bg
بارانی از خار
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1404/12/04
تعداد نمایش :‌ 6

خواستم بارانی از خار
بر گلشن نگاهت ببارم
و آتشِ بی‌زبانِ خشم را
بر آستانه‌ی چشم‌هایت
قربانی کنم.

تراژدیِ رؤیایی بود
که باغ را با تیغِ باران
پرورش دهم
و شبنمِ اشک‌هایت را
به نمک‌دانِ خورشید بسپارم.

آتش را
پیش از آن‌که سخن بگوید
در پلک‌هایت
زنده به گور کردم
تا شعله‌ها
در آستانه بمانند
و قصه‌ی تو
ناتمام بماند.

حالا
بارانی از خار
بر گلشن نگاهت می‌بارد
و من
سکوت را قربانی می‌کنم
در معبدِ چشم‌های بی‌پاسخ تو...

اما چه ساده فراموش کردم
که عشق
مثل خطوط کفِ دست
اگرچه محو شود
در عمقِ پوستِ زمان
می‌مانَد.

فراموش کردم
که عشق
نقشِ برجسته‌ی خاطره‌هاست
باد
نقش‌های خاک را می‌برد
اما در دلِ زمین
رَدِّ انگشتِ باران
باقی می‌مانَد.

دست‌هایت
از یادِ لمسِ من دور شده‌اند
اما
در هر شیاری که در من می‌روید
ریشه می‌دوانند.

آه...
حتی اگر روزی
این پوستِ زمان
پاره شود و به باد بسپارنش،
خطوط کفِ دست‌هایت
چون نقشِ بالِ پرنده‌ای سوخته
بر خاکسترِ خاطره
دوباره می‌روید.

تنها توانستم
چایِ داغِ تنهایی را
با قندِ خاطراتت
شیرین کنم
و پاییزِ وجودم را
به رنگِ آخرین ابری درآورم
که روزی
آسمان چشمانت را
آبی می‌کرد.

روزی عاشق بودم
و هنوز
در لغتنامه‌ی وجودم
واژه‌ی تو
با حروفِ درخشانِ مهتاب
تکرار می‌شود.

و هنوز
هر بار
که خاطرات خاک‌خورده‌ام را
ورق می‌زنم
در حاشیه‌ی روزهای بی‌معنایم
واژه‌ی تو
با جوهرِ ستاره‌ها
می‌درخشد.

گاهی
مهتاب
از لای پرده‌ی شب
می‌خزد
و سکوتم را
با سالِ نوریِ تو
پر می‌کند
و من
باز
در ساده‌ترین تعریفِ عشق
گیر می‌کنم:

«تو
همانی که بودی
و من
هنوز
در همان فصلم
که عطرِ تو
از ورق‌های پاییز
پراکنده می‌شد...»

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران