bg
رسول رشیدی راد
ناله های فراق
1398/07/29
66

هزار حرف نگفته

 
به هر نگاه نگاهم که در نگاه تو آمیخت.
دلم به چنگه ی مژگان چشم مست تو آویخت.

دلم خوش است چنین گرم آرزوی نگاهت.
وگرنه روی دلارای تو ندیده دلم ریخت.

غمت به خون دل و اشک دیده ام شده سفته.
به جای جای دلم مثل لاله داغ شکفته.

به تنگ آمده ام از سکوت بغض گلویم.
بیا که با تو بگویم هزار حرف نگفته.

علاقه ام به شما کنج سینه کیل ندارد.
دلم به غیر شما بر کسی میل ندارد.

در انتظار تو خشکیده است چشمه ی اشکم.
مرا ببخش که چشمم خروش سیل ندارد.

غزل به سرخی لبهایتان نگفته کسی نیست.
بدون حب شما بین سینه ها نفسی نیست.

برای خلق هزار آرزوی دور و دراز است.
ولی به سینه ی ما غیر دیدنت هوسی نیست.

برای ما شده ای، اشک شوق و شور و تمنا.
که دست ما شده کوته، ز عرش دامنت آقا.

تو مقتدای تمام ستاره های سهیلی.
حضور تو همه جا هست و نیست چشم تماشا.

به ترس و دلهره ی عشق مبتلا و اسیرم.
که قبل روز ظهورت خدا نکرده بمیرم.

قسم به عهد چهل روزه ای که با تو نمودم.
دعا کنید که در آن لحظه سر زخاک بگیرم.

دعا کنید که من هم یکی از آن همه باشم.
دعا کنید کفن پوش عید فاطمه باشم.

دعا کنید به عید ظهور و لحظه ی رجعت.
که سر سپرده و سرباز شاه علقمه باشم.

رسول رشیدی راد(مجتبی)
فرشید افکاری
دیگر اشعار فرشید افکاری
1397/05/09
132

فریاد...صدای زوزه ی باد
در کلبه ی سرخ و زرد پاییز
وقتی که شکسته شد ، وجودم
دانست چه بود درد پاییز...
 
پرواز صدای کودکی هام
پیچید میان رنگ هر صبح
در بارش برگه های بی متن
فریاد اسیر زنگ هر صبح
 
شلیک...صدای برفک پوچ
در تلویزیون روشن شب
در سوت تمام رنگهایش
اعداد پرنده ... بارش تب
 
باران و"دوباره منتظر باش
فردا چه سفید میشود شهر"
فردای من و در آن ترافیک
انگار شدید می شود شهر
 
"اسفند"صدای رویش سبز
آرامش سرد و بی نشانه
مانند نسیم میخکوبی
زندانی قاب این زمانه
 
"خرداد"شروع گرم دنیا
با آن همه باد داغ و خندان
انگار هنوز حرف دارد
افسوس که می رسد به پایان
 
یک "تیر"در آینه شکست و
خندید به جراَتم صدایش
ترسید تمام خاطراتم
پایان و سکوت ماجرایش...
 
فرشید افکاری
فرشید افکاری
دیگر اشعار فرشید افکاری
1397/05/09
134

سر از تابوت ؛ آوردند بیرون
و دانستند اینجا سرنوشتی ست
که کوتاهست و سوزان و کذایی
نه مانند جهنم ؛ نه بهشتی ست!

 

یکی در مه؛ یکی ساحل؛ یکی شب
همه در انتظار ِ حکم دنیا
تولد بود یا مرگی دوباره؟
و تاریکی ... که میخندید آنجا

 

یکی شد همدمِ یک شمع میلاد
میان جشنِ رنگ و نور و شادی
ولی تا خواست روشنتر ببیند
چه شد؟ تاریک شد؛ با ذرّه بادی!

