bg
مرثیه‌ای برای نبودنت
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1405/02/14
تعداد نمایش :‌ 1

تو آمدی،
نه برای ماندن؛
چون رودی که از بستر سنگی می‌گذرد
بی‌آنکه زخم سنگ را بشناسد.

برای من، جانِ جهان بودی؛
برای تو، سایه‌ای بر آب.
برای من، نام تو نفس بود،
برای تو،
یکی از هزار غروب بودم
که بی‌نام از کنارت گذشت

نَفَس، با نامِ تو در سینه‌ام می‌چرخید؛
جهان در چشمِ من از تو لبریز بود،
اما در چشمِ تو، هوس
تصویرِ خویش را می‌جست.
دریغا…
که تو در آینهٔ خود
غرقِ تماشای خویش بودی.

تو در آینه‌زارِ خود گم شدی —
یکی در آینه ناپدید شد،
یکی در نگاه.

نگاهم آینه‌ای شد
که دیگر چیزی در آن نمی‌رویید
جز سایه‌ای که روزگاری قامت تو بود.

دری که با تمامِ سکوتش بسته شد
هنوز
در باد
لولاهایش را می‌جَوَد.

مرا سوزاندی و رفتی؛
چراغی خاموش بر ایوانِ خاموشی.
هیچ‌کس آتشِ پنهان را ندید،
فقط خاکسترِ درخودفرورفته.

مرا به جرمِ دوست داشتنت
به زندانِ بی‌فریاد انداختی،
بی‌آنکه بدانی
پرنده پیش از آمدنِ قفس
بال گشوده بود.

حالا ایستاده‌ام
روبه‌روی خودم،
بی‌ترس از آیینه‌ها،
با دست‌هایی که دیگر
به دنبال تو دراز نمی‌شوند.

دیر فهمیدم
که عشق آن سوی آینه
فقط انعکاسی از تنهایی من بود.

باد، این قاصدِ بی‌مقصد
همه‌چیز را می‌بَرد
تا چیزی برای بُرنده‌ترین دلبستگی‌ها باقی نمانَد.

---

اینک، از خاکسترِ سکوتی که بر شانه‌ام نهادی،
رگه‌ای از سنگ می‌روید
به رنگِ هوایی که دیگر در آن نیستی.

دست‌هایم از آسمان لبریز است
و رود
این بار از من می‌گذرد
بی‌آنکه زخمی بشناسد.

قفسی که گفتی،
قابِ پرواز شد،
وقتی فهمیدم درهایش
همواره رو به خورشید باز بوده‌اند.

تو رفتی تا در آینه خودت را گم کنی،
من ماندم تا خود را
در وسعتِ بی‌آینه‌ای بیابم.

چه باشکوه است این تنهایی—
دیوارها نفس می‌کشند
و در محرابِ بی‌نامش
دیگر
هیچ نامی از تو نیست

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران