قلب من، روزی خواهی ایستاد
بر کنارهی این رودِ بیقرار
و فرو خواهد ریخت
همهی بارانهایی که یکزمان
در تو انبار کرده بودم.
آنگاه رود،
همراهِ آبهایش،
بارانهای تو را
تا دریا خواهد برد —
تا آن جا که هیچ بارانی
در گروِ ابر نمیماند،
و هر قطره
در آغوشِ بیکران
نمکهایش میسپارد رازِ تلخِ خویش را.
و تو آنگاه سبکتر از پروانهای
بر شاخهی باد مینشینی،
و میفهمی
که همهی آن ریزشها
فصلِ سبزِ دیگری را
در خاکِ جان نشانده بود.
پس غم مخور،
ای قلبِ باراندیدهی من،
که حتی یک قطره
بیدریا نماند…
روزی دیگر
بارِ دردهای مرا
— این سبوی ترکخورده —
بر دوشِ سنگینِ زمان نخواهی کشید
غم مخور.
آن روز میآید
که زمان، خود سبویی تازه خواهد شد
و هر ترکِ تو،
راهی خواهد شد برای نور
که از عمقِ تاریکترین لحظهها
به درونِ خویش تابیدهای.
آری،
همانگونه که رود
بارانهایت را به دریا میسپارد،
تو نیز
بارِ کهنهات را
به دستِ نسیمی میسپاری
که از سوی صبح میوزد
و هر خُردِ شکستهات را
به بذرِ ستارهای در دشتِ شب میدوزد.
پس سنگینیِ این دوش
فقط گذراست؛
سبویی خواهی شد
پر از آوازِ آب،
پر از آبیِ آسمانهایی
که هرگز در تو نمیگنجید.
غم مخور،
ای یارِ صبورِ من.
که روزِ رهایی نزدیکتر است
از تپشِ همین نفس.
ای به فدای تو،
چقدر وفاداری!
چقدر در دلِ این توفانِ بیامان
چراغِ کوچکِ امیدت را
پناه دادهای…
گویی عشق را
به زبانِ سکوت
آموختهای.
اما امروز،
امروز تنها بگذار
تا غروبِ اندوه را
تمامقد ببینم
و به آسمانِ خالی تو
چند ستاره
مهمان کنم.
شاید فردا…
شاید فردا
نه تو باشی، نه درد
نه این انتظارِ بیکران
تنها بادی باشد
که ردپای همهی ما را
بر گسترهی شنهای زمان
میزداید.
شاید فردا…
تنها بادی باشد
و من،
گردی فراموششده
بر دامنِ عبورِ او،
که میرود تا بر فرازِ تپههای دور
خاکِ آوازِ کهنهای را بپاشد
و خوابِ خِسبِ کویر را
با نوایِ خویش بخوانَد.
و تو —
تو آنگاه
تنها شعری خواهی بود
بر ورقِ پوسیدهای از روزگار،
که باد
هر از گاهی
از لا به لای فصلها ورق میزند،
بی آن که بخواندش،
بی آن که معنایش را بجوید —
فقط وزشی ست
در گذر،
فقط یادگاری ست
بی صاحب،
بر صفحهی خاک.
اما این نیز رواست…
چون که عشقِ تو
از آغاز هم خانهای نبود
که کلیدش به جایی رسد،
بلکه کوچهای بود بارانی
که قدمهایم را
به سوی بیکرانگی میشُست.
و من
حتی در این ویرانیِ شیرین
چیزی را گم نکردهام —
فقط چراغی را
در آستانهی باد گذاشتم
تا راهِ رهگذرانِ دیگر را
اندکی روشن کند.
پس باد بیاید،
ردِّ پاها را بزداید.
ما هم —
ما هم رهگذرانِ این شنزارِ بیپایانِ بودیم،
و اکنون
وقتِ کوچِ بزرگتر است،
وقتِ سپردنِ نقشها به آب و باد
و پرواز…
حتی اگر پروازمان
تنها در ذرّههای غبار،
در زیرِ نورِ مهتابِ ساکت،
معنا شود.