 

یکی سر را که تا آورد؛ بیرون
شد او یک وحشت از خودسوزیِ مرد
سراپا سوخت ؛ اما مرد را دید...
چه جانی می کند از سوزشِ درد

 

یکی افتاد در باران ِ پاییز
یکی شد باعث عشق و یکی مرگ
یکی در کوچه ای سرد و خرابه
یکی افتاد بر خروارها برگ

 

یکی روشن شد از سیگار ِ یک مرد
خیانت بود؟ می پرسید از خود
که نامردی اگر غلطیده در خون
که عشقش خائنی بی هویت شد

 

فراری...بعد ِ کشتن در سرش بود
ولی سوزاند آنجا را ؛ خودش را
سراپا خانه در شعله فرو ریخت
جز او فهمید از راز ِ جسدها؟!

 

همه "کبریت ها" گفتند با خود 
که از یک تکه چوبِ سخت بودیم
ولی هر یک به هر جایی که رفتیم
یکی شوم و یکی خوشبخت بودیم!

 

فرشید افکاری
رضا فرینام (فلاح)
1395/08/29
193

من مرکز این شهرو دوست دارم
از گوشه گوشش خاطره دارم
این ساعت و این روز ، هر هفته
ثانیه ها رو خوووب می شمارم

تو هم هر از گاهی بیا رد شو
از کارگر از انقلاب از من ...
وقتی دلت یاد قدیما کرد
دوتایی میریم سینما بهمن

دستات هنوز انگار تو دستامه
از کوی دانشگا که رد میشم
بانوی رویاهای من برگرد
با یاد اون روزا بیا پیشم

برگرد دستای منو ها کن
بازم امیر اباد پر از برفه
سیگار بهمن می کشیم اینبار
کاپتن بلک اگه نمی صرفه

( شیرینی - فرانسه ) مارو کم داره
اون کافه حالا رنگ عوض کرده
یادش بخیر . اسپرسو با چیز کیک ... (Espresso & Cheese Cake)
اون روزها کاشکی که برگرده

سر میکشی روح منو مثله
نسکافه ی تلخ توی فنجون
پر میکشه روحم به سمت تو
هر هفته من اینجام : تووو این میدون

پیاده میرم پارک دانشجو
تو دستمه چندتا رز قرمز
مثله همیشه خاص و شیک پوشی
چقد بهت میاد روژ قرمز

باز چهارشنبه اس چشم براتم من
گپ میزنم با تو توو افکارم
ساعت شیش چهار راه ولیعصرم
منتظرم بیای به دیدارم

بگو تو هم به یاد من هستی
به یاد اون روزهای زیبایی
مطمئنن میبینمت اینبار
بگو تو هم امروز اینجایی

حتمن تو رو امروز می بینم
تو از تئاتر شهر رد می شی
آره ... تو هم عین منی امروز
یاد قرار ساعت شیشی

950829-farance

حمیدرضا نادری
1394/11/01
146

ابری است همیشه سقف یادم باران زده در مسیر بادم تا رفتن این جنون ابری پس لرزه مشو بر اعتمادم * پر می کشد از گناه من سنگ فواره زند ز ریشه ام آه چون فرفره ای ز خون ودردم از بس که خورد سرم به درگاه * قربانی روزهای تلخم یا شاعر حرف های متروک ای کاش که ذوق من بخشکد چون مغز هزار دانه ی پوک * روزی نگران من تو بودی با جسم نحیف و قلب پر درد اکنون نگران من کسی نیست ای مادر جاودانه برگرد * هر شب ز خرابه ی تحیر خش خش تن درد بر رگانت آهسته به زور می خزیدی قرصی کف دست مهربانت * یک سایه ی بد شگون و تاریک در ذهن تو بود مثل بختک یک خط عمیق از تنفر بر قلب تو بود دائما حک * من بره ی سر بریده بودم بر سقف اتاق چشم هایم تا صبح دگر تکان نمی خورد از شدت بغض دست و پایم * در خلوت انباری متروک چون میز شکسته زیر آوار با تک تک موریانه همدم من تجزیه می شدم گنه کار
سجاد صادقي ابوزيدآبادي
1393/10/18
161

