bg
اطلاعات کاربری

تاریخ عضویت :
1393/08/01
جنسیت :
شهر :
کشور :
ایران
آخرین اشعار ارسالی
1396/08/23
346

مرا دریاب

از این حال پریشانی

رهایم کن

از این حال و هوای در هم و

اوهام شیطانی

مرا دریاب

تا شاید

از این وحشت رها گردم

دلم می لرزد و

می ترسم از شب های ظلمانی

در اینجا

هر خدایی از خودش یک بت تراشیده

در اینجا

قلب مردم از جفای بت خراشیده

در اینجا ناخدایان حکم مرگ و زندگی دارند

خدا انگار

در اینجا

غبار مرگ

پاشیده

در اینجا

خانه ی مردم شده از زندگی خالی

به جای لحظه های زندگی

رقصیده بی حالی

در اینجا

ارزش یک زندگی با مرگ

یکسان است

جواز عمر مردم خورده مهر

پوچ و پوشالی

در اینجا قاتلان هم دعوی پیغمبری دارند

میان قلب مردم

خوشه های خشم می کارند

زنان در جای مردان

بار سنگین در بغل دارند

در اینجا ابرها

از آسمان نم نم نمی بارند

از این هق هق

برای یک نفس دورم کن آهسته

مرا از این خدای بوالهوس

دورم کن آهسته

رهایم کن از این

حال و هوای وهم پنهانی

مرا دریاب

از این بند و قفس دورم کن آهسته

1396/08/04
139

ما را به تمنای دگر کو هوسی

در کعبه ی ما جز بت تو نیست کسی

یا گوش خدای قبله ام سنگین است

یا نیست در این بتکده فریاد رسی 

1396/07/23
141

بر رگ نازک تو زخم افتاد پیکرت در میان خون گم بود

دل بابا شکست یک شب از حرف هایی که مال مردم بود

در میان محله های سیاه خودکشی واژه ی جدیدی نیست

سرنوشت زنی سبک سر بود که به دنبال خاله خانم بود

بچه بودم که خوب فهمیدم درد بی مادری کمی سخت است

سخت تر از یتیم بودن هم حرف های رکیک مردم بود

حرف هایی که از تو می گفتند    ... و بی حیا و ...

زخم می زد مدام بر قلبم نیش حرفی که مثل کژدم بود

چند وقتی گذشت و بابا مرد کودکی ماند و ارث نافرجام  

خاطرات سیاه سهمی از مادری بد به نام گندم بود

1396/07/15
132

چشیدم معنی و مفهوم آتش پاره بودن را

به مغز استخوانم واژه ی بی چاره بودن را

 

برای گرد تسکین سپید درد و بیماری

هزاران بار فهمیدم تب زن باره بودن را

 

نه یک شب نه دو شب هر شب برای خواب پوسیدن

ز هر بیغوله چیدم غنچه ی آواره بودن را

 

تنم در دست هر کس بود از این افیون ویروسی

فشاندم در تنش تا حس کند جراره بودن را

 

به وقت هن هن بدبوی گرگان به ظاهر مرد

که می فهمد به جز من قصه ی بدکاره بودن را

ساقیا جام باده را پر کن تا بنوشیم هر چه بادا باد

ما در این فصل برگ ریز سکوت می خروشیم هر چه بادا باد

 

از نمازی که پر ز شک شده است کف پاهایمان فلک شده است

ما به یک جرعه می بهشت ترا می فروشیم هرچه بادا باد

 

امر کردی به پوشش و تقوا ما نداریم پوششی ز شما

حکم ما بود تا لباس ریا را نپوشیم هرچه بادا باد

 

بی وفاییم اگر چه دل بستیم هر چه باشیم ما همین هستیم

از شراب شما اگر مستیم یا به هوشیم هر چه بادا باد

 

