دل من در بند چشمت، جان من در یاد تو
زندگی بودی برایم، لیک بازی داد تو
من ز شوقت مست و شیدا، تو در آیینهٔ خویش
غافل از این دل که میلرزد ز هر دم یاد تو
دل ز من بردی و رفتی، بیصدا چون سایهای
خانهام خالی شد و ماند از تو تنها باد تو
سوختم در آتش هجران و شدم خاکسترِ خام
کس ندانست آنچه آورد این دل ناشاد تو
تو به خنده در جهان گم، من درونم تکهتکه
خندهات در دوردست و من اسیر باد تو
عهد اگر در چشم تو یک لحظه مهمان بود، رفت
من شدم تکرارِ یک باور که رفت از یاد تو
در جهان چون تو ستمگر کمتر آید در نظر
کز دل خونین من خندد دلِ جلاد تو
من گذشتم از تو و بستم رهِ چشمانتظار
تا نماند بیش از این در سینهام فریاد تو
نه دگر شوقی، نه بیمی، دل رها کردم ز تو
میسپارم خاطرت را عاقبت بر باد تو
قصهٔ عشقی که در دل شعلهها افروختهست
سوخت و خاکستر شد و نگذاشت جز یاد تو
رفتم از کویت که شاید این دل آوارهام
یابد از بینامونشانی اندکی امداد تو
چه سود از این غزل کز غم تو شعله برآورد
که جز خاکسترش نبود، کنون بنیاد تو