دیشب از وحشت بیداری خودم را به خواب زدم قبل مردنم یک بار به تنم گلاب زدم صبح که پاشدم دیدم مرده ام بدون هیچ تعارف قصه ي من تمام شده بود زندگی بر تو صدهزارن تف حال ، من مرده ای سردم روی تخت خویش خوابیدم ساکت و سر به زیر و آسوده نعش خود را به گوشه ای دیدم روح من دست به کاغذ شد تا دو خط وصیتی بکند جای تقسیم مال و اموالم این وصیت نامه شعر بشود مردمان خوب دور و برم حرف هایم را عمل بکنید از اینجا به بعد شعرم را اگر که خیلی به فکر منید کفنم پیراهنم باشد ای شماهایی که بیدارید کاغذ پاره ي شعرم را توی قبر خودم بگذارید شیون و گریه زاری را بگذارید برای بعد موقع عیش و نوش شماست بَه ، به این هوای بد من خودم هم کمی مضطربم کاش میشد که دود میکردم بسته ی بهمنی را که ... بی تو غرق رود میکردم نه نمیتوان برگشت ... کالبد بی حس و عاطفه ام باید اینجا بدون او !! هی به خودم فحش بدهم این چه کاری بود من کردم عقل تو کجاست ای شاعر خودکشی کردی میان شعری که می رود رفته رفته از خاطر باید اینجا به فکر خود باشم مردنم چه لذتی دارد حیف ، نیستی ببینی که ... نعش من چه عزتی دارد روی دست ها می چرخد شاعر خوابیده در تابوتم گویی شوق آسمان دارد قلب صاف و ساده ی شوتم سهمم از تو مردن شد سهمم از جهان غم بود یک نفر گفت زیر تابوتم کره خر چقدر آدم بود کره خر چه نسبت خوبیست خر شدن حال دیگری دارد چون بهشت برای خران یک در دیگری دارد ! مردمان خوب دور و برم مرگ یک حقیقت تلخ است قهوه ای که باید خورد چشم از این جهان باید بست
مجید شاکری حسین آباد
1393/09/03
179

باز باران میزند بر پنجره خنده با لبهای من بیگانه شد در جوانی مرد رویاهای من دودشد،آتش شد و ویرانه شد آرزویی داشتم در کودکی حس کنم دستی به روی شانه ام ای دریغا گفت بر من روزگار غصه ها شمع است ومن پروانه ام روزها طی شد،میان سینه بود درجوانی،آرزوی دیگری عشق دریایی پر از آرامش است لذت مردن، برای دلبری عشق با من گفت ای مرد جوان بازگوکن نام خود را، کیستی عشق در عصر کنونی پول توست لایق عشق و محبت نیستی تک درخت آرزوها خشک شد آرزوی آخر من مرگ بود بردرخت آرمانهای محال آرزوی مردنم، تک برگ بود خسته از دنیا و از این غصه ها روح من آماده ی پرواز شد تا که شد مردن برایم آرزو مرگ هم اسطوره ای از ناز شد
محمد محسن خادم پور
1393/08/01
155

پس از تو آبها شرمنده ماندند

که درد تشنه را بیننده ماندند

اسیرحرص دنیا را نشاندی

تمام فاتحان بازنده ماندند

 

پس از تو هر کجا بیداد آمد

به یاد همدلان فریاد آمد

نمای دین به کلی شد شجاعت

که دستِ بسته را امدادآمد

 

پس از تو خط باطل بَرمَلا شد

زمین عشق نامش کربلا شد

برای تا ابد ماه محرّم

حدیث غصه را دل مبتلا شد

 

محمد محسن خادم پور- 1393

سجاد صادقي ابوزيدآبادي
1393/06/20
159

نشسته گـــــرد سفيدي به روي چهره ي آقا
چقــــدر پير شـده اســـــت امـــــام امــت ما
همــــــان امامــــي كــــه خميني ديگر است
او سيـد و هـــــم نـــــــام فــاتح خـــيبر است
خونين جگر شده است از دست ظلم و ستم
از دست خــــود ماها از دست اجنبي و عجم
اي عاشقــــان هشيـــار سيد علي تنهاست
او يـــــاور مهدي است او رهبــــر دنيـــــاست
اي عاشقـــان لبيــــــك رهبــــــــر پيامـي داد
مشتــــــي گــــــره كـــرده بغضي پـر از فرياد
همــــــراه او باشيـــــم تسليــــــم فـــرمانش
شايـــــــد كــــــه ما باشيم سربـــاز گردانش
يــــــــــار خراسانــــــــي برخيز و كــــاري كن
سيـــــد علـــــي جــــان را تنـــها تو ياري كن

 

+ براي سلامتي آقا دعا كنيم.