ما حلالیم با حرام شما دل نبازیم جز به دام شما

ماندگاریم گر ز جام شما می بنوشیم هر چه بادا باد

1396/07/10
73

در این ایام دهشت بار آهسته آهسته

از این موسیقی خش دار آهسته آهسته

از این افسون از این جادوی توخالی می ترسم

از این گوساله ی پروار آهسته آهسته

تمام روز و شب در بند تاریکی با حسرت

نمی جویم به جز آزار آهسته آهسته

تمام بغض دل را در غزل کردم تا شاید

رها گردم از این آوار آهسته آهسته

در این فکر عبث هستم که آوازی درگیرد

سر از زانوی غم بردار آهسته آهسته

1396/06/15
107

یا باید امشب قهوه ی قاجاریم را شیرین کنم از شکر سرخ لبانت

یا یک نفس شیرینی سیب حوا را سرمی کشم از زیر چانه تا دهانت

امشب اگر در حال مستی کفر گفتم مانند یک قاضی بخوان حکم ابد را

سنگین دل و بی رحم و با خشم و به شدت زندانی ام کن در میان بازوانت

اصلا بیا یک طرح بکر و ناب دارم من را بگیر و در ازای کفر گفتن

تنبیه و زندانی نکن اما به جایش گو تا شوم شب تا سحرگه پاسبانت

شاید ضرر کردی ولی یک بار بد نیست این فرصت رندانه را از من نگیری

هرشب به جای خمس زیباییت قدری بر من ببخشی ثروت موی و میانت

هربار کردم خواهش گفتی که بعدا سنگین دل و بی اعتنا و سخت و سردی

باید که امشب قهوه ی قاجاریم را سمی کنم از تلخی نیش زبانت

هر چند این رویای دور و باطلی بود زندانی آغوش خوش بوی تو بودن

از یک طرف شاید که باشد انتهای درخواست دیوانه ی آوازه خوانت

1396/05/26
215

به روشنی برسان آسمان تیره ی دل را

بیا و غرق سحر کن شب جزیره ی دل را

 

در انتظار طلوعیم تا ستاره ی مغرب

از انتظار رهاند نگاه خیره ی دل را

 

هزار قصه ی غصه نوشت متن غزل تا

به خنده ای بگشایی لب عشیره ی دل را

 

توان دل به کجا باید از تو باز گرفتن

که صرف کرده به پایت همه ذخیره ی دل را

 

بیا که بی تو طلوع سحر نبود هویدا

بیا که عشق ز جان ها کشید شیره ی دل را

بغض شوریده دلان از غم سودای تو باشد

سجده ها در طلب گوهر والای تو باشد

سر به بالین ننهد کس به سحر جز به خیالی

که لبش بر لب نوشین و شکرخای تو باشد

که سپارد به طبیبان غم و بیماری دل را

که شفا در قدح معجزه آسای تو باشد

کس به جز یاد تو در محفل غم باده ننوشد

ساقیا باده اگر هست گوارای تو باشد

گرچه در قالب خاکی نشود وصل میسر

همه در صبحدم و جلوه ی رویای تو باشد

مدّعی بیهُده در، مجمعِ عشاّاق زند لاف

عاشق ار هست همانست که رسوای تو باشد

هر که از عشق تو خوف و طمع وصل تو دارد

گو که هشدار در این عشق که پروای تو باشد

1396/04/22
112

ساقیا امشب شراب وصل می خواهم بریز

باده ی گلگون به کام چشم در راهم بریز

 

یا خرابم کن ز مستی یا جوابم کن ولی

در میان ساغرم از آن چه می خواهم بریز

 

چشم در چشمم بدوز و راز قلبم را بخوان

از شرابی که تو می دانی و آگاهم بریز

 

من غزل می خوانم و تو جرعه جرعه باده را

در ازای شکوه ی جان سوز و پر آهم بریز

 

بانگ بیداری مزن فریاد هشیاری نکش

در رکابم ساقی و امشب تویی شاهم بریز

 

هر زمان که کام دل از وصل تو سیراب شد

از پریشان گویی و اصرار می کاهم بریز

1396/04/05
73

تو ای مرغ آشنای سحر

که می خوانی در هوای سحر

مگر در طوفان غم خفتی

که غرقی در لحظه های سحر

که دزدیده خواب چشم ترا

که بیداری پا به پای سحر

*****

* روزه داران را هلال عید ابروی شماست * ( اوحدی مراغه ای )

توبه کاران را ره امید در کوی شماست

وای از این دام پریشان داد از این بیچاره دل

تا گرفتار خم پر تاب گیسوی شماست

*****

نگاهی کن ماه نو آمد

فراق جانکاه نو آمد

بخوان مرغ آشنای سحر

چه خوش خواندی از برای سحر

" سروران و دوستان عزیز و بزرگوارم عیدتان مبارک باد "

فریبی آسمانی بود این سریال بی پایان

که نامش زندگانی بود این سریال بی پایان

 

به ظاهر چون جدال روح آگاه و تن جاهل

که در باطن تبانی بود این سریال بی پایان

 

پر از بغض و پر از رنج و پر از شهوت پر از کینه

غم و دردی نهانی بود این سریال بی پایان

 

برای چون من بیگانه از هر لحظه ی بودن

سراسر ناتوانی بود این سریال بی پایان

 

به رسم ناسپاسی باز می پرسم خداوندا

فریبی آسمانی بود این سریال بی پایان

1396/03/09
90

من تازه فهمیدم که شعرم آبله دارد

ترسان مشو چون از شماها فاصله دارد

 

من تاه فهمیدم که اشعارم غریب اند و

هر شاعر ناواردی از من گله دارد

 

