبار» غزلیست که از قالب سنتی تغزل آغاز میکند، در میانه به نثر شاعرانه میلغزد، طنز تلخ شهری را به رخ میکشد، و در نهایت به تهدیدی عاشقانه میرسد. قافیه اینجا نه یک قاعده، که یک وسواس است که گاه رها میشود تا چیز دیگری مجال تنفس بیابد.
---
چراغ و غبار
دلم هر شب به نام تو چراغی روشن انداخت
شب از چشمم تمام خویش را یکباره بر باد انداخت
تو بیصدا گذشتی از کنارِ نبضِ خاموشم
و ردّ رفتنت، دنیای مرا در حسرت انداخت
نگاهت — آن نفسگیرِ رها در لحظههای سرد —
مرا تا مرزِ یک دریا کشاند و باز در گرداب انداخت
من از اندیشهی تو یک نفس هم دور نماندم
تو اما خاطراتم را به دستِ بادِ بیداد انداختی
در آن اتاقِ تاریک، کنارِ شمعِ نیمهجان، آن شب
صدای خندهات دیوار را در التهاب انداخت
و من از آن خنده، پیش از تو، جهان را
جورِ دیگر شنیدم ــ
انگار هیچچیز در این خانه جز غبار، کامل نبود…
امید خستهام را با خودت تا مرزِ شب بردی
و ماه از پنجره، تنهاییام را
به سکوتِ سرد سپرد و رها کرد ــ
بیآنکه ردّ نگاهش روی پرده جا بماند…
مرا در گوشهی خاموشِ شب آرام جا دادی
و صبحِ خزانت، دلم را با کولیها همسفر کرد
چه ساده رفتی و این دل هنوز از رفتنت لبریز
که خندههای تو کارم را به امینآباد انداخت*
نه شب ماند آنچنان، نه صبح رنگِ آشنایی داشت
جهان بیتو مرا از گردشِ خود بیمدار انداخت
چراغ من اگرچه در میانِ دود محو میشد
هنوز از نام تو نوری دلم را استوار انداخت
مرا گفتی که این پایانِ یک دلبستگی سادهست
ولی این قصه را عشقت به صد تکرار انداخت
«پورمستان» هنوز این دل به نامت روشن است، اما
تو رفتی… و مرا با چراغی رو به غبار انداختی
و من، ای رفته از یادم، به غبارت قسم میدهم:
همین شعلهی نحیف از یاد تو،
خاکستر خواهد کرد این غبارت را…
---
\* امینآباد: تیمارستان معروف واقع در جنوب شرق تهران.
---