رضا فرینام (فلاح)
1393/02/26
159

به بند می کشی مرا
دوباره با گناه سیب
وای پناه بر خدا
از این نگاه دلفریب

چه رذل بود روزگار
و من چقدر خسته ام
سرم چه درد میکند
چه بیصدا شکسته ام

به شهر من سری بزن
ببین چه خون شده دلم
بیا و شاد کن مرا
سر آمده تحملم

بیا که تازه می شود
هوای خانه با شما
بیا و بوسه ای بده
دوباره زنده کن مرا

بیا به آشیانه ام.
بیا و تا ابد بمان
کنار من بمان. نرو
تو را قسم به آسمان ...

ولی اگر که خواستی
از این خرابه رد شوی
و مثل آن سراب ها
تو هم دو رو و بد شوی

اگر دوباره سهم من
به غصه دل سپردن است
هنوز راه و رسم تو
شکستن و گذشتن است

مرا نمانده طاقتی
دگر به دیدنم نیا
که این وداع آخرین
به خاک می کشد مرا

« محمد فلاح »

home

محمد محسن خادم پور
1392/12/24
157


بهاران بیشماران گل بروید

به رگباری غبارازدل بشوید

هوایش عاشقان را می کشاند

که در گلشن تماشا خانه جوید

 

به هرباغی رسد شکلی درآید

که فصل زرد وُ سرما را سرآید

شکوفا میشود هردشت رنگین

نشان ازدره ها سوسن برآید

 

تو نوروزی مرا آغوش وا کن

بهار روشنی سردی رها کن

بیا از کوه و صحرا هرکجائی

مراهمراه شادی ها صدا کن

 

ببین باید بخندی تا بخندم

توعیدی میدهی یا من برنجم

بگوآری که درپایانِ امسال

بهاران نامه را زیبا ببندم

 

محمد محسن خادم پور - 1385

آرزو حاجی خانی
1392/10/27
161

آغازشد ترانه ی احساس من به تو
آنجا که جای باد به باغم رسیدی و...
در امتدادِخط لبانم کشیدمت
دیدم میان حادثه با من دویدی و...

قسمت نمی شود که برایم غزل شوی
باهرهجای خیس به حالم بباری و...
چون بوسه های شرجی آغاز عاشقی
باهر بهانه ای به خیالم بباری و...

دلگیرم از سکوت تو دراین اتاق سرد
هی دود می دهد دل سیگار لعنتی
دلگیرم از نبودن آغوش تنگ تو
شاید که مُردم از شب دیدار لعنتی

تا عشق من به پای تو افتاده مرگبار
هرشب به حال زار خودم گریه می کنم
پامی دهم به هر هوسم توی خوابهام
برزخم های پریودم گریه می کنم

هربار،از توهّم یک بوسه مرده ام
در خواب های خسته ی پرحادثه ی رود
اشکم رسیده تا لب ِدل بستنم به تو
حقا که این حقیقت چشمان من نبود

دردی که می سرود مدام از خزان عشق
نابودکرده بود خیالات باغ را
دم می کشم میان غزل های مرده شور
شاید یکی بیاید و این چای داغ را...

مرگم کشیده شد با تصویرهای بد
بربوم های حادثه ساز نبودنت
لعنت به تو، به هرکه شبیه توعاشق است
به شعرهای واهیِ دائم سرودنت

دنیای بی کسی ست به غم هانگاه کن
به خاطرات من...و شکیبانه گریه کن
دیوار می کشم به حصار تنم... و تو
از دست انزوای غریبانه گریه کن

یادتو از بهانه ی ذهنم نمی رود
هرلحظه که به ساحل دریا کشد تورا
درگیرفصل آخر افسانه ام شدم
باید بمیرم و غم فردا کشد تورا...

...........................................................