هر بیت بیت شعر من آبستن بخت است

گویی که حمل شعر نو این حامله دارد

 

نه ماه من در انتظار زایش شعرم

کی دور و اطراف خودش یک قابله دارد

 

شعرم اگر نو و سپید و حجم زاییدی

هر تار مویت ارزش صد سلسله دارد

1396/03/02
75

آسمان دلم پر از ابر است در هوایی که نیستی با من

چشم هایم همیشه بارانی است لحظه هایی که نیستی با من

دل به طوفان زدم که شاید باز بشکنم در میان امواجت

کشتی دل شکست ساحل کو ناخدایی که نیستی با من

دست و پا می زنم برای نجات مرده یا زنده ام نمی دانم

هرچه گشتم ترا نجستم در ماورایی که نیستی با من

من نبودم خیال با من بود غوطه ور بوده ام درون خیال

تو شدی من شدم که ما نشویم با شمایی که نیستی با من

پای رفتن دگر نمانده مرا حس ماندن درون من مرده است

از سرآغازِ تو نبودم تا انتهایی که نیستی با من

قطره قطره ز قلب بی تابم خون دل همچو اشک می بارد

مرگ راه به هم رسیدن ماست ای خدایی که نیستی با من

سرمشق همه بابک زنجانی ماست

دنیا و جهان محو رجز خوانی ماست

بی حرمتی و فساد و فقر و فحشا

از صدقه سر کلید روحانی ماست

*****

مم باقر و اسحاق و حسن آمده اند

با توشه ی فحش و سوءظن آمده اند

از بددهنی عقب نمان ابراهیم

دشنام بده که بد دهن آمده اند

*****

شد سفره ی نان و قوت هر بیوه تهی

از گوشت و استخوان و از میوه تهی

این لطف ظریف دولت روحانی است

آن دولت از تفکر و شیوه تهی

یا رب شفا ده مجمع پرده دران را

اصلاح کن اطوار زشت عنتران را

 

جنگی اگر برپا شد از شر حسودان

محفوظ کن از ترکش آن دیگران را

 

فریاد بی مغزان ز هر گوشه بلند است

خاموش کن این عرعر بانگ خران را

 

گفتارشان بو می دهد چون باد معده

مسدود کن راه دهان منکران را

 

چون چوب خشکند و جسدهای جمودند

با حربه ای درمان نما تن پروران را

 

در منطق ما بهترین هستیم غرقند

آگاه کن این قوم از ما بهتران را

به یمن طلعت تابان نوبهار امشب

مرا امید پیامی است زان دیار امشب

 

بگو به پیک خجسته به پاس سال جدید

پیام وصل رساند از آن نگار امشب

 

بگو که منتظرم تا به سجده جان بخشم

به آستان قدومش هزار بار امشب

 

سروش جشن شنیدم ز بوستان بهار

بریز باده به جام من خمار امشب

 

بیا که موسم جشن و شکوفه برپا شد

به شوق خلوت و جامی به یاد یار امشب

ای کاش نوای دل به آهی برسد

ای کاش به ما نیم نگاهی برسد

 

ای کاش به جای این همه نام آور

بر سوته دلان یوسف چاهی برسد

 

ای کاش برای رستن از بند به ما

بی رحم تر از مغول سپاهی برسد

 

فرخنده شبی است شام جان دادن ما

گر طالع ما به قتلگاهی برسد

 

ما در عجیبم و رسم تقدیر این است

گه گاه گدا به پادشاهی برسد

1395/12/02
76

اگر که سجده به سنگ است سنگ رنگ و ریا

حجاب دین همه رنگ است رنگ رنگ و ریا

 

نشان سجده ی باطل به روی پیشانی

همیشه مایه ی ننگ است ننگ رنگ و ریا

 

جهان ز جهل و خرافه از اول خلقت

دچار فتنه ی جنگ است جنگ رنگ و ریا

 

مثال رهرو نادان به راه حق و درست

مرام مردم لنگ است لنگ رنگ و ریا

 

برای گفتن نکته هزار بیت کم است

اگر چه قافیه تنگ است تنگ رنگ و ریا

من امشب چون غنچه ای زردم

نمی پرسی از غم و دردم

به شب های دلخوشی سوگند

به اشکی کز دیده آوردم

به فریاد قلب خونینم

ببخشا گر با تو بد کردم

مرا که عهد شکستم قفس سزایم بود

زبان بخشش و ناله به هر نوایم بود

بیا و بگذر از این دل اگرچه عهد شکست

امید وصل و رهایی به ناله هایم بود

بیا تا امشب در آغوشت

به ایام رفته برگردم

درنگی کن بر سر خاکم

نظر کن بر پیکر سردم

من امشب چون غنچه ای زردم

ببخشا گر با تو بد کردم