آرزونوشت:
مریمت را به صلیب کشیده ای برتن عریان خودت
چون مردی مردود
در واژه نامه ی حسم...
حبس می شود نفست
توی خوابهات
بین صلیب های خودت
صلیب تو خودخواهی توست
صلیب تو این است که می گویی من ازتو واجب تردارم
صلیب تو واقعیت های توست
صلیب تو یک حس مشترک است
صلیب تو هر چیز مشترک است
صلیب تو یک زندگی مشترک است
صلیب تو یک شعر بی زبان است
که نتوانسته
در گلوگاه ِ مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
تمام حرفش رابزند...

 

رضا فرینام (فلاح)
1392/10/13
165

او دختر زیبا و خوشپوشیست. عاشق شدم اورا پرستیدم. حسی که بیش از یک همآغوشیست. باور نمیکردم که می دیدم با آن نگاه هرزه اش میچید از قامت دیوارها بوسه. از عشق بیش از این نمیفهمید. بی تابی و بیخوابی و خلسه ... لذت ، هوسبازی ، ولنگاری از عشق تکراری گریزان بود. عاشق شدن ممنوع بود. آری. عاشق سزایش طرد و هجران بود. آن روزها من صید او بودم با طعم تلخ بوسه های ریز. آن زن که بعد از او نیاسودم یک سنگدل با چشمهای هیز. او رفت. با او رفت خوشبختی. رفت و پیامی داشت ویرانگر : عاشق اگر باشی ، نگون بختی. گفتم مدارا کن نرو دیگر... یا محو کن از روی لبهایت لبخند زیبا و ملوست را. یا میهمانم کن به شبهایت دوستت دارم های لوست را. هم باعث مستی و تسکینی. شیرین ترین لیلی تویی امشب. لیلاترین امشب که شیرینی می نوشم احساس تو را از لب. لبخند را هرچند مصنوعى ترسیم کن بر روی لبهایم. لطفا بیا هرچند ممنوعی یکبار دیگر توی شبهایم... از شعرهای خط خطی بگذر حالا که از شهرم سفر کردی. بعد از تو عشق و بوسه و آغوش تحریم شد. ای کاش برگردی ...
آرزو حاجی خانی
1392/09/30
148

بسته به آن شوروعلاقه که تو

باعث آرامش فکرم شدی

رود به آوازه ی دشتم رسید

مثل خداراهیِ شعرم شدی

 

حال ِمن ازرقص توهم بهتر است

شعر سرودیم و شب آغازشد

با گل قرمزکه برام چیده ای

باغ توهم، قافیه ای نازشد

 

یاد که هرشب تب باران گرفت

عشق به این حال پریشان زده...

خاطره هارا لب ساحل کشید

می  رِ دُ  می ، فا  سلِ طوفان زده

..................................

هدیه به روز تولد جناب یگانه (عیار)

2 دی ماه 92

مجید شاکری حسین آباد
1392/09/08
159

کوه گردی یک شب تاریک وتار درمیان رشته کوهی بی کران ناگهان لغزید پایش روی سنگ شدمعلق در زمین و آسمان اوطنابی را به دورش بسته بود مانع افتادنش شد آن طناب پیچ میزد دور خود با هرنسیم دروجودش ماتم و ترس وعذاب زجه ميزد ای خداوند بزرگ یاریم کن، مرگ را حس کرده ام ای تو شاه آسمانها و زمین هر چه راگویی غلام و برده ام بارالهی دین و ایمانم تویی این طناب از من اگر گردد جدا جان دهم در این شب سرد و سیاه میکنم اکنون توکل بر خدا ناگهان آمد صدا از آسمان در فضا با عطرخوش بويی طنين از میان کهکشانها آن صدا آمد و شدرعشه بر قلب زمین من شنیدم حاجتت را ای جوان ناجيت امشب فقط ايمان توست در دلت ایمان اگر داری بدان حرف من تنها نجات جان توست پاره کن اکنون طنابت را جوان ميکنم لطفی به جان توعطا بشنو حرفم را طنابت را ببر من نجاتت میدهم از این بلا وقت سختیها اگر نام مرا زينت ذکر و دعايت مينهی پاره کن اکنون طنابت را،بدان اعتمادت را نشانم میدهی مرد بی ایمان دوباره نعره زد نیست انسانی مرا یاری کند یک مسلمان نیست در این نیمه شب از من بی کس پرستاری کند صبح فردا در میان نشریات تیتر سرخط را نوشتن اینچنین یخ زده مردی معلق در هوا فاصله یک متر، تا سطح زمین
سجاد صادقي ابوزيدآبادي
1392/07/27
159

تو بهتر از رم و لندن
آمستردام و پاريسي
برايت شعر مي گويم
تو حتي بهتر از نيسي

نگيني در دل دشتي
تو ته مانده ي دريايي
بهشت رو زميني و ...
تو تك سياره ي مايي

زبان مردمت راژي
تو بيذُوُي ديريني
عزيز و نور چشم من
چرا اين گونه غمگيني ؟

اهالي ياد تو هستند
برايت آرزو دارند
براي اعتلاي تو
هميشه گفت و گو دارند

جوانان برومندت
شهيدان سرافرازت
تمام مردم خوبت
تمام اهل پروازت

براي آبروي تو
برايت خون دل خوردند
برايت مرد و مردانه
به ميدان رفته و بردند

ابوزيدي براي من
هميشه شاد و آبادي
هميشه عشق مي ورزم
به تو اي خاك اجدادي

نه حافظ داري و سعدي
نه مولانا و ميرداماد
به من دلخوش كن اي خوبم
ابوزيدت شود آباد

 

پ ن :  نيس از زيباترين شهرهای فرانسه واقع در ناحیه ي پراونس آلپ-کوت دازور.

هفته ی عزت و شهامت و افتخار را با یاد شهدای غیور این نبرد نابرابر گرامی می داریم:

خون شد دوباره پیروز ، بر برق و خشم شمشیر

بعد از چهارده قرن ، از نهضت حسینی

بنیاد ظلم و بیداد ، برکند و بر فنا داد

آن جانشین مهدی  ، روح خدا ، خمینی

------

از سوی غرب آمد ، انوارِ جلوه ی حق

فصل ستم گذشت و باطل ز مملکت رفت

جمهوری اسلامی ، شد مستقر در ایران

پیروز شد حقیقت  ، بهمن پنجاه و هفت

------

اسلام سر بر آورد ، شیطان به خاک افتاد

با اتکا به یزدان ، تحت لوای قرآن

نه متکی به شرق و نه تحت بیرق غرب

تنها خداست مولا ، در سرزمین ایران

-----

برگوش مستکبرین سیلی زدند مردم

دنیای کفر آنگاه از  ظالم و ستمگر

کردند عزم خود را جزم و روانه کردند

بر جنگِ ملت ما ، صدام پست و کافر

--------

رزمندگان اسلام در این دیارِ شیران

با عزم و پرصلابت ، چون قله ی دماوند

 بر خاک و خون کشیدند ، بینیِّ دشمنان را

با همت و اراده ، با یاریِ خداوند

-----

یک ربع قرن حالا ، از جنگ ما گذشته

پر افتخار و مغرور ، این ملت دلاور

بر قله های عزت ، الگوی دیگرانند

با همدلی و وحدت ، با پیرویِ رهبر

----------

مجید شاکری حسین آباد
1392/06/26
173

دختری دل سیاه و زیبا رو عاشق مرد ِ سر به راهی بود قلب دختر مثال سنگی سخت روح او چون شب ِ سیاهی بود دخترک گفت به مرد بیچاره داغ عشقت میان دل دارم تازمانی که همسرت باشم از نبودت همیشه بیمارم آه سردی کشید و اخمی کرد نعره ها زد به داد و فریادی بی وفایی به ذات پاکم نیست بر دل خود چه وعده ای دادی همسرم چون فرشته ای زیباست عشق ِ من هم برای او باشد من بمیرم، نبینم آن روزی در کنارش اگر هوو باشد من زن دیگری نمیخواهم جمله میگویمت هزاران بار ای زن ِ حقه باز ِ نالایق دور شو، دست از سرم بردار دخترک دل شکسته شد از او جوی اشکی روان ز چَشم آمد اشک ریزان ِ او که پایان یافت فکر شومی‌ ز عمق خَشم آمد رفت نزدیک خانه ی آن مرد گوشه ای انحنا نهان گردید تا که مردک ز خانه خارج شد سوی منزل شد و دوان گردید آتش خشم و کین آن سرکش شعله ور شدبه دل حسد افکند بخت خوش را که دید و مجنون شد تیشه ای برد و ریشه اش را کند در زد و زن گشوده آن در را آجری را که بر سرش کوبید تا رسید او به حال بی هوشی ضربه‌هایی به پیکرش کوبید خنجر ِ تیز ِ کین کشید آنگاه ذره ذره به گردنش مالید چون شکم را درید و چاکی داد بی امان زن ز درد خود نالید دست خود را درون پهلو کرد ناله ای از گلو چنان آمد چون کشید آن جنین ِ کوچک را جوی خونی از او روان آمد شب که شد مرد بینوا برگشت دید،بر خانه خون فراوان است پرکشیدن جنین و آن همسر در سرایش دو جسم بی جان است یک طرف هم زن ستمکاره دست ِپر خون و چهره ای خندان آنچنان با ولع به خوردن بود قلب کودک کشیده بر دندان گفت بر او که ای زن مکار گرگ هستی مگر ستم کاره؟ بازگوکن، گناه آنها چیست آن زن و آن جنین ِ بیچاره؟ در جوابش به آن جوانک گفت یادت آید به دل تو بد کردی از ته قلبم عاشقت بودم عشق من را ولی تو رد کردی کینه ام را چنین فزون کردی هر چه کردم فقط سر ِکین است دیگ صبرم دگر به جوش آمد لحظه‌هایم کنون چه شیرین است از بلای دوگانه دوری کن پند زیبا کلام ارزنده اولی خشم هر زن ِ وحشی دومی‌هم پلنگ درنده بهار1390

دفتر پند و داستان

چارپاره

امید بر گوسفندان

 

خشکسالی     فراگرفت        زمین

مردمان    تنگ دل شدند      از آن

عارفی      می گذشت       از جائی

دید مردی    چه بی غم و    شادان

=

با تعجب   ،    از او چنین پرسید:-

این چه رازیست؟ تو چه خوشحالی؟

هر کسی   ،         از بلا و بی نانی

غم به دل دارد و          دلت خالی!

=

گفت      ،    در خدمت یکی هستم

گوسفندان او     ،      فراوان است

نان و آبی دهد مرا   ،      هر روز

پس امیدم        به گوسفندان است

=

رد شد آن عارف وبه خود می گفت:

این غلامیست بی خرد    ،   مغرور

ثروت صاحبش     چه مقدار است؟

خوش خیال و     به اندکی مبهور؟

=

رب من           مالک تمام وجود!

ثروتش    بی کران و     نا محدود

من بر او        گر توکلی     بکنم

رزق من او دهد  ،   شوم خوشنود

دفتر پند و داستان

چارپاره – نقش ما در زندگی

 

کودکی       در کلاس اول     بود

جشن پایان   ،   بساط آن شد پهن

از معلم نمود          یک خواهش

نقش کوچک   به او دهد در جشن

=

چون معلم     به او    کمک ننمود

مادرش را      به مدرس او خواند

تا میانجی شود         به نزد مدیر

نقش خوبی       به او دهد در باند

=

مادرش تا رسید ،     کودک گفت:

حال ، مادر!    به تو نیازی نیست

نقش خوبی        نصیب من گردید

نقش بهتر        میان بازی نیست

=

در کلاسم        شناس من شده ام

انتخابم که بود             با شورا

نقش من در گروه  ، تشویق است

میزنم کف و          میکشم هورا

=

این وظایف  برای من عالی است

نقش جدی              ادا کنم باید

هرکسی چون به نقش خود چسبید

رستگاری          به همرهش آید

=

قابلیت                 بنام استعداد

نقش ما را کند   به حق    معلوم

فرصتی هست      وقت آن کوتاه

با زوالش      زمان شود  مختوم

=

پس غنیمت بدان         دقایق را

چون زمان است     عمر آن گذرا

نقش خود را       ادا کنی امروز

نقش بهتر        به تو رسد فردا